در گفت‌وگوی تفصیلی با آیت‌الله قائم‌مقامی بررسی شد

خط تولید داعش و داعش‌گرایی کجاست؟

«آیت‌الله سیدعباس حسینی قائم‌مقامی» به واسطه حضورش در مرکز اسلامی هامبورگ و آشنایی و ارتباطش با جوانان و نومسلمانان اروپایی می‌تواند تحلیلی واقع بینانه از پدیده جذب آنها به داعش ارائه دهد.PARAنسب او به قائم‌مقام فراهانی، صاحب‌منصب دوره قاجاریه، برمی‌گردد و همین باعث شده «قائم‌مقامی‌»ها همواره پیوندی با سیاست داشته باشند. او که در سال‌های طولانی اقامت در آلمان، مسئولیت مرکز اسلامی هامبورگ، آکادمی علوم اسلامی و ریاست شورای مسلمانان هامبورگ را بر عهده داشته، دارای نگاه و قرائت روشن‌بینانه‌ای نسبت به اسلام است و می‌گوید درباره پدیده داعش و علل گرایش نومسلمانان اروپایی به این گروه تروریستی بسیار فکر کرده است.PARAاین گفت‌وگو نتیجه بحث مفصلی بود که در کتابخانه شخصی‌ آقای قائم‌مقامی انجام شد.

«آیت‌الله سیدعباس حسینی قائم‌مقامی» به واسطه حضورش در مرکز اسلامی هامبورگ و آشنایی و ارتباطش با جوانان و نومسلمانان اروپایی می‌تواند تحلیلی واقع بینانه از پدیده جذب آنها به داعش ارائه دهد. نسب او به قائم‌مقام فراهانی، صاحب‌منصب دوره قاجاریه، برمی‌گردد و همین باعث شده «قائم‌مقامی‌»ها همواره پیوندی با سیاست داشته باشند. او که در سال‌های طولانی اقامت در آلمان، مسئولیت مرکز اسلامی هامبورگ، آکادمی علوم اسلامی و ریاست شورای مسلمانان هامبورگ را بر عهده داشته، دارای نگاه و قرائت روشن‌بینانه‌ای نسبت به اسلام است و می‌گوید درباره پدیده داعش و علل گرایش نومسلمانان اروپایی به این گروه تروریستی بسیار فکر کرده است. این گفت‌وگو نتیجه بحث مفصلی بود که در کتابخانه شخصی‌ آقای قائم‌مقامی انجام شد.

داعش به مساله این روزهای دنیا و جهان اسلام تبدیل شده و اینکه داعش و تفکرش از کجا آمده سوال رایجی است که حرف‌های زیادی هم درباره آن زده شده، از جمله بحث درباره گروه‌های افراطی و تفکر قشری‌گری، سلفی‌گری و وهابیت و .... اما ظاهرا داعش مدل جدیدی از همه اینهاست و قابل مقایسه با موارد پیش از خودش نیست. از دیدگاه شما این تفکر از کجا آمده است؟

باید چند نکته را به عنوان اصل موضوع در نظر داشت. پدیده‌هایی که به نوعی با رفتار و تعاملات انسانی ارتباط دارند تک‌عاملی نیستند. اگر به دنبال این هستیم که ریشه‌های تاریخی یک پدیده را بررسی کنیم به معنای این نیست که این ریشه و عوامل تاریخی لزوما "علیت تام" دارند. بلکه با ریشه‌یابی تاریخی صرفا می‌خواهیم اصلی‌ترین عناصر و علل پیدایش آن پدیده را بررسی کنیم. در عین حال باید به این نکته نیز توجه داشت که در منشاءیابی پدیده‌ها بین «علت» و «دلیل» تفاوت وجود دارد. علت ، منطق درونی پدیده است که چرایی حدوث آن در یک موقعیت خاص جغرافیایی، فرهنگی و تاریخی را توضیح می‌دهد، اما دلیل ، ساختار و عناصر استدلالیِ توجیه‌کننده یک پدیده بر اساس معیارهای عقل‌پذیر است و لذا منطق بیرونی آن پدیده را تشکیل می‌دهد.

معمولا ما در بررسی تاریخی به دنبال دلایل هستیم و در بررسی شرایط عصری ، از علت‌ها جستجو می‌کنیم. ممکن است دلایل برانگیزنده در یک موضوعی باشد، اما هنوز علت بروز پیدا نکرده باشد؛ لذا معتقدم اگر تفاوتی در داعش با دیگر جریان‌های تاریخی تندرو وجود دارد در علت‌هاست، وگرنه در دلایل تفاوت چندانی وجود ندارد.

در طول تاریخ این تفکر این دلایل را با خود حمل می‌کند و هر جایی که زمینه مناسب پیدا کند ظهور و رشد می‌کند و متناسب با زمینه‌ها و مقتضیات می‌تواند شکل‌های مختلف به خود بگیرد و جالب این است که از نظر دلایل و ساختارهای منطق بیرونی یک شباهت شگفت‌آور میان فرقه‌های تندرو در همه ایدئولوژی‌ها ، چه دینی و چه غیردینی وجود دارد که حالا شاید بعدا از آن سخن گفتیم.

اما در مورد جریان‌های تندروی معاصر که منسوب به اسلام‌اند و بطور مشخص داعش ، ریشه این را تفکر را در مقاطع متعددی از تاریخ اسلام می‌توانیم سراغ بگیریم و اگر بخواهیم دقیق‌تر بررسی کنیم آنها را در چارچوب اتفاقاتی که بعد از پیامبر (ص) رخ داد می‌توانیم بررسی کنیم و در جریان تفکری که با حاکمیت بنی‌امیه شکل گرفت. اجازه بدهید این نکته را اندکی تفصیل دهم. پس از پیامبر اسلام (ص) تفکری شکل گرفت و تعریفی از اسلام ارائه شد که به طور مشخص در دوره اموی به اوج خود رسید. چه تعریفی؟ همان اسلامی که سیاست در آن تغلَب یافته ، اسلام در قبا و ردای قدرت که می‌توان آن را " اسلام سیاسی " به مفهوم خاص نامید. اسلام سیاسی با این مفهوم که پس از پیامبر (ص) مساله بسط اسلام مساوی با کشورگشایی می‌شود؛ درحالیکه روش و منش پیامبر بزرگوار در دعوت به اسلام ، دعوت به فکرورزی و خردورزی بود؛ چنانکه به صراحت در قرآن کریم یادآور می‌شود که دعوت پیامبر به سوی خداود یک دعوت تحکَمی و معطوف به اجبار و یا حتا اکراه ( که بسیار پایین‌تر و ضعیف‌تر از اجبار است) نیست، بلکه دعوت خردورزانه به سوی خداوند است: « ادعوا الی الله علی بصیرة » یعنی من شما را دعوت می‌کنم که بر اساس بصیرت رو سوی خداوند کنید. " بصیرت " یعنی برخورداری از "عقل نقَاد" ! و لذا بارها و بارها در قرآن انسانها را مورد خطاب قرار می‌دهد که چرا خردورزی نمی‌کنید؟ (افلاتعقلون). چرا فکرورزی نمی‌کنید؟ (افلاتتفکرون) و نکته مهم اینکه در ادامه آیه مذکور برای آنکه جای هیچ ابهامی باقی نگذارد تصریح می‌کند که روش پیروان من نیز در دعوت به سوی خدا همین است (انا و من اتبعنی ) بنا بر این منطق، من اگر با شما وارد گفت‌وگو شوم و بتوانم مبانی دینی و عقلی اسلام را برایتان تبیین کنم، به بسط و تبلیغ اسلام کمک کرده‌ام. شما یک مورد پیدا نمی‌کنید که پیامبر به دنبال توسعه اسلام با کشورگشایی باشد؛ نامه برای روشنگری نوشتند؛ کاری که همین امروز بعد از 14 – 15 قرن هم آن را از لوازم آزادی بیان و آزادی اندیشه می‌دانیم. دقیقا یکی از اتفاقاتی که در نتیجه تحولات بعد از پیامبر (س) رخ داد این بود که توسعه را به معنای کشورگشایی تلقی کردند. منتها آنها عامل کمکی هم داشتند و آن این بود که پیامبر (ص)، زمان حاکمیتشان حدود 10 سال طول کشید که متاسفانه از این 10 سال حدود 8 سال مربوط به مدینه است و یک سال و اندی آن مربوط به مکه است؛ یعنی بسیاری کسانی که بعد از خلفا سردمدار شده‌اند و حتی در زمان خلفا در مدیریت جامعه دینی وارد شدند، از نومسلمانان همان یک سال اخیر بوده‌اند که اصلا نتوانسته بودند درکی از مفهوم جامعیت و معنویت اسلام و معنویت شخص رسول‌الله پیدا کنند.

