تحولات آسياي مركزي و قفقاز و اوكراين طي يك سال و نيم اخير گوياي آغاز دوران جديدي در حيات تاريخي و سياسي كشورهاي حوزهي شوروي سابق ميباشد. بدون درك اوضاع پس از جنگ سرد و روند جهاني شدن اقتصاد، سياست، فرهنگ و ارتباطات نميتوان به طور مطلوب به كنكاش دربارهي چند و چون وقايع حادث شده در كشورهايي چون گرجستان، اوكراين و قرقيزستان پرداخت.
در رابطه با اين حوادث و تحولات بيان چند نكته لازم به نظر ميرسد. اول: قدرتهاي بزرگ اين بار نيز به مانند تمامي دورانهاي تاريخي كه همواره محل تنازع و كشمكش اينگونه قدرتها براي بيشينه سازي قدرت خود بوده است، در راستاي منافع خود به دخالت آشكار و پنهان در اوضاع كشورهاي فوقالذكر پرداختهاند. در نظام ”تك چند قطبي“ فعلي مسلما آمريكا به عنوان تك قطب برتر به دنبال كسب منافع خود در سراسر جهان است چرا كه حوزهي تعريف منافع ملي و حياتي اين كشور كه از پس از جنگ جهاني دوم شكل گرفت، حوزهاي جهاني است. آمريكا در راستاي اين باور نئومحافظهكاران كه ”مهمترين منشا تروريسم و ناامني وجود دولتهاي غير دموكراتيك هستند“ و با توجه به اين كه آسياي مركزي و قفقاز براي تامين امنيت كسب انرژي در دهههاي آينده اهميتي حياتي براي جهان غرب و آمريكا دارد و همچنين با تاسي به تئوريهاي جغرافيداناني چون مكماهان و مكيندر مبني بر اين كه ”هر كشوري كه بر سرزمينهاي بالكان و آسياي مركزي و قفقاز به عنوان «هارت لند» (Heartland) كرهي زمين سلطه پيدا كند، ميتواند بر سراسر دنيا تسلط يابد“، در تلاش است دولتهاي غير دموكراتيك اين منطقه را مضمحل كند و حكومتهايي بر سر كار آورد كه گرايش به غرب داشته باشند و در راستاي منافع غرب حركت كنند. در اين ميان كشاكش قدرت ميان آمريكا و روسيه بيش از همه جلب توجه ميكرد. دوم: توجه به اينكه در دنياي در حال جهاني شدن، خصوصا جهاني شدن ارتباطات، مسلما تحولات حادث شده در كشورهاي مذكور تاثيرات قابل توجهي بر همسايگان آنها خواهد داشت؛ به ويژه با توجه به اين مساله كه دولتمردان كشورهاي استقلال يافتهي شوروي سابق كارنامهي درخشاني در رفع معضلات اقتصادي و سياسي ندارند و در اين كشورها به جاي بهبود اوضاع اقتصادي ما با ركود و تورم مواجهيم و مردم از دولتمردان خود رضايت ندارند. از سوي ديگر اختناق سياسي در اين كشورها به حدي بوده است كه ايجاد فضاي باز سياسي بر اثر فشارهاي خارجي ميتواند به شورشي فراگير به رهبري اپوزيسيون و كمك قدرتهاي خارجي منجر شود. در حال حاضر دولتمردان كشورهاي آذربايجان، ارمنستان، قزاقستان و تركمنستان به تكاپو افتادهاند تا اصلاحاتي را در كشورهاي خود به مورد اجرا گذارند تا به سرنوشت همتايان خود دچار نشوند. سوم: در رابطه با اين تحولات نكتهي ديگري كه قابل توجه به نظر ميرسد، نقشي بود كه مردم در اين تحولات ايفا كردند. در دوران جديد نقش مردم نسبت به گذشته در تحولات بيشتر گشته است و اين امر به دليل دسترسي آنها به وسايل ارتباطاتي گسترده درون مرزي و خصوصا برون مرزي است. در قرن 21 نقش افكار عمومي و واكنشي كه افكار عمومي به تحولات از خود نشان ميدهند، بسيار شتاب گرفته و نميتوان آن را ناديده گرفت. در شرايط حاضر تنها اهرمي كه در دست دولتمردان باقي مانده تا به اقداماتي در راستاي نيل به اهداف غير مردمي خود بپردازند، دست يازي به فريب افكار عمومي است . البته با توجه به گسترش فراوان سازمانهاي غير حكومتي و رسانههاي مستقل اين حربه نيز دچار محدوديتهاي شديدي شده است. با اين حال نبايد در خيزش مردم كشورهاي آسياي مركزي و قفقاز و اوكراين علاوه بر برآورده نشدن آمال و خواستههايشان پس از فروپاشي شوروي، نقش رهبران اپوزيسيون و قدرتهاي خارجي خصوصا آمريكا را ناديده گرفت.
