در بخش دوم از كتاب "آخرين اعترافات" نعمان النعيمي، دانشمند برجستهي عراقي و از نويسندگان اين كتاب، خاطراتي را از دستگيري جعفر ضياء جعفر و حسينالشهرستاني، از دانشمندان هستهيي عراق و نيز خودش نقل ميكند.
به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) در اين بخش از كتاب آمده است:
« در آن روزهاي تاريك در پايتخت الجزاير بودم و از آرامش، هواي خوب و زندگي با مردم پاكش بهره ميبردم؛ با اين وجود حقيقت برنامههاي هستهيي ويران شدهي عراق از حملهي اسراييل، برايم مشخص نبود و همهي اطلاعاتم از چيزهايي بود كه از طريق رسانههاي گروهي خوانده بودم. آنها چيزهايي را دربارهي وحشت از ابزارهاي جنگي اسراييلي روايت كرده بودند؛ اما كار سابقم در آموزشگاه پژوهشهاي هستهيي، دليل علاقهي من به آن موسسهي پيشرفتهي علمي بود. قسم خوردم كه به سرزمينم برگردم و تمام امكانات و زندگيام را در خدمت هر برنامهي جديدي كه كميتهي انرژي هستهيي عراق در نظر گرفته بود، بگذارم. هدف از اين كار افزايش قدرت نظام حاكم نبود، بلكه معتقد بودم تنها راه پيشرفت علمي و تكنولوژيك عراق و يا هر كشور جهان سوم ديگر اين است كه در راستاي برنامههاي پيشرفتهاي چون برنامهي هستهيي، فعاليت كند.
در يكي از قهوهخانههاي خيابان ”بن مهيدي“ در مركز شهر الجزاير نشسته بودم و غرق در افكارم بودم. به خاطر ميآورم در آن روز در حالي كه چاي مينوشيدم يك مجلهي علمي انگليسي را مطالعه ميكردم كه در آن دانشمندان انگليسي براي آزادي دكتر جعفر ضياء جعفر و دكتر حسين الشهرستاني از دست نظام صدام سر و صدا راه انداخته بودند. همكاران مهربانم به خصوص جعفر را بياد آوردم كه جزو بهترين دانشمندان عراق بود و به دليل علاقه به بحثهاي علمي، علم سرشار و خردمندياش از ديگران متمايز بود. با خودم ميگفتم: آيا ممكن است كه يك بار ديگر در آمورزشگاه هستهيي بغداد مشغول به كار شوم؟ آيا ميتوانم با دوستم جعفر كه در زندان صدام است، كار كنم؟! خسارت و زيانهاي دشمنيهاي اسراييل به من پاسخ داد: آري.
همهي ترديدها را از ذهنم بيرون ريختم و تصميم به بازگشت گرفتم. بدون شك كشورم به خدمتم نياز دارد و مرا فرا ميخواند. سخن گفتن در اين باره كافي است، به ناچار بايد به سخناني دربارهي جعفر گوش دهيد؛ چرا كه در فصل دوم اين كتاب توصيف درد و رنجها و حكايتهاي مربوط به دستگيرياش مهمتر از من است. داستانهاي زيادي را در روزنامهها و رسانههاي گروهي مختلف دربارهي داستان دستگيريام از هفدهم ژانويه 1980 تا 31 آگوست 1981 خواندم. بسياري از آنچه كه ميخواندم حقيقت نداشت. امروز با انتشار اين كتاب فرصت را غنيمت ميشمرم تا حوادث آن دوران تاريك زندگيام را كه براي اولين بار آن را منتشر ميكنم، تعريف كنم. آن حادثه تاثير زيادي در زندگي خصوصي، خانوادگي و علميام داشت. واجب ميدانم كه تمام حقيقت را بدون سانسور بيان كنم و تحليل آن را به عهده خوانندگان محترم بگذارم تا هرچه را كه ميخواهند از اين كتاب مطالعه كنند.