در واقع خوی خشونت و قدرت‌طلبی جاهلی در حوزه اسلامی بازتولید شد و بسا متأثر از همین عناصر فرهنگ جاهلی ، جنگهای پیامبر (ص) را که بدون استثناء ماهیت تقابلِ دفاعی داشت مورد تفسیرهای ناروا قرار دادند و در نتیجه انحراف ایجادشده جنبه اندیشگی و اعتقادی هم پیدا کرد. در این فرایند تحول و تحریف ، مفهوم " جهاد " که در قرآن به روشنی مفهومی عام و فراگیر دارد و همه حوزه‌های عمل صالح و اقدام خیر را دربرمی‌گیرد، به جنگ و جهاد نظامی و آن هم نه به شکل دفاع بلکه به صورت تهاجم و کشورگشایی تقلیل و تغییر پیدا کرد و طبیعی است که این یک تغییر ساده در ساختار کلی اندیشه و عمل دینی نبود، بلکه به معنای جایگزینی منطق سیاست و قدرت " به جای منطق " بلاغ و هدایت" قرآن گردید. این امر جابجایی در بسیاری از " گزاره‌های معیار " و مجموعه‌ای از تغییرات اساسی و مبنایی را در طول زمان به دنبال داشت؛ چنانکه در همان زمان با این منطق که ما دنبال توسعه اسلام هستیم و توسعه اسلام نیازمند قدرت است و قدرت هم وجود پاره‌ای از مصالح داخلی را اقتضا می‌کند ، جلوی نقدهای درونی را گرفتند؛ به طوریکه شخصیت بی‌نظیری همچون حضرت امیر(ع) الزاما گوشه‌نشینی اختیار کرد. اما در دوره حضرت امیر (ع) اولین سیاستی که دنبال می‌شود جلوگیری از کشورگشایی و بستن این پرونده است. در عوض تمام تلاش ایشان معطوف می‌شود به اصلاحات داخلی؛ چون هدف، صرفا حفظ قدرت که نبود ، هدف این بود که الگو و نمونه‌ای عینی از وجه سیاسی و اجتماعی "اسلامِ متعادل و عقلانی" معرفی و ارائه و نشان داده شود که مسلمان باورمند به چنین اسلامی وقتی وارد حوزه سیاست و عرصه قدرت می‌شود چگونه عمل می کند.

اگر حضرت امیر می‌خواستند منطق پیشینیان در کشورگشایی را ادامه دهند، باید با معاویه مصالحه می‌کردند. معاویه با چنین موضوعی اصلا مشکل نداشت و خیلی هم خوشحال می‌شد که در قدرت می‌ماند و حتا از سوی حکومت مرکزی برای کشورگشائی مأموریت می‌یافت . صیانت و تبیین اسلام جامع و متعادل مهمترین رسالت و آموزه مدرس اهل بیت(ع) بود. برای نمونه ما در برابر سیاست محدودکردن جهاد به جهاد نظامی ، در مدرس اهل بیت (ع) تعابیر مختلفی از جهاد می‌بینیم که بر مبنای جامعیت اسلام متعادل ، معطوف به توسعه مفهوم جهاد به تلاش جدی در همه حوزه‌های کمالی انسان است. از جمله اینکه تعلیم و تعلم جهاد است، حق‌گویی و عدالت‌طلبی جهاد است، حفظ بنیاد خانواده و خانه‌داری جهاد است، نیکی و احسان به دیگران جهاد است، حق‌گویی نزد ظالمان و جلوگیری از ظلم ، جهاد است و... اینها نمونه‌ای از علائم معیار و راهنما در شناخت و معرفی "اسلام متعادل"به مسلمانان و مخاطبان است. اینکه ما برای مدرس اهل بیت (ع) در تفسیر قرآن و آموزه‌های پیامبر (ص) اصالت قائلیم هرگز برمبنای منطق قدرت و سیاست نیست ، که صرفا بگوییم در یک مقطع تاریخی حکومت حق امام علی بوده و صرف اعتقاد به همین نکته را عنصر اصلی هویت‌بخش شیعه بدانیم؛ آن‌گونه که متأسفانه در برخی از تلقی ها وجود دارد . بلکه به جدَ بر این باوریم که دقیقا اصالت وحی و سنت نبوی در جامعیت متعادل و عقلانی خود، در این مدرسِ فکری تضمین شده است.

از وجود مقدس حضرت زهرا(س)، که بعد از پیامبر سردمدار این اندیشه شدند تا عسگریین (س) مشاهده می‌کنید که تمام تلاششان معطوف به معرفی " اسلام متعادل و عقلانی " و متناسب با شرایط آن عصر و جلوگیری از سیطره منطق قدرت و سیاست بر تفسیر آموزه‌های این اسلام است. وقتی می‌گوییم اسلام متعادل و عقلانی ، دقت شود که این تعادل و عقلانیت وصف ذاتی و هویت‌بخش اسلام است نه اینکه ما بخواهیم قرائتی معتدل و عقلانی را بر اسلام تحمیل کنیم.

مهمترین نکته موجود در روش تفسیری اهل بیت عصمت از قرآن و سنت همین است. در این اسلام ، سیاست هم هست اما این سیاست جزئی از یک مجموعه است. من بارها گفته‌ام وقتی جزئی را در ضمن و مرتبط با مجموعه ببینید معنای متفاوتی می‌دهد. سیاست را اگر از مجموعه تفکر جامع اسلام خارج کنید و بر سایر اجزای این منظومه غلبه ببخشید ، نظم موجود در کل این سیستم فکری و عملی را مختلَ کرده‌ایم و دیگر نه این سیاستِ تغلَب‌یافته، سیاست اسلامی است و نه آن اجزای مغلوب‌شده ، دارای اصالت اسلامی هستند. چنین سیاستی هیچ نسبتی با اخلاق و کرامت انسان با حقوق انسان و سایر ارزش‌های انسانی پیدا نمی‌کند. تلقی‌ای که قرآن، پیامبر و اهل بیت از اسلام به ما ارائه می‌دهند این است که اسلام یک " کل منسجم " است. به این مفهوم که اولا اجزای آن به هم پیوسته است و هر جزئی در ارتباط با جزء دیگر است و ثانیا وقتی شما یک مجموعه را به عنوان سیستم جامع و پیوسته دیدید در این مجموعه همه اجزا در عین پیوستگی ، هم‌مرتبه نیستند؛ این نکته مهمی است. باهم بودن اجزا یعنی در نسبت با هم معنا می‌شوند ولی نقش‌آفرینی و جایگاه هرکدام در این مجموعه متفاوت است.

در قران "محکم" و "متشابه" داریم. محکمات یعنی اجزایی که تعیین‌کننده هستند و سیطره مفهومی و تفسیری بر اجزای دیگر دارند. یعنی در معنایابی و تفسیر سایر اجزا و سایر گزاره‌ها این " محکمات " هستند که اثرگذار هستند و شما به هیچ قیمتی نمی‌توانید اجزای محکم را در فرایند تفسیر و یا به تعبیر امروزی قرائت از دین نادیده بگیرید.