دفتر مطالعات بينالملل خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) در راستاي بررسي هرچه بيشتر چند و چون وقايع و حوادث رخ داده در اين كشورها، ميزگردي غير حضوري با حضور تني چند از كارشناسان مسايل بينالمللي و منطقهيي تشكيل داد كه در اين ميزگرد به بحث و تبادل نظر پيرامون سه نكته مطرح شده در بالا پرداخته شد. حاصل اين ميزگرد به دليل مطول بودن در دو بخش ارائه ميگردد.
در بخش اول اين گفت و گو نظرات كارشناسان مسايل منطقهيي و بينالمللي آقايان احمد فراهاني، عضو شوراي روابط خارجي موسسهي تحقيقاتي ابرار معاصر تهران، مجيد عباسي، عضو هيات علمي گروه علوم سياسي و روابط بينالملل دانشگاه آزاد اسلامي و عباس كاردان و خانم ستوده زيبا كلام، از كارشناسان مسائل منطقهيي و بينالمللي ارائه شده است.
- احمد فراهاني
بحث در خصوص انقلابهاي مخملين در آسياي مركزي نياز به بررسي و توجه به شاخصهاي اصلي اين نوع انقلابها دارد.
اولين شاخص انقلابهاي مخملي كه بعد از پايان جنگ سرد اتفاق افتادهاند، به لحاظ سياسي روي كار آمدن حكومتهايي با گرايش لبيرالي يا نئوليبرالي طرفدار آمريكا يا مستعد نزديكي به آن در كشورهايي است كه عدم مقاومت خشن و خونين حكومت در آنها قابل تصور است. در كشاكش و رقابتي كه بين قطبهاي سرمايه داري بر سر توسعه مناطق نفوذ و سلطهشان در جهان در جريان است، آمريكا توانسته است از طريق نفوذ و كمك و حمايت پنهان و آشكار از اپوزيسيونهاي حائز شرايط فوق در برخي كشورهاي اروپاي شرقي و آسياي ميانه، از انقلابهاي مخملي در آن كشورها به عنوان يكي از راههاي در حيطه نفوذ خود درآوردن كشورهاي اقمار شوروي سابق و متحدين نسبي روسيه فعلي استفاده كند.
هم اكنون آمريكا در پشت جبهه و ستاد طراحي و ارائه كمكهاي مالي، سياسي و تبليغاتي و حتي سازماندهي و كارگرداني عملياتي انقلابهاي مخملي، به مرجع تاييد و پشتيباني براي اپوزيسيون نئوليبرال در اين گونه كشورها تبديل شده است. به همين دليل در مواردي اصطلاح كودتاي مخملي خيلي به واقعيت نزديكتر است تا انقلاب مخملي!
دومين شاخص اصلي اين است كه مقاصد سياسي و اقتصادي يادشده، در لفافهي ”دفاع از دموكراسي و حقوق بشر“ و ”توسعهي اقتصادي“ پوشانده ميشود تا دليل واقعي درافتادن با حكومت كتمان شده، و علت آن براي افكار عمومي مردمان كشور مربوطه، مخالفت با ديكتاتوري و دفاع از حقوق بشر و حل مشكلات اقتصادي مردم وانمود شود.