در سال 1978 همام عبدالخالق، سرگرد بخش عمليات شيميايي كه با مدرك فوق ليسانس در رشتهي فيزيك هستهيي از دانشكده وست ويلد دانشگاه لندن فارقالتحصيل شده بود، مسووليت ادارهي مركز پژوهشهاي هستهيي را بر عهده گرفت. از آنجا كه وي از دوران كودكي وابسته به حزب بعث بود به عنوان افسر ارتباطي بين دفتر صدام، معاون رييس شوراي فرماندهي و رييس كميتهي انرژي اتمي انتخاب شد.
در سال 1979 مقر همام عبدالخالق در ساختمان كوچكي در پايگاه "التويثه" بود. علاوه بر دفتر كار همام، دفتر كار من و حسين الشهرستاني هم در همان ساختمان بود. الشهرستاني به عنوان مشاور در رتبهي مديركل و مسوول پروژه 30 تموز با طرف ايتاليايي بود. من هم مسوول امور فني پروژه 17 تموز با طرف فرانسوي بودم.
در چهارم دسامبر 1979 طبق عادت روزانه در اتاق همام مشغول بحثهاي كاري بوديم كه زنگ تلفن به صدا در آمد، همام به تلفن جواب داد. از محتواي مكالمات و حالت چهرهي همام دريافتيم كه مسالهي ناخوشايندي منتظر ما است. بعد از پايان مكالمه همام از من خواست تا بروم و در اتاق الشهرستاني بنشينم؛ سپس به سرعت خارج شد و بعد از مدت كوتاهي به همراه خالد ابراهيم سعيد برگشت. از ما خواست تا در اتاق بنشينم. ناگهان سروان جارالله حاجم، افسر امنيتي مقيم پايگاه التوثيه و مسوول امنيتي امور انرژي اتمي وارد اتاق شد. بعد از سلام نظامي از الشهرستاني خواست تا وي را تا خارج از ساختمان همراهي كند كه اين به معناي دستگيري وي بود. سخنانش مانند صاعقهاي بود، اما ظاهرا همام و خالد از مساله مطلع بودند و اين مساله به آن اندازه كه براي من و شخص الشهرستاني غافلگير كننده بود، براي آنها غافلگير كننده نبود. از پنجرهي اتاق به همكارم كه به همراه دو نيروي امنيتي در صندلي پشتي يك خودرو با پلاك غيرنظامي نشسته بود، نگاه كردم. خودرو به سرعت به سوي خارج از پايگاه التوثيه حركت كرد و اين آخرين باري بود كه من الشهرستاني را ديدم و اين پايان اين بخش از نوشتههايم است.
از دستگيري همكارم بسيار رنجيده خاطر شدم. سعي كردم افكارم را از سرنوشت الشهرستاني و برنامههايمان كه اميد زيادي به بهرهبرداري از آن در بحثهاي علمي بسته بوديم، آزاد كنم. اما قبل از آن در اوايل همان سال انقلابي در ايران به وقوع پيوست كه طي آن نظام شاه سرنگون و حكومت روحانيون به رهبري آيتالله خميني جايگزين آن شد. از همان روز اول پيدا بود كه آنها بعد از دستيابي به قدرت درصدد صادر كردن انقلاب اسلامي شيعه به عراق، كه تعداد زيادي از ساكنانش را شيعيان مسلمان تشكيل ميدهند، هستند. طبيعي بود كه اين امر به مذاق بعثيها كه 11 سال قبل حكومت را به دست گرفته بودند، خوش نيايد. صدام تحمل مخالفت هر چند بسيار ضعيف را نداشت. باور كرده بود كه حزب شيعهي الدعوه با هماهنگي نظام امام خميني و بنا به دستور ايشان در عراق فعاليت ميكند. بنابراين از ترس آنكه اين حزب جنگ داخلي در عراق به راه بيندازد و يا كودتايي مشابه با كودتاي 1968 براي سرنگوني عبدالرحمن عارف برپا كند، تصميم گرفت تا آن را متلاشي و ريشهكن كند.
حسين الشهرستاني، متدين و پايبند به آداب و رسوم طايفهيي شيعه بود. بنابراين اين پايبندياش وي را از اين نظر كه به حزب الدعوه گرايش دارد و يا از آن حمايت ميكند، مشكوك جلوه ميداد.