یکی از محکمات اسلام و قران، کرامت انسانی و اصل انتخاب‌گری و آزادی انسان است. شما تحت هیچ شرایطی و با هیچ بهانه‌ای نمی‌توانید این اصل محکم را زیر پا بگذارید؛ لذا خداوند حتا به پیامبرش اجازه نمی‌دهد که اصل انتخاب‌گری انسان را نادیده بگیرد و بارها این نکته را در قرآن تصریح می‌فرماید. اما در عین حال به او می‌گوید سیاست جزو وظایف اصلی تو است. دینِ بی‌سیاست ، دینِ مبتلای به همان اختلال در عقلانیت و تعادل است . اما سیاست یک جزء در نسبت با بقیه اجزاست و باید در نسبت با اخلاق و سایر اجزا دیده شود و از همه مهمتر باید محکوم اصول و محکماتِ این مجموعه منسجم باشد؛ مجموعه به هم پیوسته دین به صورت عام و اسلام به صورت خاص ، پاسخ جامع به نیازهای انسان است. همانگونه که نیازهای انسان متنوع و به هم پیوسته است ، پاسخ به آن نیز باید از چنین تنوع و به هم پیوستگی برخوردار باشد. اگر ما مدعی هستیم که اسلام پاسخ نهایی و کامل به نیازهای انسان است این پاسخ خود را در تعادل و عقلانیتش نشان می‌دهد. در این پاسخ متعادل و عقلانی ، همه وجوه فردی و اجتماعی زندگی انسان وجود دارد. یک وجهی از نیازهای انسانی در حوزه روابط اجتماعی بحث سیاست است. اگر از میان این مجموعه ، عنصر سیاست را که به قدرت و اثرگذاری بر دیگران مرتبط است بیرون کشیدید و آن را بر کل این مجموعه غلبه دادید، در این‌صورت منطق بیرونیِ این نظام معرفتی کاملا مختل و ساختار عقلانی دین دگرگون می‌شود و طبعا ویژگی تفاهمی و بین‌الاذهانی آن سلب و دین مبتلای به آفت "فرقه‌گی" می‌شود. تفاوت دین و فرقه تفاوت مفهوم "الانسان" ( یعنی انسان در طبیعت فراگیر خود) با مفهوم " حزب " است. حزب یک گروه خاص هستند که عمدتا بر اساس یک منطق درونی که فقط برای اعضای آن قابل فهم است عمل می‌کنند؛ بنابر این در تحلیل دلایل فکری پدیده‌هایی مثل داعش ، بررسی تاریخی بسیار لازم است؛ ولی البته چنانکه در ابتدا عرض کردم کافی نیست و به سخن دیگر، تاریخ هم تکرار می‌شود، هم نمی‌شود، وجوه استدلالی و دلایل تاریخی تکرار می‌شود، اما وجوه علَی تاریخ تکرار نمی‌شوند؛ چرا که علیت‌ها معمولا تابع شرایط عصری است. اما برخی عناصر فکری می‌تواند همیشه در تاریخ جریان داشته باشد و در هر موقعیت مناسب ، برانگیزنده پدیده‌های مشابه باشد و در عین حال هر عصری هم برای خود، ویژگی‌های خاصی دارد. اما از این جهت که دلایل تاریخی تکرار می‌شود ما نیازمند مطالعه تاریخ هستیم. درعین حال نمی‌توانیم کاملا شبیه‌سازی تاریخی کنیم و همه پدیده‌های اجتماعی و سیاسی هر عصر را به پدیده‌های تاریخی تقلیل دهیم و "پدیده عصری" را دقیقا تکرار همان " پدیده تاریخی " بدانیم.

آیا شما نشانه‌هایی از جهالت پیش از اسلام در بین آنها می‌بینید؟ این رفتارها ریشه‌هایی حتی پیش از اسلام دارد؟

بدون تردید این گونه است. عرض کردم حتا اتفاقاتی که بعد از پیامبر (ص) رخ داد قطعا متأثر و ناشی از بقایای فرهنگ و تربیت جاهلی در نومسلمانان بود. اینکه گفته شده «ارتد الناس بعد النبی الا ثلاثة نفر» این ارتداد، ارتداد فقهی نیست؛ چرا که آنها نماز می‌خواندند و به تمام ظواهر شریعت تنسک و تعبد داشتند. این همان ارتداد فکری و اندیشگی است. یعنی اینها همان تعبیری که قرآن دارد، بازگشت به تفکر جاهلی داشتند. اصولا معتقدم ما به نقش فرهنگ در تفسیرهای دینی و شکل‌گیری پدیده فرقه‌گی کمتر توجه کرده‌ایم . فرهنگ در تعامل با عناصر فکر دینی ، هم می‌تواند سازنده باشد و هم می‌تواند بسیار بسیار مخرَب و تحریف‌گر باشد. لذا باید الگوی درست و عقلانی تعامل این دو را شناخت تا از مزایای آن بهره‌مند و از آسیب‌هایش مصون ماند.

سوال به شکل مشخص این است که حالا این داعش چیست؟

اگر داعش را قطع نظر از علل سیاسی و اجتماعی و صرفا به لحاظ ریشه‌های تاریخی و نوع تفکر دینی‌اش بخواهیم معرفی کنیم و با توجه به توضیح تاریخی ای که دادم ، داعش از نظر من "شکل کاریکاتوری‌ای است که محصول غلبه و سیطره بخشیدن یک عنصر و یک وجه از دین بر سایر وجوه آن است" و در این مورد خاص ، آن عنصر چیست؟ "سیاست"، و چون سیاست به خودی خود معطوف به کسب قدرت است ، غلبه و سیطره‌یابی سیاست بر کلیت دین دقیقا به معنای آن است که "دین به مثابه ابزار قدرت " خواهد بود. هر عنصری از عناصر دینِ جامع و متعادل بر کلیت آن غلبه داده شود موجب فرقه‌شدگی می‌شود. حال اگر این عنصر سیاست باشد قاعدتا فرقه‌شدگی به صورت خشن و دگرستیز ظهور می‌کند و در شکل کامل آن می‌شود « داعش».

در مجموعه تاریخ معاصر جریانی را سراغ نداریم که جنایت کند و آن جنایت را هم تبلیغ کند. در طول 100 سال اخیر حتی عاملان جنگ‌ها و نسل‌کشی‌ها هم جنایات خود را تبلیغ نکرده‌اند و حتی عاملان آن را تکذیب کرده‌اند. حتی هیتلر و صرب‌ها بعد از جنایاتشان آنها را اعلام نکردند و تکذیب کردند.

در نوعی از فرقه‌گی که با اصالت‌بخشی به قدرت شکل گرفته باشد، هر کس که همچون من نمی‌اندیشد "دشمن" است و کشتار دشمن یک وظیفه و ارزش ، و غلبه بر او یک پیروزی است و در برخی شرایط تبلیغ این پیروزی ، خودش نوعی بسط پیروزی است...

چنین سابقه‌ای را در تاریخ کجا داریم؟ آیا آنچه را در جریان روز عاشورا رخ داد هم می‌توانیم این‌گونه تحلیل کنیم؟

در قضیه عاشورا هم این دو وجه که اشاره کردم وجود دارد. وجه نخست این است که آن‌ها کشتار همه کسانی را که مقابلشان بودند بر اساس تحلیل اندیشگی ، وظیفه خود می‌دانستند. امام باقر (ع) در این باره فرموده‌اند که اینها با خون امام حسین (ع) می‌خواستند به خدا نزدیک شوند. پس مبانی فکری‌ای وجود دارد که مبلّغ و مشروعیت‌بخش نوعی خشونت غنی‌شده‌ است که به هر شکلی سیطره عینی خود را بر طرف مقابل لازم می‌داند، از یک سو خود را " حق مطلق " می‌داند و از سوی دیگر می‌گوید که حقِ "حقِ مطلق" است که حاکمیت داشته باشد و اعمال قدرت کند. پس هیچ ابایی از کشتار و إعمال انواع خشونت ندارد. اما وجه دوم که تبلیغ این کشتار و غلبه‌یافتن بر دشمن است را در رفتارهایی مثل به نیزه‌کردن سرهای مبارک شهدای کربلا می‌بینیم. این سر به نیزه کردن و تبلیغ کشتار و خشونت‌هایی که روا داشته‌اند به خودی خود وجه اندیشگی ندارد. بلکه این کار ، معلول شرایط خاص سیاسی و اجتماعی آن زمان است و لذا باید در چارچوب علت‌های تاریخی تعریف ‌شود. مثلا برای اینکه عبرتی برای دیگران باشد و با ایجاد رعب و وحشت در جامعه زمینه شورش‌ها و اقدام های احتمالی را منتفی سازند ، چنین کاری کردند و لذا سَر همه بدن‌ها را هم بر نیزه نکردند، سَر کودکان یا افراد ناشناس را بر نیزه نبردند چون می‌دانستند در آن جغرافیا هیچ اثری ندارد و ممکن است اثر معکوس هم داشته باشد، با برخی شهدا که شناخته شده و یا از بزرگان قبایل بودند چنین کردند تا گفته باشند یادتان باشد هر کس که نافرمانی کند به چنین سرنوشتی دچار می‌شود. این کار جنبه بازدارندگی دارد. بسا اگر جنبه بازدارندگی نداشت آنها را مخفی می‌کردند و در واقع برای تثبیت قدرتشان این کار را می‌کردند تا توسعه فرمان‌پذیری نسبت به سایر شهروندان داشته باشند.