سومين شاخص، وجود متحدي سياسي يا لااقل يك گرايش ليبرال مستعد به نزديكي و همكاري با آمريكا در داخل است كه در عين همسوئي با اهداف ياد شده، از قابليت پرچمداري مبارزهي كذايي عليه ديكتاتوري و دفاع از حقوق بشر برخوردار بوده است. همچنين اين گرايش بايد بتواند آلترناتيوي را براي جايگزيني حكومت در دسترس بگذارد. اين آلترناتيو، بايد حتي المقدور مورد قبول طيف هرچه وسيعتري از جريانات سياسي مخالف حكومت فعلي باشد تا بتواند به عنوان سخنگوي ملت و مدافع ”منافع ملي“ به رسميت شناخته شود.
چهارمين شاخص كه ”انقلاب مخملي“ به اعتبار آن چنين ناميده ميشود، اين است كه براي بركناري حكومت، از تودههاي مردم هيچ حركت مستقل و كنترل نشدهاي سر نزند و آنان نارضائي خود را با آرامش و تحت فرمان رهبري اپوزيسيون به نمايش بگذارند. اگر هم تحميل تماشاگري و انفعال به مردم ممكن نبود، مبارزات و حركات آنان در راستاي اهداف رهبري اپوزيسيون جهت داده شود. اين امر مطلقا ضروري است تا در جريان تغيير حكومت، ابتكار عمل به دست مردم نيافتد و كنترل كامل آنان دردست رهبري اپوزيسيون بماند.
پنجمين شاخص، نقش اساسي و در مواردي تعيين كننده فشار خارجي براي پايين كشيدن حكومت است. به هر اندازه كه مبارزهي مستقل، متشكل و سازمان يافته تودهيي غالب باشد و به هر اندازه كه رهبري اپوزيسيون در جلوگيري از شكل گيري چنين آكتور و فاكتوري موفق عمل كند، به همان اندازه ”گردن نهادن“ حكومت خود كامه به خالي كردن ميدان و سپردن مسند به رقيب خود، به مداخله و فشار خارجي احتياج خواهد داشت؛ اما اين جايگزيني فشار داخلي با خارجي و اين مداخله گري در بردن و آوردن حكومت نيز بايد محض كسب آبرو براي مداخلهگران و كسب اعتبار براي اپوزيسيون مداخله طلب، قويا حاشا و تكذيب شده و حمايت از مبارزات مردم براي دموكراسي و حقوق بشر، ناميده شوند.
و بالاخره، ششمين شاخص يا بهتر است گفته شود لازمهي وقوع انقلاب مخملي اين است كه تدارك و سازماندهي دستاويزي (تاكتيكي) براي كانوني كردن فشار بر روي حكومت، و واداشتن آن به گردن نهادن به خواست اپوزيسيون ميباشد. اين فشار ميتواند براي پارلمانتاريسم چند حزبي، براي برگزاري انتخابات آزاد، براي پذيرش كانديداي مستقل براي رياست جمهوري يا براي برگزاري يك رفراندم براي مجلس موسسان و تدوين قانون اساسي نوين باشد.
نكتهاي كه در اينجا شايان ذكر است اين است كه جامعهي كشورهاي مستقل همسود كه پس از فروپاشي شوروي و بر روي ويرانههاي آن ايجاد شده بود، به طور روزافزون تضعيف ميشود و به اعتقاد برخي كارشناسان به سوي انحلال پيش ميرود.
اين جامعه 14 سال پيش تشكيل شد و 12 جمهوري شوروي سابق شامل روسيه، بلاروس، اوكراين، قزاقستان، مولداوي، گرجستان، ارمنستان، آذربايجان، قرقيزستان، تاجيكستان، ازبكستان و تركمنستان اعضاي آن هستند.