با اين وجود من همهي اينها را بعيد ميدانستم. هرگز چيزي از وي نشنيده بودم كه شك برانگيز باشد، اما چيزي كه بود اين بود كه از حرفهاي همام دريافتم كه الشهرستاني با او هم صحبت بوده است و وي گمان كرده است كه الشهرستاني به حزب الدعوه گرايش دارد و به عنوان يكي از قطبهاي رهبري اين حزب به شمار ميرود تا بتواند از امكانات علمي و يا مدرك عالي برخوردار شود. همسر الشهرستاني زني كانادايي، مسلمان و با وقار بود. معتقد بودم كه دستگيري الشهرستاني مطمئنا با موافقت صدام انجام شده است؛ چرا كه جارالله حاجم، افسر امنيتي رابطهي مستقيمي با دفتر صدام داشت و يكي از مسوولان برنامهي انرژي اتمي بود و همهي مسوولان انرژي اتمي را نيز ميشناخت. همچنين معتقدم كه يك افسر امنيتي هرگز جرات نميكند كه بدون كسب اجازهي شخص صدام، مديرعامل و رييس كميتهي انرژي اتمي را دستگير كند. تا چند روز بعد از دستگيري موقع نهار با همام، خالد، رحيم و ظافر دربارهي اين حادثه صحبت ميكرديم. نگرانيام را از حال الشهرستاني پنهان نميكردم البته از خطرات اين مساله هم مطلع بودم با اين وجود هيچ ابراز همدردي و يا اظهارنظري از سوي آنها نمييافتم. آنها با سكوتشان به حرفهايم پاسخ ميدادند. واجب دانستم كه براي اطمينان از حال خانوادهي الشهرستاني و كم كردن نگراني و وحشتشان با آنها ملاقات كنم. تلفني با همسر الشهرستاني صحبت كردم و براي صبح روز بعد در خانهشان قرار ملاقات تعيين كرديم. صبح روز بعد همانطور كه انتظار داشتم همسر الشهرستاني در را باز نكرد. دو مرد با لباس شخصي در حاليكه كلتشان را به سوي صورتم گرفته بودند، در را باز كردند. از من خواستند تا خودم و عمران، رانندهام را معرفي كنم. سپس ما را به اتاقي كه كسي در آن نبود، راهنمايي كردند. كتابها و اوراقي را ديديم كه روي زمين پخش شده بود. بعد يكي از دو فرد مسلح به سمت تلفن رفت و با شخص ناشناسي شروع به صحبت كرد و اطلاعاتي را از من و رانندهام به آن فرد داد. گوشي تلفن را گذاشت و بعد از چند دقيقه سكوت، صداي زنگ تلفن را شنيديم. كسي كه گوشي را برداشته بود فقط ميگفت: بله آقا، بله آقا.
بعد از آن، هر دو فرد مسلح كلتشان را در غلافي كه به كمرشان بسته شده بود، گذاشتند. يكي از آنها رو به من گفت: ميتوانيد همين حالا اينجا را ترك كنيد. جواب دادم: تا زمان آمدن صاحب خانه ميمانم. پس از گذشت چند دقيقه همسر الشهرستاني با دو فرزندش وارد شد. از وجود افراد غريبه در خانهاش وحشت زده شد. از وضعيت اشياء منزل عصباني شد. انگار دزدي در جستجوي چيز مخفي بود كه همه چيز را خراب كرده بود. انصافا بايد بگويم كه همسر همكارم بسيار با درايت و با بزرگواري رفتار كرد. وقتي دو افسر امنيتي بدون هيچ چيزي منزل را ترك كردند، مطمئن شدم كه آنها نتوانستند مدرك جرمي عليه همكارم پيدا كنند. از عظمت همسر الشهرستاني آرام گرفتم و به او گفتم: تا زمانيكه افسران امنيتي مدركي را عليه همسرتان پيدا نكنند، او تبرئه شده و سالم به آغوش خانواده باز ميگردد. در آن زمان نميدانستم كه نظام حاكم عراق براي كسي كه باب ميلش نيست، نيازي به مدارك اثبات جرم ندارد. بعد از گذشت تنها چهار روز از غيبت الشهرستاني و زنداني شدنش در زيرزمين ساختمان امنيتي به خودم جرات دادم كه نامهاي را براي شخص صدام بنويسم و از وي براي آزادي الشهرستاني خواهش كنم و برايش توضيح دهم كه عدم حضور اين دانشمند تاثيرات منفي بر برنامههاي هستهيي عراق خواهد داشت.