خیلی درباره این موضوع تامل کردم که چرا طیف زیادی از اروپایی‌ها و نومسلمانان و رشدیافتگان و متولدین اروپایی را در بین آنها می‌بینید. چرا چنین اتفاقی افتاده است؟

خیلی از کسانی که به عنوان مسلمان از اروپا به داعش می‌پیوندند جز عقده‌های فروخفته، انگیزه دیگری برایشان قابل طرح نیست. این آدمها خصوصا به اصطلاح نومسلمانانشان هیچ تلقی اندیشگی از اسلام ندارند. زمانی یکی از رسانه‌های اروپایی مستندی را پیرامون یک نومسلمان انگلیسی نشان می‌داد که تا شش ماه قبل در دیسکوها بوده و انواع و اقسام ارتباطات غیراخلاقی را داشته و حتی اقداماتی را که خود آن جامعه از نظر اخلاقی آن را ناپسند و یا نابهنجار می‌داند مرتکب می‌شده است، اما چند ماهی بود ریش بلند گذاشته به همراه یک عرقچین و آکنده از خشم و کینه نسبت به دیگران ، آماده بود برای کشتن و کشته‌شدن و به صراحت و بدون هیچ ابایی درباره آن حرف می‌زند. عمده اروپایی‌های داعش را همین آدمهای سرخورده از جامعه اروپایی تشکیل می‌دهند؛ به دلیل اینکه آن جامعه نتوانسته نیازهای فکریشان را پاسخ دهد و دائما در یک آزادی کاذب خود را در شکل‌های مختلف ارضا می‌کرده‌اند. این آزادی نوعی دلزدگی هم می‌آورد. خیلی از مصرف‌کننده‌های دیدگاه‌ها و نظریه‌های افراطی دنبال تفنن و یا به نوعی تبدیل وضعیت هستند. برایشان خیلی مهم نیست این تبدیل وضعیت به چه صورتی باشد. در دوران دلزد‌گی دنبال یک تفنن و تنوع هیجانی می‌گردند و متأسفانه فضای غالب رسانه‌ای غرب هم در اینجا به کمکشان می‌آید.

در طول این سالهای پس از انقلاب اسلامی رسانه‌های غربی نابخردانه و بعضا آگاهانه موج اسلام‌هراسی را برای ایجاد اسلام‌گریزی شروع کردند تا جامعه غربی از اسلام و مسلمانان فاصله بگیرد. غافل از اینکه اینها تبدیل به تریبون‌هایی شدند که آلترناتیوهایی را برای این نسل سرخورده و دلزده معرفی کنند. متاسفانه در داخل کشورهای اسلامی و حتی بعضا در داخل کشور خودمان ما هم به نوعی عملکردمان مکمل همان جریان‌های تبلیغاتی بوده است. با اینکه در ظاهر در تضاد با آنها بودیم اما گاه به عنوان لبه دیگر قیچی عمل کرده‌ایم. بعد از 11 سپتامبر همه گزارش‌ها و آمارها می‌گوید چند درصد مطالعه قرآن و گرایش به اسلام بیشتر شده است؛ آخر ما یک بار فکر نکردیم که "انفجار" و "آدم‌کشی"چه جاذبیتی می‌تواند داشته باشد و چه نسبتی با عناصر ماهوی اسلام دارد که گمان می‌کنیم توانسته آنها را جذب کند؟ و یا انگیزه گرویدن به اسلام را در این طیف از جوانان غربی فراهم کند؟ بخشی از این افزایش رویکرد البته برای این بوده که می‌خواستند مطالعه کنند تا بدانند که در قرآن (البته با قرائت آنها) چه چیزی است که این همه تبلیغ منفی علیه آن می‌شود ؟ که بخشی از آنها در همین مطالعه به حقیقت هم می‌رسند. ولی بخش دیگری از آنها اصلا دنبال حقیقت نبوده‌اند؛ نسل دلزده و سرخورده‌ای بوده که با سکس، خشونت و فیلم‌های آنچنانی و کامجویی و ولنگاری مطلق بزرگ شده و حال به دنبال تنوع و هیجان شدید است. یک باره این هیجان برایش تحقق بخشیده شده است و تازه به او وعده بهشت هم می‌دهند!

هدف داعش بیشتر از آنکه تسلط بر جهان کفر به نظر برسد، تسلط یک قرائت از اسلام و یک تفکر بر قرائت‌های دیگر است؛ چنانکه آنان مسلمانان را می‌کشند، اما داعش اسلامی را ارائه می‌دهد که برای مسلمانان عجیب است.

البته برای عامه مسلمانان. اما برای خیلی‌ها که حامل این تفکر هستند با داعش هم‌ادراکی وجود دارد و برایشان عجیب نیست، بلکه بسا تحقق آرزوهای خود را می‌بینند. البته در جهت آنچه آن‌را علت‌های پدیده نامیدیم، که به روش و شرایط خاص عمل‌کنندگان برمی‌گردد قطعا اختلافاتی وجود دارد ولی از نظر دلایل و ساختار فکری میان خیلی از کسانی‌که اکنون ساکت نشسته‌اند و بسا ما آنها را مخالف می‌پنداریم ، با داعش هم‌ادراکی و هم‌دلیلی وجود دارد. وقتی وظیفه اصلی شما به عنون یک دیندار ، می‌شود توسعه قدرت سیاسی و تعمیم و تحمیل عقائد و باورهایتان به دیگرانی که آنها را کافر می‌دانی، بروز اقسام خشونت کاملا طبیعی است. البته این اختصاص به ادیان و اسلام ندارد؛ هر ایدئولوژی دیگری که از این منطق که من نام آن را "منطق تغلّب و قدرت" می‌نامم ، پیروی کند همین کارکرد خشونتی و دگرستیز را پیدا می‌کند. نمونه های فراوانی از آن را در تاریخ معاصر به چشم دیده‌ایم. استالینیسم شوروی ، نازی‌های آلمان ، صربها در جنگ بالکان.

در اسلام معاصر هم سید قطب یکی از پدران جریان سلفی‌گری در وجه اجتماعی آن است. او از مهمترین کسانی است که توانسته مانیفست عملی و ایدئولوژیک از این تفکر ارائه دهد. انصافا هم خیلی تلاش کرده تا عناصر اصلی را برای ارائه یک بنیاد فکری فراهم کند. آنچه که او در کتاب معروف " معالم فی الطریق" بیان کرده، قطعا نخستین مانیفست اصلی گروه‌های موسوم به جهادی است که در این چند دهه اخیر در کشورهای اسلامی شکل گرفته‌اند. او به این مضمون تصریح می‌کند که « اسلام حق است؛ و جهان موجود مصداق جامعه جاهلی است که مسلمانان وظیفه دارند تا با غلبه بر جامعه جاهلی ، شریعت اسلامی را جاری سازند و برای این کار نیاز به قدرت داریم تا بر باطل تسلط پیدا کنیم.» نکته بسیار مهم در این اندیشه آن است که وظیفه کسب قدرت را نه متوجه جامعه بلکه متوجه افراد می‌داند هرچند این افراد در برابر کلیت جامعه بسیار اندک و در اقلیت محض باشند و به همین دلیل قیام و اقدام مسلحانه گروههای اندک به منظور هجمه به جوامع جاهلی و ایجاد تغییر مبتنی بر قدرت و بکارگیری زور را لازم و تکلیف شرعی می‌داند.

این اندیشه را مقایسه کنید با اندیشه کسانی چون امام خمینی و مرحوم آقای مطهری که با الهام از قرآن و روش انبیاء هرگونه تغییر در جوامع را صرفا از راه روشنگری و به دست خود مردم مشروع و ممکن می‌دانند و لذا هرگونه حرکت تحمیلی و خشونت‌آمیز نظیر ترور و... نامشروع است. میان این دو نگرش تفاوت اساسی و ماهوی وجود دارد. اینکه شما اسلام را پاسخی به همه حقوق انسان بدانید ، با اینکه آن را حقی در برابر انسان بدانید که بر دوش او سنگینی می کند و یک مسلمان در هماره مسلمانی‌اش وظیفه دارد تا این حق را ادا کند ، حتا اگر به ستیز با انسان و تضییع حقوق وی بینجامد! میان این دو نگرش تفاوت و فاصله دو جهانِ متقابل است. در نگرش ما تبیین اسلام یعنی توجه دادن انسان به همه حقوق طبیعی‌اش در گستره حیات مادی و معنوی . اسلام تبیین‌گر و بیان حق است ، نه اینکه خودش یک حق خارج از حقوق باشد که ما باید آن را ادا کنیم ؛ بنابراین شما نمی‌توانید به بهانه حاکم‌کردن اسلام، هیچ‌یک از ارزش‌های انسانی را قربانی کنید.