روسيه در اين جامعه از بدو تاسيس به عنوان محور مركزي و بر اساس مدل برادر بزرگتر عمل كرده و همواره مدعي ايفاي اين نقش بود. كشورهاي ديگر همسود تا دو سال پيش از روسيه پيروي ميكردند و اين وضعيت در صورت ادامهي حكومت ”شواردنازدزه“ و ”كوچما“ در گرجستان و اوكراين ممكن بود تا سالهاي متمادي ادامه يابد. اما آمريكا زمينههاي فروپاشي اتحاديه را فراهم كرد و با حمايت از سران ”انقلاب مخملين گرجستان“ حكومت شواردنادزه را كه تربيت يافتهي مكتب سوسياليسم بود و فقط براي دريافت كمكهاي مالي با غرب همكاري ميكرد، سرنگون ساخت و فنسالاران هوادار خود را در تفليس به قدرت رساند.
گرجستان فاقد منابع نفت و گاز است و پيش از اين به لحاظ ژئوپلتيك هم نقش برجستهاي نداشت اما موضوع احداث خط لولهي باكو - تفليس- جيجان كه قرار است نفت خزر را از مسير اين كشور انتقال دهد، جايگاه مهمي به اين كشور داده است.
ناظران سياسي روسيه بر اين عقيدهاند كه ميخائيل ساكاشويلي، رييس جمهور جديد گرجستان اميدوار است كه غرب، روسيه را در تمامي اتفاقات و تحولات مقصر بداند، همانطور كه در تمام بحرانهاي موجود در قلمرو حاكميت شوروي سابق اتفاق افتاده است.
اين قضيه ميتواند تبعات ناگواري را در پي داشته باشد كه از جمله از ميان رفتن اتوماتيك دموكراسي در گرجستان است.
اين موضوع ممكن است منجر به سردي روابط روسيه و غرب شود و از آنجا كه ايالات متحده و ناتو در گرجستان نيرو دارند، حتي باعث درگيري نظامي بين آنها شود.
انقلاب مخملين“ گرجستان معمولا به عنوان الگوي ساير جمهوريهاي شوروي سابق به خصوص اوكراين تلقي ميشود.
آمريكا پس از يكسره كردن كار گرجستان به سراغ اوكراين رفت و پس از سه ماه كشمكش نامزدهاي رياست جمهوري طرفدار مسكو و واشنگتن بالاخره ”ويكتور يوشچنكو“، نامزد طرفدار خود را بر مسند قدرت نشاند.
وي از همان آغاز با تعيين خانم ”يوليا تيموشنكو“، سياستمدار ضد روس به عنوان نخست وزير، جهتگيري سياسي خود را به وضوح نشان داد.
پس از آن يوشچنكو تصميم خود را در مورد تجديد نظر كلي در قرار داد مربوط به ايجاد فضاي مشترك اقتصادي كه علاوه بر اوكراين، روسيه، بلاروس و قزاقستان هم در آن عضويت دارند، اعلام كرد.
همهي اينها در جهت فاصله گرفتن از مسكو و نزديكي به اتحاديهي اروپا و آمريكا با وجود ابراز نارضايتي و عدم تمايل روسيه قابل ارزيابي است.
در قرقيزستان نيز انقلاب مخملي شكل گرفت و درتظاهرات مخالفان و تصرف چندين شهر مهم عسگر آقايف، رييس جمهور مجبور به فرار به روسيه شد.
مولداوي و ارمنستان نيز دو كشوري هستند كه در محدودهي طرح آمريكا براي راهاندازي انقلابهاي ”رنگارنگ“ قرار دارند. در ارمنستان نيز مخالفان پس از تظاهرات گستردهي سال گذشته در حال تجديد قوا هستند و آمريكا در نظر دارد تا با حل اختلاف ديرينه اين كشور با تركيه مجموعهاي از متحدان خود را در منطقه گرد آورد.
در جمهوريهاي آسياي ميانه نيز نفوذ روسيه در برخي از كشورها از جمله تركمنستان در پايينترين حد قرار دارد و در برخي ديگر مانند ازبكستان رو به كاهش است.