در آن روزها فيليس، همسر انگليسيام به دليل بيماري كه در بغداد به آن دچار شده بود، در لندن تحت معالجه بود. تصميم گرفتم فرزندانم، صادق و امين را براي تحصيل به يكي از مدارس دولتي كه خودم قبلا در آن دورهي دبيرستان را پشت سر گذاشته بودم، بفرستم. با فرزندانم خداحافظي كردم و اميدوار بودم كه آنها بتوانند در جشن تولد همسرم در 26 دسامبر حضور پيدا كنند. در خانه تنها ماندم و با ”ابو داوود“ و همسرش كه سرايهدار منزل بودند، همنشيني ميكردم.
پاسخي از سوي صدام دريافت نكردم. بيباكانه با همكارانم همام، خالد و رحيم عبدالكتل صحبت ميكردم و به آنها توضيح ميدادم كه اين شيوه خدمتي به برنامههاي كميته نميكند. البته به همين مقدار صحبت اكتفا نكردم بلكه اوايل سال 1980 نامهي دومي را هم براي صدام ارسال كردم. روز پنجشنبه 16 ژانويه سال 1980 جواب نامه با شيوهاي كه انتظارش را نداشتم، به دستم رسيد. منشي معاون رييس كميتهي انرژي اتمي عراق در تماس تلفني از من خواست كه بعد از پايان كارم با دكتر عبدالرزاق الهاشمي در دفترش در پايگاه "التوثيه" ملاقات كنم. وقتي به اتاقش رفتم يكي از ماموران سازمان اطلاعات را ديدم. دكتر از من خواست تا چند دقيقهاي را با اين مامور صحبت كنم، البته اين شيوه سازمان اطلاعات براي دستگيري افراد بود. فورا مرا با خودرو به ساختماني كه مقر فرماندهي نظامي سازمان اطلاعات در خيابان النضال مركز بغداد در نزديكي كاخ سفيد صدام بود، بردند. لباس خواب و رخت خواب در اختيارم گذاشتند و مرا به اتاق كوچكي كه پنجره و حتي تهويه نداشت، منتقل كردند. رخت خوابم را روي زمين كنار چهار زنداني ديگر پهن كردم. بعد از خوردن يك شام تهوع آور، هر يك از ما شروع كرديم به صحبت كردن درباره قصهي دستگيريمان. معلوم شد كه دو تا از آنها كاملا از علت دستگيريشان بياطلاع هستند. دو تاي ديگر هم دربارهي دستگيريشان ترديد داشتند. يكي از آنها آرايشگر مخصوص صدام بود. وي علت دستگيرياش را تاخير چند دقيقهاي در يكي از نوبتهاي اصلاح ميدانست. اين جنايت نابخشودني بود؛ چرا كه صدام هميشه قبل از صرف صبحانه و آمدن منشي مخصوصش بر حسب عادت صورتش را ميشست و ريشش را اصلاح ميكرد تا منشياش وي را در بهترين حالت ببيند. هم سلوليهايم به من گفتند كه از زمان دستگيريشان كسي از آنها بازجويي به عمل نياورده است و مورد شكنجه قرار نگرفتهاند. سخنانشان به من آرامش داد؛ چرا كه تحمل شكنجه و آزار از سوي اعضاي سازمان اطلاعات كه به بيادبي مشهور بودند، را نداشتم.
روزهاي زندان طولاني شد و من از خانواده و دوستانم بياطلاع بودم و كساني جز همه سلوليهايم كه دايما در حال ورود و خروج بودند و اين داستان همچنان تكرار ميشد را نمييافتم. در آن زمان هيچ اثري از شكنجهي من و دوستانم نبود و روزها در پي هم ميگذشت.