اما ماجرای داعش تحلیل‌های سیاسی زیادی دارد. اینکه یک نفر حاضر می‌شود برای موضوعی بمیرد و عملیات انتحاری انجام دهد نمی‌شود پذیرفت به خاطر پول یا قدرت بوده باشد. اینها چگونه چینین افرادی را جذب می‌کنند؟ چطور می‌شود تفکری که می‌خواهد فرد را متعالی کند تا این اندازه انسان‌ستیز شود و سبعیت از خود نشان دهد؟

وقتی قرآن را مطالعه می‌کنید بارها این مضمون را می‌بینید که "و لایزید الظالمین الا خسارا" یعنی این آیات که رهایی‌بخش است و انسان را به اوج کمال انسانی می‌تواند برساند گاهی کارکرد عکس پیدا می‌کند. کارکرد کاملا متضاد پیدا می‌کند. این را شما در هر پدیده خیری می‌توانید ببینید. دارویی که نجات‌بخش شما از خطرناک‌ترین بیماری‌هاست می‌تواند در شرایطی تسریع‌کننده مرگ شما باشد. قرآن دقیقا این موضوع را پیش‌بینی کرده و در چندین مورد کدهایی داده است. در سوره آل عمران به این مضمون می‌فرماید اگر شما بین اجزای اصلی و فرعی در سیستم قرآن به عنوان یک "کُلّ " جابجایی‌هایی انجام دهید اثر عکس می‌گیرید. همین قرآن که مایه نجات و کمال انسان است اگر واژگونه فهمیده شود مایه سقوط و هلاک انسان می‌شود. قرآن این موضوع را بطور دقیق در آیات متعدد مطرح کرده است. در سوره مبارکه یس می‌فرماید «لینذر من کان حیا»، یعنی این قرآن آمده است تا بیدار باشی باشد برای کسانی که حیات دارند. می‌گوید من نیامده‌ام که حیات بدهم؛ بلکه آمده‌ام این حیات را توسعه بدهم و تکامل ببخشم؛ یعنی اگر حیاتی نباشد قرآن پیام و کارکردی ندارد. پس شما باید این مایه‌های حیات را داشته باشید. مایه‌های حیات ، همان ارزشهای اخلاقی است که در سرشت آدمی نهفته است. ابتدای قرآن می‌فرماید این قرآن مایه هدایت تقواپیشگان است؛ یعنی آمده که تقوا را توسعه دهد نه اینکه تقوا بیاورد. تقوا همان پایبندی به ارزشهای انسانی و اخلاق است و آنچه تقوای دینی و به عنوان نتیجه ایمان‌ورزی در قرآن مطرح می‌شود تقوای پسینی است که تقوای سرشتی و اخلاقی را تکامل می‌بخشد. لذا شما می‌بینید کسی ممکن است مسلمان هم نباشد اما در عین حال که از مکارم اخلاقی محروم است از این سرمایه اولیه اخلاقی بهره‌مند است. اسلام نقشه برج رفیع و بی نظیری است که بر روی زیرساخت‌های فطری و طبیعی انسان بنا می‌شود و اما اگر من اسلام را اینگونه فهمیدم که قرار است که با اسلام یک انسان جدیدی غیر از انسان فطری و طبیعی ساخته شود ، در اینصورت هرچه که به زعم و پندار خود این بنا را گسترش دهیم ، به دلیل فقدان زیرساختهای اصلی ، به بیراهه رفته و علاوه برآنکه از حقیقت اسلام دور شده‌ایم، سرمایه اولیه انسانیت و اخلاق را هم از بین برده‌ایم؛ دیندار که نشده‌ایم ، انسانیت را هم از دست می‌دهیم. در اینصورت خیلی راحت می‌توانم به یک انسان ظالم و خشن و جنایتکار تبدیل شوم.

اسلام برای توسعه اخلاق و انسانیت می‌آید نه به عنوان جایگزین اخلاق و انسانیت. اگر در تلقی ما ، اسلام جایگزین اخلاق و انسانیت شد به مثابه آن است که وجدان خود را کنار گذاشته و یک وجدان جعلی دینی جایگزین آن کرده‌ایم. درحالی که ما چیزی به عنوان "وجدان دینی" به مفهوم دقیق کلمه نداریم، آنچه هست "دین وجدانی" و "دین فطری" است. وجدان، "وجدان انسانی" است که خداوند در سرشت او قرار داده و دین در راستای وجدان انسانی قرار می‌گیرد و آن را رشد و توسعه می‌دهد. اینهاست آن خلط هایی رخ می‌دهد و منشأ انحرافات بزرگ می‌شود؛ خلط بین وجدان دینی و دین وجدانی، خلط بین اسلام سیاسی و سیاست اسلامی، خلط بین اسلام اخلاقی و اخلاق اسلامی که باید به همه اینها در جای خود پرداخت، بگذریم.

آیا انگیزه‌های همه آنها یکی است؟

البته در تحلیل انگیزه این آدمها و اینکه چرا مثلا خود را منفجر می‌کنند، باید بین سه گروه تمایز قائل شد. یک گروه نومسلمانان اروپایی هستند که قبلا از آنها صحبت کردیم. بخش دیگری از داعشی‌ها ، نسل سومی‌های مسلمان هستند که در واقع متولد و رشدیافته جامعه اروپایی هستند و تبار مسلمان دارند که در مورد انگیزه‌های برخی از آنان صحبت کردیم. اما گروه سومی هستند که رهبر و پمپاژکننده این فکر هستند. آنهایی که در میدان هستند از دو گروه اول هستند. هرکدام از مصرف‌کننده‌ها انگیزه متفاوتی دارند. بنابراین باید سه حلقه را جدا در نظر گرفت: مولدین ، موزعین و مصرف‌کننده‌های این فکر.

سوال: مولدین کجاها هستند؟

اصلی‌ترینشان اهل عربستان و سوریه هستند و بعضا هم در قطر و حتی مصر پراکنده‌اند. مصرف‌کنندگان معمولا فاقد وجه اندیشگی هستند و بیشتر محکوم علت‌ها هستند تا دلایل. این که ما وجه تاریخی و ریشه‌های فکری را بررسی می‌کنیم برای شناخت منطق این مولَدین ( تولیدکننده‌ها ) است، والا بقیه بیشتر محکوم علت‌ها هستند. برای همین است که می‌گویم اینها را باید از هم تفکیک کرد. عمده اروپایی‌های داعش را همان آدمهای سرخورده از جامعه اروپایی که قبلا عرض کردم تشکیل می‌دهند که دچار دلزدگی از جامعه خودشان شده‌اند و حالا یکباره یک عده با یک برند و کالای جدید آمده‌اند که می‌تواند در بالاترین حد هیجان آنها را پاسخ دهد. برای مثال این فرد قبلا اگر به دلیل افسردگی و دلزدگی خودکشی نمی‌کرده چون تصور می‌کرده از بین می‌رود و حب بقا مانع او می‌شده، حالا به او می‌گویند "نه تو جاودانه هم می‌شوی" ، خب ، در غیبت عقل هر اتفاقی ممکن است بیفتد. کسی که تمام عمرش پمپاژ هیجانی شده است کجا جای رشد عقلانی داشته که بخواهد بر اساس عقل نقاد، داوری و انتخاب کند! و گروه دیگر هم که عمدتا تبار مسلمان دارند برانگیزنده اصلی‌شان عقده‌های فروخورده و سرخوردگی‌های شخصی است.

بر اساس مشاهده عرض می‌کنم و نه بر اساس تحلیل؛ در تمام این سال‌های گذشته ، این جریان‌ها (جریانهای تندرو) برای جذب جوانان این‌چنینی در قلب اروپا فعالیت می‌کردند و سازمان داشتند، تبلیغ می‌کردند و تمام نیازها را هم از نسل دوم و سوم مسلمان که از جامعه میزبان دلخور بودند و هم از بسیاری جوانان دلزده اروپایی‌ برآورده می‌کردند، اردوهای تفریحی می‌گذاشتند ، پول‌های کلان هزینه می‌کردند، خیلی از آنها را کمک‌های درسی می‌دادند، جلسات آموزشی و تبلیغی داشتند . اینها آمیزه‌ای از جریان سلفی عربستان و جریان سازمانی اخوان‌المسلمین را به قلب اروپا وارد کردند و متأسفانه این کارها در منظر نگاه‌ سیستم‌های امنیتی اروپایی‌ها انجام می‌شد. اما فکر نمی‌کردند روزی به سمت خودشان کمانه کند.

چرا اقدامی نمی‌کردند؟

به چند دلیل سکوت می‌کردند. اول از همه چه بسا می‌گفتند اتفاقا این تحرکات برای ما خوب است؛ چون باعث می‌شود اینها شناسایی شوند، در غیر این صورت فعالیتهایشان پراکنده و زیرزمینی خواهد بود و از تور امنیتی ما خارج می‌شوند. دیگر اینکه این مسأله می‌توانست در راستای سیاست اسلام‌هراسی که سالیانی است در غرب وجود دارد ، مورد استفاده قرار گیرد. وقتی این گروه‌ها بعضا با ظاهری نابهنجار و احیانا خشن و نامهربان در خیابان‌ها جلوی افراد را می‌گیرند و به زعم خودشان تبلیغ اسلام و دعوت به شریعت می‌کنند ، جامعه از آنان احساس ناامنی می‌کند، و مدیران پروژه اسلام‌هراسی نیز بدشان نمی‌آید. می‌گویند مگر ما چه می‌خواستیم؛ یک عمر است فیلم ، گزارش و خبر می‌سازیم که جامعه را به این افراد و گروهها حساس کنیم و نشان دهیم که مخلَ امنیت هستند ، حالا دارند خودشان به ما کمک می‌دهند تا این مسئله ثابت شود. در مرحله بعدی هم که مساله داعش پیش آمد. این افراد می‌خواستند برای پیوستن به داعش از این کشورها خارج شوند، لااقل بخشی از آنها سالها در تورهای امنیتی‌ بودند ولی برای خروج مشکلی پیدا نکردند. شاید این طور محاسبه کردند خود به خود مشکل آنها حل می‌شود و "با خروج این افراد جامعه‌ تصفیه می‌شود. این‌ها هم به جان خودشان افتاده‌اند، به ما چه!!"