يكي از طراحان انقلاب مخملين گرجستان، سرمايهدار بزرگ آمريكايي، ”جورج سوروس“ ميباشد. او اخيرا در مصاحبه با روزنامه نگاران روزنامهي لس آنجلس تايمز گفت: دوست دارم سناريوي مشابه با وقايعي كه در گرجستان به وقوع پيوست، در كشورهايي نظير قرقيزيستان، تاجيكستان، تركمنستان و ازبكستان تكرار شود.
سوروس همزمان خاطرنشان نمود نهادهايي كه توسط وي در كشورهاي مشتركالمنافع تاسيس يافتهاند، از روند مردمسالاري و تشكيل جامعهي مدني در كشورهاي منطقه به صورت فعال جانبداري ميكنند.
وي اضافه كرد كه اين نهادها، زمينهاي مساعد را جهت تغيير رژيمهاي حكومتي در اين كشورها به نفع آمريكا آماده ميكنند.
واشنگتن نياز دارد كه مناقشات منطقه، ناتواني روسيه را نشان دهند و سپس آن مساله را با اعزام نيروهاي ناتو و يا نيروهاي ديگر حل نمايد.
- مجيد عباسي
با وجود تفاوتهاي ظاهري ميان تحولات اخير قرقيزستان و نا آرامي در برخي از جمهوريهاي سابق شوروي و از جمله انقلابهاي نسبتا آرام در گرجستان و اوكراين، نميتوان از زمينههاي مشابه بروز تغييرات و تحركات در اين كشورهاي تازه استقلال يافته و غير مستقل غافل ماند. وقايع گرجستان، اوكراين و اخيرا قرقيزستان در واقع در پي برگزاري انتخابات در اين جمهوريها به وقوع پيوست.
بهانهي پافشاري مخالفان در اين كشورها نيز يكسان بود. احزاب و رهبران مخالف معتقد بودند كه نظامهاي پيشين در اين جمهوريها بسيار فاسد و غير قابل اصلاح هستند و بايد حكومتي جديد كه با معيارهاي جهاني معادلات قدرت در جهان سازگاري بيشتري دارد، روي كار بيايد. همچنين اين گروهها عمدتا مورد حمايت نيروهاي سياسي ايالات متحده در اين كشورها قرار داشتند و حكومتهاي ساقط شده به وضوح نقش آمريكا را در اين تحركات پر رنگ ميدانستند.
علاوه بر آن اين تحولات موجب كاهش نفوذ روسيه در كشورهاي فوقالذكر و افزايش نفوذ بيشتر ايالات متحده شده است.
اين تحولات اكنون مقامات كشورهاي منطقه را نسبت به آينده در ترديد قرار داده است و آنها را نسبت به برگزاري انتخابات آينده بيمناك نموده است، ضمن اينكه آنها را وادار نموده است تا حداقل به صورت ظاهري اصلاحات سياسي و اقتصادي را براي آينده در دستور كار قرار دهند.