بعد از گذشت دو ماه از دستگيريام مرا به اتاقي به مساحت سه در چهار متر مربع كه پنجرههايش رو به راهرو بود و ميلههاي آهني ضخيمي داشت، منتقل كردند. در آن اتاق يك تخت، كمد لباس و ميز كه روي آن برگههاي سفيد و چند قلم بود، وجود داشت. زندانبان به من گفت كه ميتوانم براي هر كس و هر زمان كه دوست دارم نامه بنويسم. اين وضعيت تحول بزرگي در زندگي يكنواختم در زنداني بود كه نميدانستم چرا و به چه گناهي در آن حبس شدم. ميتوانستم هر دو هفته يكبار با برادرم، يحيي در بغداد تماس تلفني داشته باشم. نوع غذاها بهتر شد و از رستورانهاي اطراف برايم غذا تهيه ميكردند كه اكثريت گوشت كباب شده بود.
در يكي از روزهاي ژوئن 1980 همگي به ساختمان جديد مقر فرماندهان نظامي كه در خيابان 52 در نزديكي ادارهي گذرنامه قرار داشت، منتقل شديم. به اتاق جديدي كه مشرف به محوطهي زندان بود، فرستاده شدم. پس از گذشت چند روز سروان وضاح الشيخ، رييس بازداشتگاه نزد من آمد و براي ملاقات با برزان ابراهيم حسن التكريتي، برادر ناتني صدام و رييس سازمان اطلاعات، مرا با خودش برد. وقتي وارد اتاق شدم، دكتر عبدالرزاق الهاشمي، معاون رييس كميتهي انرژي اتمي عراق را ديدم كه نزديك ميزكار برزان نشسته بود.
گفتوگوي كوتاهي بين من و برزان انجام شد.
- حال شما چطور است؟
-بد نيستم.
-آيا موردآزار قرار گرفتهايد؟
- با من بدرفتاري نشده است اما علت دستگيريام را نميدانم.
- ما فقط خواهان سلامتي شما هستيم و از اينكه مورد اذيت واقع شويد، نگران هستيم.
- اما سلامتي جسمي و روحيام به دليل دستگيري بيعلتم رو به وخامت نهاده است.
- اشكالي ندارد. دستور ميدهم شما را به منزل راحتتري در بغداد منتقل كنند، ميبينيد كه مشكلاتتان كمتر خواهد شد.
- ترجيح ميدهم به خانهام برگردم.
- اما جناب رييس(صدام) مايلند كه شما در توليد سلاحهاي هستهيي عراق فعاليت كنيد.
-اما من يك پژوهشگر فيزيك هستم و تجربهاي در اين زمينه ندارم.
-اما ايشان مطمئن هستند كه شما ميتوانيد اين وظيفه را انجام دهيد.
پاسخي به اين حرف ندادم. پس از گذشت چند روز مرا به منزل بزرگتري در منطقهي مرفه نشين المسبح در نزديكي رود دجله منتقل كردند. يك دستگاه تلويزيون، تلفن، و يك باغ بزرگ در آن خانه وجود داشت. پنج نگهبان هم به فرماندهي عبدالغني مدحي فيصل الدوري از من محافظت ميكردند. يك آشپز به نام وليد مهدي هم بود.
پس از چند روز از انتقال من به اين خانه مانع عبد رشيد، مدير عامل سازمان اطلاعات به ملاقاتم آمد و چند دست از لباسهايم و تعدادي از كتابهاي كتابخانه انرژي اتمي پايگاه التوثيه را برايم آورد. اين وضعيت جديد به من كمك كرد تا مطالعاتم را با خواندن كتاب ”توصيف نظري براي جداسازي و اجراي آن در توليد اورانيوم 235“، تاليف كارل كوهن آغاز كنم.