سوال: چه طیف‌هایی در ترکیب جمعیتی داعش هستند؟

قاعدتا باید سیستم‌های اطلاعاتی غرب آمارهای دقیق در این باره داشته باشند. اما این آمار در اختیار عموم نیست. احتمالا آمار به صورت کنترل‌شده به جامعه تزریق می‌شود. ولی همانطور که عرض کردم علل پیوستن نسل دوم و سومی‌های مسلمانان در اروپا متفاوت است؛ زیرا آنها در اروپا به دنیا آمده‌اند. بسیاری‌شان چون در آن جامعه رشد کرده‌اند، معمولا اولین واکنشی که داشته‌اند گریز از تفکر سنتی حاکم بر خانواده بوده است که نتیجه طبیعی این گریز، فاصله بیشتر نسل دوم و سوم از نسل اول مسلمانان مهاجر بوده است. این اتفاق معمولا می‌افتد. البته بعضی از خانواده‌ها می‌توانند به هر شکلی ، تفکر و سنت‌های دینی و قومی خود را به نسل بعدی انتقال دهند. این نسلِ پاکیزه و فرهیخته مسلمان که هم‌اکنون در بسیاری از مناطق اروپا و آمریکا فعال هستند برآمده از میان همین گروه هستند که دچار انقطاع فرهنگ دینی نشده‌اند. اما آن بخشی از فرزندان خانواده‌های مسلمان که خود را به داعش پیوند می‌زنند بخش آسیب‌دیده‌ای هستند که معمولا گریز دینی و همینطور گریز از سایر عناصر فرهنگ سنتی‌شان را تجربه کرده‌اند. این‌ها در ابتدا و در برهه‌ای به دلیل تضاد در خانواده ، دچار خانواده‌گریزی می‌شوند و به جامعه پناه می‌برند. در خیلی از مواقع در آن جامعه هم رفته‌رفته تضاد دیگری شکل می‌گیرد که با تضاد ابتدایی فرق می‌کند. فرد در مواردی می‌بیند که در این جامعه مدرسه می‌رود و دیسکو و بار می‌رود و مثل دیگران زندگی می‌کند، شناسنامه‌اش هم اروپایی یا آمریکایی است و متولد اینجاست، اما همچنان او را ذیل تبارش به عنوان یک بیگانه مهاجر و یک شهروند درجه دو نگاه می‌کنند، هرجا می‌رود با یک نگاه فیلترشده و زیر رادیکال نسبت به خود مواجه می‌شود و هر کاری می‌کند و به هر جایی می‌رسد سنگینی این این نگاه با اوست. اولا که نمی‌تواند به دلیل مهاجر و یا مسلمان بودن به برخی از موقعیت‌ها و امتیازات اجتماعی دست پیدا کند و به جاهایی هرگز راه پیدا نمی‌کند؛ در واقع به صورت طبیعی و نانوشته محدودیت‌هایی را اعمال می‌کنند که آن فرد نتواند به برخی رشته‌ها و موقعیت ها راه پیدا کند. فرد باید خیلی نبوغ داشته باشد که بتواند در برخی سطوح پیشرفت کند و معمولا هم این طبقات فاقد چنین توانایی‌هایی برای اثبات و به باوررساندن خود در جامعه هستند. در نتیجه تضادی که گفتم در آنها تشدید شده و این بار دچار جامعه‌گریزی می شوند و این جامعه گریزی آثار متفاوتی را در پی دارد. در گروه مورد نظر ما ، جامعه‌گریزی برانگیزنده حسّ انتقام از جامعه در فرد می‌شود و در اینجا برای آنکه بتواند انتقام بگیرد نیازمند عنصر هویتیِ متمایز از هویت شناسنامه‌ای است. در این میان نقدترین چیزی که هست و در دسترس‌ قرار دارد ، گذشته و تبار فرهنگی دینی و قومی‌اش است؛ لذا از اینجا فرایند بازگشت به خانه آغاز می‌شود ولی این بازگشت ، عقلانی نیست؛ بلکه نظیر همان گریز اولیه از خانه ، یک اقدام هیجانی است؛ هیجانی که همان جامعه شرایطش را فراهم کرده است؛ برگشت به عناصری که "فکر می‌کند اسلامی است" و حالا در این شرایط ذهنی و موقعیت اجتماعی ، آماده اظهار عقده‌های فروخورده خود و انتقام‌گیری از این جامعه است؛ پس به مقابله با نظم موجودی که احساس می‌کند ظالم است برمی‌خیزد.

در این مقطع است که تولیدات فکری آن گروه مولَد ( جریان‌های فکری افراطی) به کارش می‌آید. به او می‌گویند : « بله، تو مسلمانی؛ مسلمان از همه برتر است و کسی برتر از تو نیست. هر غیرمسلمانی کافر است و هر کافری مستحق مرگ و نابودی است و در این راه اگر کافران کشته شوند راهی جهنم می شوند و اگر تو کشته شوی به بهشت می‌روی.» حالا از یک جوان 20-19 ساله با آن زمینه‌هایی که عرض کردم بروز چنین واکنشهایی طبیعی نیست؟

البته ما یک عده داعشی فعال داریم و تعدادی داعشی خاموش. خاموشان به مراتب از فعالان بیشترند. در بعضی از کشورها مثل عربستان زمینه برای فعال‌شدنشان نیست؛ چون گرچه دلایل برانگیزنده در آنها هست اما شرایط برای فعال‌شدن علت‌ها فعلا وجود ندارد. برای مثال اوضاع مادی که خوب است، همچنین وجدانشان را راحت کرده و می‌گویند ما مسلمانیم و برتر از همه هم هستیم، در حالی که اخلاق وجود ندارد و کوچکترین عنصر اخلاقی در بعضی‌هاشان پیدا نمی‌شود ولی در عین حال خودشان را در بالاترین مراتب دینداری می‌دانند.

از دیدگاه شما، آیا مولِّدین این دیدگاه‌ها فقط اهداف دینی دارند یا ممکن است با گروه‌های مافیایی اهداف اقتصادی مشترک پیدا کرده باشند؟

هسته اصلی این تفکر چنین رویکردی ندارد. اما در بین آنها لایه‌های دیگری هم هستند که چنین دیدگاهی دارند. مثلا درباره حاکمان عربستان بدون تردید هدف دینی وجود ندارد، اما شیوخ و مفتی‌هایشان قاعدتا هدف دینی دارند ولو اهداف پنهان مادی هم ممکن است داشته باشند. به هر حال پول و امکانات و اعتباراتی که از این رهگذر به دست می‌آورند تثبیت‌کننده آن جمود فکری است؛ خصوصا اینکه در این تفکر ، قدرت منشاء حقانیت است و اساسا این تفکر زاییده غلبه عنصر قدرت بر تمام عناصر تفکر دینی است؛ لذا قدرت منشاء تولید یا تغییر ارزش می‌شود. اینکه می‌بینید بعد از پیامبر (ص) هم گفته شد حاکم می‌تواند بنا بر مصلحت‌سنجی‌های خود بعضی از احکام اولیه را نیز تغییر دهد، ناشی از همین نگرش تقدیس قدرت و به تعبیر خودشان اطاعت محض از اولی‌الامر به آن معنایی است که مد نظرشان است و باید از آن تمکین کرد.