پس از يازدهم سپتامبر و به موازات تلاش دولتمردان آمريكايي براي استقرار پايگاه نظامي در منطقه با هدف پيشبرد اهداف خويش در افغانستان و مهار بنيادگرايي در منطقه، شاهد بروز دو نوع واكنش متفاوت از جانب مردم ساكن در آسياي ميانه و قفقاز از يكسو و رژيمهاي حاكم بر منطقه از سوي ديگر بوديم. بيشتر اهالي ممالك ياد شده طي ساليان اخير از حضور نظاميان آمريكا و استقرار تاسيسات نظامي آنها در منطقه استقبال كردهاند، با اين اميد كه حضور فيزيكي آمريكا عملا موجبات وارد آمدن فشار بيشتر به رژيمهاي حاكم در جهت اجراي اصلاحات دموكراتيك و بهبود اوضاع اقتصادي شود. اين رژيمها نيز اميدوار بودند تا در سايهي حضور نظامي آمريكا، مشروعيت سياسي خويش را كه طي ساليان اخير دچار نزول قابل ملاحظهاي بوده، افزايش دهند و اعتبار بينالمللي خويش را تا حد زيادي تقويت كنند، ضمن اين كه با نزديكي به آمريكا قدرت چانه زني خود را در برابر روسيه افزايش دهند. مجموع اين عوامل موجب افزايش نفوذ نظامي و سياسي ايالات متحده در اين كشورها شده است و زمينهي برقراري ارتباطات ميان بخشهاي سياسي و اطلاعاتي آمريكا با نيروهاي مخالف را فراهم نموده است. ايالات متحده توانست با استفاده از پيوندهاي سياسي، نظامي و امنيتي با مخالفان، رژيمهاي متمايل به دولت روسيه را سرنگون كند و حكومتهاي وابسته به خويش را بر سر كار آورد. در مقابل روسيه در تلاش بوده است تا به سران اين رژيمها فشار وارد نيايد و آنها براي اصلاحات اقتصادي يا پياده كردن اصول دموكراسي با مشكل مواجه نشوند و پيوندهاي كنوني تقويت و تداوم پيدا كند. روسيه نيز در اين كشورها پايگاه نظامي دارد و از لحاظ اقتصادي، نظامي و انرژيك پيوندهاي مناسبي با آنها داشته است.
در واقع روسيه خواستار حفظ و تداوم وضع موجود بوده است و به انتقاد از ايجادكنندگان اين تحولات پرداخته و حتي در برخي اظهارنظرهاي رسمي از ايالات متحده در راه اندازي اين اقدامات انتقاد كرده است. به نظر ميرسد در كنار ايالات متحده و روسيه، اروپا به عنوان محور ديگر معادلات جهاني تلاش نموده است تا سياست عدم مداخله را در تحولات مذكور در پيش گيرد و حتي الامكان موضع گيري متعادلي داشته باشد.
در خصوص نقش مردم در اين تحولات بايد عنوان داشت كه از زمان فروپاشي شوروي، فقر و بينوايي در سطح بسيار گستردهتري بر زندگي مردم آسياي ميانه سايه افكنده است. خدمات اجتماعي نظير آموزش و پرورش و بهداشت، عملا در برخي از كشورها به سطح بسيار پاييني تنزل يافته است. وقوع انقلاب اخير در قرقيزستان بيش از هر چيز ناشي از افزايش فشار فقر و بيكاري بر اقشار آسيب پذير بود و كمتر ميتوان آثار و نشانههاي جنبش دموكراسي طلبي را در آن مشاهده كرد. در هر سه تحولات (گرجستان، اوكراين، و قرقيزستان) مردم به صورتي گسترده حضور داشتند و از طريق تظاهرات و راهپيماييها اعتراض خود را بيان ميكردند و بدون حضور مردم، احزاب و گروهها قادر به افزايش فشار به حكومتها و ساقط نمودن آنها نبودند.
دربارهي تاثير اين تحولات بر ديگر كشورهاي منطقه به نظر ميرسد تحولات ايجاد شده، كشورهاي ديگر منطقه را وادار كند تا با عبرت گرفتن از سرنوشت حكومتهاي بحران زده تلاش كنند تا ضمن ايجاد فضاي بازتر سياسي در جهت رفاه بيشتر مردم و بهبود اوضاع اقتصادي، كاستن از قدرت نيروهاي امنيتي و كاهش تمايلات خويشاوندي گام بردارند. كشورهايي نظير تاجيكستان، تركمنستان، روسيه سفيد و قزاقستان در صورت عدم انجام اقدامات مناسب در معرض تهديدات آينده قرار خواهند داشت.