كار درآوردن همه معادلات رياضي مذكور در اين كتاب را بر عهده گرفتم. اين كار درك عميقي از اصول اساسي اين علم را در اختيارم گذاشتْ؛ همچنين توانستم فهرستي از اشتباهات چاپي اين كتاب را به دليل وقت زيادي كه در اختيار داشتم، پيدا كنم. نگهبانان منزل به من اطلاع دادند كه حسين الشهرستاني در منزل ديگري در نزديكي همين خانه سكونت دارد اما چيزي دربارهي وضعيت سلامتياش نگفتند. اوايل سپتامبر 1980 بود كه نظام صدام با همسايهي مسلمان ما ايران، وارد جنگ خانمان براندازي شد. صداي بمب و توپخانههاي ضد هوايي را از اتاقم ميشنيدم و فجايع جنگ را بر روي كانالهاي تلويزيوني مشاهده ميكردم و ميديدم كه چگونه سرودهايي براي تمجيد از انديشه و شجاعت بينظير صدام خوانده ميشد و شاعران فريب خورده از ستايش شبانه روز وي لذت ميبردند. وضعيت من به همين منوال ادامه يافت و هر از چند گاهي با مانع عبدالرشيد ملاقات ميكردم. اين بار عبدالرزاق الهاشمي وي را همراهي ميكرد. ديدنش مرا عصباني كرد؛ اما وي سعي داشت جوري وانمود كند كه از زنداني بودنم خرسند نيست؛ اما مطمئن بودم كه وي نقش زيادي در زنداني شدنم، داشته است و كسي جزو وي نميتوانست صدام را از گفتههايم كه بويي از علاقهام به اين نظام نداشت، مطلع كند.
بيش از چند بار به مدير عامل سازمان اطلاعات كه به ديدنم ميآمد گفته بودم، تا زمانيكه عبدالرزاق الهاشمي يكي از مسوولان كميته انرژي اتمي عراق است، من آمادگي كار كردن در اين كميته را ندارم. در طول اقامتم در اين خانه توانستم تحت مراقبتهاي نگهبانان و بسته بودن دربهاي منزل برخي فعاليتهاي محدودي را در رياضيات انجام دهم.
زمانيكه در بازداشتگاه بودم يعني هفتم ژوئن 1981 و خبر حملهي اسراييل به نيروگاه “تموز يك“ (اوزيراك) - كه در قلبم جاي داشت- را شنيدم، تمام آرزوها و آرمانهاي علميام از بين رفت. تصميم گرفتم تا با يك برنامهي جايگزين، تمام مهارتم را به كار ببندم تا آرزوها و آرمانهاي آينده را به عراق بازگردانم؛ آمال و آرزوهايي كه حامي تمدن انساني و بازگرداندن افتخارات تاريخي چندين هزار ساله به مردم غيور اين سرزمين است.
در تابستان همان سال دكتر سلمان رشيد سلمان اللامي، فيزيكدان عراقي به دليل بيماري مرموزي كه نشان دهندهي دست داشتن موساد، سازمان اطلاعات اسراييل با جنايتهاي زشت بود، در ژنو در گذشت.
موساد كينهتوزيهاي زيادي نسبت به اشاعهي علم و تمدن برخاسته از سرزمينهاي عربي داشت.
قبل از دستگيريام در انتقال مرحوم سلمان اللامي به ژنو شركت داشتم. ايشان ميخواستند از طراحيهاي انجام شده در مورد سيستم الكترومغناطيسي اطلاعاتي به دست بياورند. بدين وسيله ما ميتوانستيم اين طراحيها را در داخل انجام و بسازيم. اين مطالعات و پژوهشهاي علمي اهميت آكادميكي بسيار زيادي در زمينه فيزيك هستهيي داشت.