شما اخیرا در دیدگاهایتان موضوعی به نام «فرقه‌شدگی» را مطرح کرده‌اید. آیا در موضوع داعش پدیده فرقه‌شدگی را می‌توان در نظر گرفت؟

بله، حتما. می‌تواند عناصری از فرقه‌شدگی در داعش باشد . فرقه‌گرایی این است که به صورت رسمی اقلیتی از سازمان رسمی دینی فاصله بگیرد؛ جداشدن رسمی، آگاهانه و مبتنی بر انگیزه و دلایل خاص از فکر و جریان اصلی. فرض این است که سازمان اصلی فکر دینی، منطق بیرونی‌اش بر منطق درونی‌ غلبه دارد. منطق بیرونی همان دلایل است و منطق درونی علت‌هاست. منطق بیرونی وجه عقلانی دین را تبیین می‌کند و باید قابلیت فهم‌پذیری برای مخاطب بین‌الاذهانی را داشته باشد. اما اگر در مجموعه باورها و رفتارهای دینی دائما از منطق بیرونی کم کنید و بر منطق درونی بیفزایید واژگونی رخ می‌دهد. نظیر آنچه پیشتر گفتیم که غلبه یک جزء بر کل ساختار فکری و عملی دین، نتیجه اش به محاق‌رفتن منطق درونی و "فرقه‌گی دین" می‌شود. همین جا عرض کنم که ما در میانه رخدادها و تحولات امروز جهان باید یکبار برای همیشه تکلیف واژه «اسلام سیاسی» و سایر مفاهیم و مصطلحات برآمده از آن را مشخص کنیم. منظور از «اسلام سیاسی» چیست؟ اگر منظور سیاستی است که در چارچوب مجموعه تفکر اسلامی زاییده می‌شود قطعا ما اسلام سیاسی داریم. از نظر اسلام نمی‌تواند زندگی اجتماعی‌ و سیاسی‌تتان غیرعقلانی، غیرانسانی و غیراسلامی باشد اما در عین حال در زندگی خصوصی و شخصی‌تان دیندارانه و اسلامی‌ عمل کنید. حاصل جمع زندگی فردی و اجتماعی به صورت توامان می‌تواند به فلاح و رستگاری بینجامد. در تفکر قرآنی دوگانگی در هیچ یک از حوزه های حیات و شخصیت انسان پذیرفته نیست. اما اگر منظور از اسلام سیاسی ، اسلام قدرت‌مدار است که محصول غلبه "سیاستِ معطوف به قدرت" بر کل سیستم تفکر اسلامی است، در اینصورت قطعا این ، تحریف اسلام و تبدیل آن به یک فرقه سیاسی و ایدئولوژیک است ، که داعش نمونه‌ای از این تحریف در زمانه ماست؛ بنابراین خیلی مهم است که تعریف‌ها مشخص شود تا بر اساس آن مرزبندی شفاف و صریح صورت گیرد.

امروز در جهان به عمد یا غیرعمد کاربرد واژه " اسلام سیاسی " مفهوم کاملا خاصی دارد و ناظر به جریانهای کاملا افراطی است؛ بنابراین ما در بکارگیری آن باید بسیار محتاط و دقیق باشیم و دست‌کم بدون تعریف روشن و شفاف آن‌را بکار نبریم؛ وگرنه به سوء‌تفاهم‌ها نزد افکار عمومی جهان دامن زده‌ایم.

اشاره کردید که این تفکر می‌تواند در بعضی جوامع زمینه فعالیت داشته باشد و حالا هم داعش به شدت در شبکه‌های اجتماعی فعال است. ما باید چه مراقبت‌هایی بکنیم که از داخل دچار چنین مشکلاتی نشویم. آیا در ایران هم ممکن است این تفکر بتواند خود را توسعه دهد؟

البته باید به این موضوع هم توجه داشته باشیم که گاهی اوقات ما در عین اینکه داریم با یک پدیده فرقه‌گی مبارزه می‌کنیم ، ممکن است خود به صورت خاموش درحال فرقه‌شدن باشیم و درون خود زمینه بروز فرقه‌گی را آماده کنیم که من خطر این را به مراتب از فرقه‌گرایی بیشتر می‌بینم؛ چرا که فرقه‌گرایی عمدتا از نشانه‌هایی بارز برخوردار است که به مخاطب امکان نقد و داوری میان آن با اصل تفکر دینی را می‌دهد؛ اما پدیده فرقه‌شدگی در متنِ سازمان اصلی دین رخ می‌دهد؛ یعنی گاه سازمان اصلی و متولیان و مفسران آن در عین آنکه در حال مبارزه با فرقه‌گرایی هستند به دلیل مصونیتی که برای خود قائل هستند، اصلِ "فاصله انتقادی از خود و عرضه هماره خود به معیارهای هویت‌بخش دینی" را فراموش می‌کنند و همین غفلت از معیارها و عدم اجازه نقد درونی ، موجب می شود که گرچه به ظاهر با فرقه‌گرایی هم مبارزه کنند ولی در عین حال خودشان در حال فرقه‌شدن باشند؛ چنانکه نمونه آن را هم در تاریخ تفکر اسلامی و هم در تاریخ یهودیت و مسیحیت فراوان سراغ داریم. ما اگر دائما نقد مستمر نداشته باشیم و دائما اندیشه دینی و رفتارهای فردی و اجتماعی‌مان را که به نام دین صورت می‌گیرد با معیارهای اصلی و محکمات دین محک نزنیم بی‌تردید " فرقه‌شدگی " و "داعش‌شدگی" به عنوان یک مفهوم هماره در کمین ماست. داعش‌گرایی الان خیلی قبیح شده، اما در عین اینکه همه به قبح آن اذعان دارند ممکن است برخی هم خود مبتلا به «داعش‌شدگی» شوند. پس یک راه اصلی مصونیت از ابتلای به بلای فرقه‌شده‌گی و داعش‌شدگی ، تن‌دادن مستمر به نقد و ارزیابی دائمی بر اساس معیارهای دینی است.

نکته مهم دیگر این که گذشته از دلایل فکری و اندیشگی ، علل و عوامل اجتماعی هم در ظهور فرقه‌گرایی بس مهم است. در تحلیلی که از داعش‌گرایی در اروپا داشتم عرض کردم جامعه‌گریزی مهم‌ترین علت پیوستن به این جریان‌ها و قدرت‌گرفتن آن‌هاست. این نکته بسیار مهمی است که ما اگر رفتارها و سیاست‌هایی داشته باشیم که اصل انسجام ملی و هویت یگانه اجتماعی را مخدوش کند و به عناوین و بهانه‌های مختلف میان طبقات و افراد جامعه شکاف ایجاد کنیم، مطمئنا سیستم سلامت و امنیت جامعه را مختل کرده و آن را در معرض خطر و آسیب‌های مهمی همچون شکل‌گیری جامعه‌های موازی در حاشیه جامعه اصلی ، فرقه‌گرایی ، کاهش شدید اعتمادهای متقابل در جامعه ( اعتماد متقابل افراد به یکدیگر ، اعتماد متقابل طبقات و گروههای اجتماعی به یکدیگر، اعتماد متقابل مردم و حاکمیت و...) قرار داده‌ایم و خصوصا در جامعه‌ای مثل جامعه ما که حاکمیت ، انتساب به دین دارد این مسئله می‌تواند فاجعه‌سازتر باشد و حقیقتا باید این هشدار را جدی گرفت.

«فرقه‌گرایی» در مفهوم عام خود به معنای "شورش فرد بر جامعه، اقلیت بر اکثریت، حاشیه بر متن و فقیر بر غنی" نیز هست. من عموما وارد نقد اجتماعی نمی‌شوم و بحث‌هایم اندیشگی است، اما چون اهمیت این بحث خیلی زیاد است و خطر آن را جدی می‌بینم، عرض می‌کنم که متاسفانه ما در جامعه فعلی‌مان گاه خودآگاه و گاه ناخودآگاه به کمترین بهانه‌ای و گشاده‌دستانه به برخی عوامل شکاف دامن می‌زنیم و به جای آسیب‌شناسی و مداوای برخی شکافهای عمیق، مرتب عوامل جدیدی تولید می‌کنیم که شکافها را تعمیق و تکثیر می‌کند. در حالیکه نباید به جای اینکه سرخوردگی‌های موجود را معالجه کنیم، سرخوردگی‌های مصنوعی هم ایجاد و هر روز یک گروه و یک طیف را با یک عنوان از کلیت جامعه جدا کنیم. این مسائل، شکاف عمیقی ایجاد می‌کند.