- عباس كاردان
همان طور كه ميدانيم به دنبال ناآراميهاي گرجستان و اوكراين، عسگر آقايف، سومين رهبر كشورهاي استقلال يافته از شوروي بود كه با شورش مردمي از قدرت كنار رفت. سرعت سقوط عسگر آقايف بسياري از ناظران را شگفت زده كرد و سوالات بسياري را مطرح ساخت؛ از جمله اين كه كشور بعدي كدام يك از كشورهاي مشترك المنافع خواهد بود؟
آنچه در اين راستا مهم جلوه ميكند، نقش قدرتهاي بزرگ به خصوص ايالات متحده در اين انقلابات ميباشد. ايالات متحده كشوري است كه بيشترين نفع را از اين تحولات ميبرد، چرا كه بر مبناي سياستهاي آن رژيمهاي فعلي به سوي دمكراسي مورد نظر غرب حركت كرده و نفوذ روسيه در حياط خلوت خود به تدريج كاهش مييابد. آمريكا كه پيش از اين برخي پايگاههاي نظامي را در كشورهاي آسياي مركزي از جمله قرقيزستان ايجاد كرده است، تمايل دارد تا به طور كامل سياستمداران به جاي مانده از دوران شوروي در اين كشورها را كنار بگذارد. از اين رو سعي دارد با تحريك مردم، رژيم اين كشورها را تغيير داده و در جهت سياستهاي خود شكل دهد كه اين امر را در صربستان، گرجستان، اوكراين و قرقيزستان شاهد بودهايم.
در اين ميان نقش مردم نيز مهم ميباشد. ملتي كه فساد اقتصادي و سياسي رژيم را ميبيند و در مشكلات عديده به سر ميبرد، با كوچكترين تحريك سر به شورش گذارده و عليه رژيم حاكم به پا ميخيزد. درواقع اگر دولت اين كشورها در راستاي رفع مشكلات گام بر ميداشت، مردم را اين گونه سرخورده نميكرد. حال سوال اساسي اين است كه اين تاثير دومينو كه پيش از اين آغاز شده، در صورت پيشروي در مرحلهي بعد كدام كشورها را فرا خواهد گرفت؟
در اين رابطه ميتوان از كشورهاي ارمنستان و بلاروس نام برد. در اين دو كشور مخالفان سعي دارند با الگوبرداري از اين انقلابات دولتهاي خود را سرنگون كنند. اين موضوع را قبلا هم در بلاروس شاهد بوديم كه به نتيجه نرسيد، ولي بسياري بر اين اعتقادند كه با توجه به فشارهاي داخلي و خارجي روز افزون بر اين كشور، دير يا زود شاهد اين حوادث در بلاروس نيز خواهيم بود.
مخالفان دولت ارمنستان نيز از مردم اين كشور خواستهاند با تاسي از مردم كشورهاي گرجستان، اوكراين و قرقيزيستان عليه دولت ”رابرت كوچاريان“ قيام كنند.
در عين حال به نظر ميآيد كه روسيه هم ديگر تمايلي به رقابت گسترده و عميق با ايالات متحده ندارد و خواهان همراهي با آمريكا ميباشد. كشوري كه دههي قبل آسياي مركزي و قفقاز را ”خارج نزديك“ و حياط خلوت ميدانست و اجازهي حضور كشورهاي ديگر را نميداد، هم اكنون ايالات متحده، بزرگترين رقيب خود را در كنار مرزهاي خود ميپذيرد.
- ستوده زيباكلام
با توجه به وقايع پس از فروپاشي شوروي از جمله تغييرات به وقوع پيوسته در خاورميانه، منطقهي آسياي مركزي و قفقاز تبديل به كريدوري استراتژيك براي قدرتهاي بزرگ به خصوص ايالات متحده آمريكا شد. بدين شكل كه مرزهاي به اصطلاح ”لرزان“ خاورميانه از محدودهي مرزهاي شمالي ايران فراتر رفته و مرزهاي ژئوپلتيك شمال خاورميانه به ناحيهي شمال قفقاز و آاسياي مركزي و درياي خزر كشيده شده است.
اين نكتهي مهم و اهميت ديرينهي خاورميانه و انرژي نهفته در اين منطقه براي قدرتهاي بزرگ، نقش اين قدرتها را در تحولات اخير و به اصطلاح انقلابات صورت گرفته در سه كشور اوكراين، قرقيزستان و گرجستان تا حدودي روشن ميكند.