پس از گذشت چند هفته از شنيدن اين اخبار ناراحت كننده و به ويژه اوايل سپتامبر همان سال مانع عبدرشيد به ملاقاتم آمد و مرا با خودش به قصر رياست جمهوري برد. برزان التكريتي هم در دفتر منشي خصوصي صدام منتظرم نشسته بود. بعد از چند لحظه انتظار صباح مرزا محمود سرهنگ دوم و يكي از همراهان ارشد صدام ما را به اتاق رييس جمهور عراق راهنمايي كرد. صدام پشت ميزش نشسته بود بلند شد و با ما دست داد، سپس از من و برزان خواست تا روي صندليهاي روبرو بنشينيم. بعد از صرف آب پرتقال و نوشيدن يك فنجان چاي، صدام شروع به صحبت كرد، ابتدا از سلامتيام پرسيد، كه انتظار بيشتر از آن را هم نداشتم، چرا كه اخلاقش به اين صورت بود كه از تصميماتي كه ميگرفت حال چه در حق من و يا سايرين، عذرخواهي نميكرد. سپس با تلخي و ناراحتي زياد شروع به صحبت كردن درباره تجاوز اسراييل به نيروگاه ”تموز يك“ كرد و گفت: چگونه ممكن است كه اسراييل سلاح هستهيي در اختيار داشته باشد؛ اما اعراب حتي حق در اختيار داشتن برنامههاي هستهيي علمي و مسالمت آميز را نداشته باشند؟ صدام ادامه داد: ناچاريم كه با دست و فكر دانشمندان عراقي برنامههاي هستهيي را جايگزين برنامههاي قبلي كنيم. همچنين بايد سلاح هستهيي در اختيار داشته باشيم تا بتوانيم در مقابل تجاوزات اسراييل و كشورهايي كه حامي آن هستند، بايستيم. ما بايد از امروز براي دستيابي به تكنولوژي هستهيي تلاش كنيم.
سپس صدام رو به برزان كرد و گفت: به خاطر عراق و آينده آن، هر چه را كه اين مرد به آن نياز دارد در اختيارش بگذار. برزان هم جواب داد: هرچه كه در توان دارم انجام ميدهم، سرورم.
در همان روز آزاد شدم و به خانه برگشتم و با خانواده برادرم يحيي جشن گرفتم. بعد از گذشت دو الي سه روز به عنوان مشاور و عضو تمام وقت كميتهي انرژي اتمي به سر كارم بازگشتم. وقتي فهميدم عبدالرزاق الهاشمي اين موسسه را ترك كرده و وزير آموزش عالي شده است، احساس راحتي كردم و ياد حرفهاي برزان قبل از ورود به دفتر صدام افتادم كه ميگفت از رفتارهاي عبدالرزاق احساس خوبي ندارد.
برزان هم به درايت و توانايي عبدالرزاق به عنوان يك دانشمند عراقي عاليرتبه اعتقاد نداشت.
دستوراتي كه صدام در ملاقاتش با جعفر به وي داده بود، كاملا روشن و صريح بود. صدام دستور داده بود كه سريعا برنامههايي به جاي برنامههاي قبلي كه از سوي اسراييل متوقف شده بود، تهيه شود. اما آن چيزي كه هست اين بود كه اين دستور شامل يك خط قرمزي بود كه نميشد از آن تجاوز كرد و اين خط قرمز اين بود كه نبايستي در برنامههاي جديد از هيچ نيروي خارجي كمك گرفته ميشد و معناي ديگر آن نيز اين بود كه بايد اين كار با تلاش خالصانه و ملي انجام ميگرفت. همچنين بايد دستگاهها، تجهيزات و مواد از بازارهايي كه براي همه مجاز بود، خريداري ميشد و در غير اين صورت بايد در داخل ساخته ميشد. به رغم وجود همهي اين شرطهاي تعيين شده، كميتهي انرژي اتمي عراق شروع به اجراي دستورات صدام كرد. از جعفر خواستم كه پيشنهاداتش را ارايه دهد. وي هم آمادهي ارائهي پيشنهاداتش بود.
روزهاي طولاني زندان اين فرصت را برايش فراهم كرده بود تا همهي جوانب را بررسي كند. دو پيشنهاد ارايه داد ابتدا توليد پلوتونيوم 239 به اندازهي چند كيلوگرم با هدف استفاده از آن به عنوان يك مادهي جدا كننده براي ساخت سلاح هستهيي كه اين امر مستلزم ساخت نيروگاه هستهيي با توان 20 مگاوات بود و دوم توليد چند كيلوگرم اورانيوم غني شده. واضح است كه هر يك از اين شيوهها ماده اصلي جداسازي براي ساخت سلاح هستهيي را تهيه ميكند.