به نظر ميرسد در اين ميان مهمترين و برجستهترين نقش را ايالات متحده داشته است؛ چرا كه با روند تزريق دموكراسي حاضر در كشورهاي آسياي مركزي و قفقاز و اهميت منابع انرژي به خصوص نفت براي آمريكا، چنين برميآيد كه اين كشورها براي آمريكا در حكم كريدور اصلي شمال به جنوب و غرب به شرق هستند.
تحولات اين منطقه را ميتوان طبق اين تئوري آيزينهاور تحليل كرد كه ميگفت ”چنانچه يكي از كشورهاي اين منطقه به دام كمونيسم بيفتد، به ساير كشورها نيز تسري پيدا ميكند.“ بدين معنا كه اين كشورها روند دومينوي دموكراسي را تجربه ميكنند و در هر يك كه دموكراسي صوري با حمايت آمريكا و روي كارآمدن احزاب و جناحهاي غرب گرا ايجاد ميشود، به كشور بعدي نيز سرايت خواهد كرد.
چنانچه اين روند را در نظر بگيريم، احتمالا كشور بعدي، قزاقستان خواهد بود كه نظامي تحميلي ولي دمكراتيك را تجربه خواهد كرد. قزاقستان در نقشهي استراتژي انرژي آمريكا جزو به اصلاح مستطيل انتقال است؛ چرا كه غنيترين دارندهي ذخاير نفت درياي خزر بوده و از جايگاه استراتژيكي برخوردار است. اگر بر مبناي اين چارچوب، جايگاه قرقيزيستان را از كريدورهاي انتقال انرژي دانسته و آن را سكوي پرتابي براي تسري به كشورهاي بعدي به خصوص قزاقستان بدانيم، ميتوانيم اين گونه تحليل كنيم كه آمريكا نقش بسيار موثري در روند تحولات و انقلابات اين منطقه ايفا خواهد كرد.
از لحاظ اهميت، گرجستان نزديكترين متحد به روسيه در قفقاز بوده و اوكراين نيز اهميتي حياتي براي روسيه هم از بعد استراتژيك و هم از بعد داشتن همريشگيهاي فرهنگي داشته است. در واقع هر سه كشوري كه در آنها چنين تحولاتي به وقوع پيوسته در حكم پاشنهي آشيل روسيه بوده و اين خود بيانگر روشني بر حضور و نقش موثر قدرتهاي بزرگ به خصوص آمريكا در اين منطقه ميباشد.
روسيه فعلا از نظر نظامي و اقتصادي توان لازم براي ابراز واكنش لازم در مقابل اين تحركات آمريكا در منطقه نداشته و در واقع در حال حاضر در تلاش براي باجگيريهاي پنهان جهت صاف كردن بدهيهاي خود با آمريكاست.
اتحاديهي اروپا نيز به نوعي متحد استراتژيك آمريكا بوده و مجموعا هر چقدر نظام اين كشورها به سوي ليبرال دموكراسي پيش برود، به نفع اروپا بوده و ناظراني هم در پايتختهاي كشورهاي آسياي مركزي جهت نظارت در انتخابات و مسايل مشابه دارد.
از نظر نقشي كه مردم در تحولات اين سه كشور به عهده داشتند، حداقل در مورد اوكراين و گرجستان بايد گفت كه مردم اين كشورها مقاومت خوبي را در برابر حزب حاكم از خود نشان داده و با حضور خود در خيابانها نشان دادند كه خواهان تغييرات و اصلاحات آرام و به اصطلاح ”انقلاب مخملي“ ميباشند.
نهايتا ميتوان گفت، مهمترين هدف فعلي آمريكا در اين منطقه، پيدا كردن يك تكيهگاه مطمئن و محكم است كه از لحاظ سياسي مانند رژيمهاي خاورميانه با اين كشور تقابل نداشته باشند. واقعيت اين است كه گرچه آمريكا در خاورميانه همكاراني در ميان رژيمهاي اين كشورها دارد، اما ماهيتا اين تفاوتهاي سياسي مورد قبول آمريكا نيستند.
انتهاي پيام