بعد از بررسيهاي طولاني كميتهي انرژي اتمي تصميم گرفت كه غني سازي اورانيوم را انجام دهد؛ چرا كه شيوهي اول نه تنها نياز به تلاش، طراحي و ساخت دستگاههاي بزرگ داشت، بلكه نياز به ساخت يك نيروگاه هستهيي در مساحت بسيار زياد داشت و از آنجا كه در صورت اجراي اين پروژه ممكن بود نيروگاه از سوي سيستمهاي جاسوسي اسراييل شناسايي و هدف قرار گيرد، بنابراين اجراي طرح دوم ممكن نبود.
زمان تحويل برنامهها به همام، از وي خواستيم تا هر چه سريعتر از نعمان براي كار دعوت به همكاري كند و مسووليت نظارت بر بخش شيميايي برنامه را به وي واگذار كند؛ چرا كه از تواناييهاي علمي، قدرت اداري، اخلاق خوب برخوردار بود و خالصانه كار ميكرد. همام هم قول داد كه تمام تلاشش را براي قانع كردن نعمان براي پيوستن به اين برنامهي ملي به كار بندد و از رييس جمهور هم خواست تا وي را به پست مشاور به عنوان مدير عامل منصوب كند. بر اساس تصميمي كه صدام در سال 1974 زمانيكه معاون رييس شوراي فرماندهي بود، اتخاذ كرده بود، عزت ابراهيم الدوري به عنوان رييس كميتهي انرژي اتمي تعيين شد.
بر اساس تصميم صدام در سال 1974، رييس كميتهي انرژي اتمي همان معاون رييس شوراي فرماندهي به شمار ميرفت كه به اين ترتيب از ژوين 1979 ، عزت ابراهيم الدوري به عنوان رييس كميته و معاون رييس شوراي فرماندهي منصوب شد.
آن چيزي كه هست اين بود كه عزت ابراهيم الدوري به برنامههاي انرژي اتمي عراق توجهي نميكرد، حال چه از روي عادت يا از اين رو كه اين برنامه شاخهاي از برنامه هستهيي ملي عراق بود.
معاون رييس كميتهي انرژي اتمي وي را از تمامي تحولات مربوط به برنامهها مطلع ميساخت در عين حال پيگيري جدي و تصميمات اصلي از سوي صدام و حامد يوسف حمادي، منشي مخصوصش انجام ميشد.
ناچار بايد اين حقيقت را هم بيان كنم كه صدام زمان ملاقات با معاون رييس كميتهي انرژي اتمي و احيانا ديگر اعضاي كميته توجه زيادي به گفتهها و گزارشات آنها ميكرد و حتي تصميمگيريهاي تازه انجام ميدادند و يا تصميماتي را به روز بعد موكول ميكرد؛ اما وقتي بحث علمي و تكنولوژي ميشد، عزت ابراهيم الدوري تلاش ميكرد تا با موضوعاتي چون تجربهاش در اداره حزب، يا بيان نظرات ديني و تجربياتش در رياست امور كشاورزي عراق، موضوع بحث را تغيير دهد. اين بار وقتي به وي پيشنهاد داده شد تا با طرح هزينهي چهار ميليون دلاري موافقت كند، گفت: خجالت نميكشيد كه چنين مسالهي سادهاي را به ما پيشنهاد ميدهيد ما 10 ميليون براي توپخانههاي دوربرد پرداخت كردهايم.
بعد از بازگشت، در هفتهي اول كار با دوستان دكتر خود ملاقات كردم. قبلا با دكتر همام عبدالخالق، معاون رييس كميته كه مردي خوش اخلاق، پاك سرشت با توان اداري بالا بود، آشنا شده بودم. در اولين جلسهي ملاقات با ما، همام گفت: نبايد به گروهها و هياتهاي خارجي فكر كنيد ما در انرژي اتمي هياتهاي اعزامي
به خارج را تحت نظارت داريم .
ناخواسته پذيرفتيم و به خود دلداري داديم كه لذت انجام برنامهها در داخل كشور بيشتر از اين است كه از خارجيها كمك بخواهيم.
انتهاي پيام