الان فصل انتخابات است. انتخابات در همه جوامع یکی از نمادهای اصلی تحکیم و تثبیت انسجام اجتماعی است . در غرب که به یک عقلانیت تجربی رسیده‌اند وقتی افراد برای انتخابات کاندیدا می‌شوند و دنبال رای آوردن هستند معمولا بر عناصری تاکید می‌کنند که به وحدت و انسجام اجتماعی می‌انجامد، اما ما متاسفانه گویا در فصل انتخابات بهانه‌های جدیدی پیدا می‌کنیم تا همین مقدار وحدت و انسجام موجود را هم به چوب حراج انتخابات بسپاریم. گاه برخی آنقدر به شکاف‌ها دامن می‌زنند و جامعه را شقه شقه می‌کنند که دیگر معلوم نیست اساسا به راستی ملاک آنان برای تفکیک بین اصل سازمان جامعه و گروههای فاصله‌گرفته از آن چیست؟

می‌خواهیم بدانیم نگاه کلی شما چیست در موضوع داعش؟ آیا با توجه به توان نخبگان و علمای اسلام این ظرفیت را می‌بینید که جهان اسلام بتواند از پس این گرفتاری که برایش ایجاد شده برآید؟ لازمه آن را چه می‌دانید؟ برای مثال یکی از علمای مراکشی چندی پیش گفته بود «جهان اسلام و مسلمین را دعوت می‌کنم به اینکه به سمت علم توبه و از جهل دوری کنند » آیا شما این موضوع را یک نیاز می‌دانید؟

بله، جمله درستی است، اما دقیق نیست. معتقدم واقعا باید توبه‌ای صورت گیرد؛ اما توبه به سوی "علم‌ورزی" . ما مشکل علم و دانسته‌ها نداریم؛ اتفاقا مشکل ما انباشت اطلاعات است، مشکل فقدان سعه اطلاعاتی نیست، بلکه مشکل ما فقدان "عقل نقاد" است. چرا عقل نقاد غیبت دارد؟ به دلیل اینکه "اطلاعاتِ معیار" نداریم. الان اطلاعات مختلف از جمله اطلاعات دینی از هر زمان دیگری بیشتر در فضای مجازی و غیرمجازی در جامعه خودمان و جامعه جهانی تولید می‌شود. هیچ زمانی مانند حالا با سرریز و انباشت اطلاعات مواجه نبوده‌ایم، اما دریغ از اطلاعات معیار. دریغ از اطلاعات و گزاره‌هایی که بتوانید با آن محک بزنید که چه چیزی دینی است و چه چیزی دینی نیست؟ مضمون اصلی دعوت قرآن چیست؟ اینکه قرآن می‌گوید «افلا تعقلون» (چرا عقل‌ورزی نمی‌کنید؟) دعوت به شناخت همین گزاره‌های معیار است که با آنها می‌توان داوری و انتخاب کرد. نمی‌گوید چرا عقل ندارید. بارها گفته‌ام قرآن اصلا بحثی از عقل و عدم آن نمی‌کند. قرآن نمی‌گوید چرا جاهلید؟ جاهلید یعنی اطلاعات ندارید! هیچ وقت جاهل مخاطب قرار نمی‌گیرد. چون ما از جاهل هیچ‌وقت نمی‌توانیم انتظار مسئولیت داشته باشیم، زیرا جاهل نمی‌داند. لذا ما در مباحث اصولی هم می‌گوییم که کسی که خواب است، کسی که جاهل و غافل است مخاطب تکالیف دینی به هیچ وجه قرار نمی‌گیرد. لذا قرآن نمی‌گوید چرا عقل ندارید ؟ چرا دانش و اطلاعات ندارید بلکه می‌گوید چرا دانسته‌ها و اطلاعاتت را مورد نقادی و عقل ورزی قرار نمی‌دهی؟ علم‌ورزی که در قرآن بارها به صورت " تعلمون " و نظایر آن تکرار شده به معنای این نیست که چرا دانش ندارید و حتی به این معنی نیست که چرا به دانش خود عمل نمی‌کنید ؟ بلکه بالعکس به این معناست که نباید دانسته‌ها و اطلاعات خود را عجولانه و شتابزده ، پیش از آنکه در یک فرایند تدبّری مورد نقادی و خردورزی قرار گیرد، مبنای اقدام و تصمیم قرار داد . اگر دانسته‌ها و اطلاعات ، خصوصا داده‌های اطلاعاتی‌ای که ذیل دین قرار دارد ، آنطور که قرآن می‌فرماید مورد نقادی خردمندانه قرار نگیرد کمترین آسیبش این است که میان احکام اصلی و فرعی دین جابجایی رخ می‌دهد و در نتیجه به تعبیر روایات ، هرچه که بیشتر عمل شود حاصلی جز فاصله‌گرفتن از حقیقت دین ندارد (ولاتزیده سرعة السیر إلا بُعدا) که گاه نمونه‌هایی از این جابجایی را در جامعه دینی خودمان هم مشاهده می‌کنیم.

امسال در ایام محرم تابلویی در برخی نقاط نصب شده بود با این مضمون که «حتی یزید هم نسبت به حجاب همسرانش حساسیت داشت؛ اما تو ...!؟!» من این تفکر را نشانه فقدان شناخت گزاره‌های معیار دینی می‌دانم. بله! حجاب بدون تردید یک اصل غیرقابل انکار دینی است ، اما اولا همین که علاوه بر اهل بیت (ع) ، یزید هم به حجاب حساس بود ،نشان‌دهنده آن است که نمی‌توان صرفا حجاب را ملاک و نشانه قطعی جدایی صف " یزیدیان" از " زینبیان " دانست، بلکه برای این جداسازی نیازمند جستجو از معیارهایی هستیم که فقط در حسینیان و زینبیان یافت می‌شود و یزیدیان بهره‌ای از آن ندارند. ثانیا شما اگر حجاب را به عنوان تک‌گزاره و جدای از سایر احکام و معیارهای الهی و انسانی نگاه کنید، این یعنی فقدان علم‌ورزی و بسنده‌کردن به اطلاعات خامِ دینی. اما اگر حجاب را در مجموعه کلی سیستم اندیشه دینی ببینید، می‌فهمید که حجاب در نسبت با چه عوامل دیگری قرار دارد. من به عنوان یک دیندار طبیعتا اگر کسی حجاب نداشته باشد ناراحت می‌شوم ، اما این ناراحتی هرگز موجب نمی‌شود که کرامت او را نادیده بگیریم و به بهانه بی‌حجابی ، او را مورد هتک حرمت و توهین قرار دهم. نباید به خاطر بی‌حجابی‌ و یا هریک از فروع دیگر دینی اصول محکم و اساسی دیگری مثل اصل انتخابگری ، اصل کرامت انسانی ، اصل قسط اجتماعی ، اصل بِرّ و احسان ، اصل همزیستی و حسنِ تعایش و دهها اصل از این دست را که از اصول حاکم و معیار هستند نادیده بگیریم. کرامت انسانی هیچگاه نمی تواند نفی شود، اما اگر نگاه تک‌گزاره‌ای و غیرعلم‌ورزانه به اطلاعات و احکام دینی داشته باشیم مثلا اینطور می‌شود که بسا گفته شود "کسی که نماز نمی خواند دین ندارد و کسی که دین ندارد انسان نیست و کسی که انسان نیست فاقد هرگونه حق و کرامت است!"

بنابراین ما در دین‌شناسی خود بیش و پیش از تعلیم احکام و انباشت اطلاعاتِ خام ، به شدت نیازمند اطلاعات معیار هستیم. باید بدانیم چرا ما شیعه هستیم؟ ائمه آمدند باب اجتهاد را باز کردند. اطلاعات در همه حوزه‌های فکری از جمله حوزه دینی دو نوع است. یا اطلاعات اصولی و مولِّد و معیار است یا اطلاعات فرعی که در ذیل اطلاعات نوع اول معنی پیدا می‌کنند. اهل بیت ( سلام الله علیهم ) دنبال این نبودند که به ما صرفا اطلاعات دینی بدهند، آنها به دنبال تعلیم معیارها بودند وگرنه یک رساله عملیه و یک رساله اعتقادی می‌نوشتند و برای همشیه باب اجتهاد و تفکر در موضوعات و احکام دینی را می‌بستند. بر اساس معیارها است که در هر عصری می‌توان پرسش‌ها را پاسخ‌یابی کرد و فهمید که چه چیزهایی دینی است و چه چیزهایی دینی نیست.

الان باید چه کنیم؟ یعنی غیر از کارهای فرهنگی و ارائه دین درست و اسلام رحمانی که راهکار اصلی است و باید حتما پی‌گیری و اجرا شود، به هر حال در زمان حاضر یعنی الان که ما با هم این گفت‌وگو را داریم، داعش در حال کشتار است و به عنوان یک پدیده مطرح شده. بسیاری آن را با خوارج مقایسه می‌کنند. در زمان حضرت علی(ع)، با خوارج برخورد نظامی شد و فقط چندتایی‌شان زنده ماندند. آیا راه‌ حلی که امروز و الان درباره داعش می‌توان تصور کرد راه حل نظامی‌ است؟

نه، دراین باره تفکیکی قائل‌ام. زمانی بحث مبارزه با تفکر داعش است و گاهی هم بحث مبارزه با رفتارهای داعش. در اینجا باید تفکیکی قائل شویم وگرنه خود دچار «داعش شدگی» می‌شویم. بی‌تردید نباید تصور کرد که در اسلام رحمانی، عنصر مقاومت و پرخاش وجود ندارد. قطعا در برابر کسی که سیستماتیک بدی می‌کند باید از خودت دفاع کنی. نمی‌شود بدون دفاع ، بدی او از بین برود و پاسخ او را به آفرینش احاله بدهید. این اصلی است که قرآن به ما یاد می‌دهد. قرآن وقتی می‌گوید: «اشداء علی الکفار» به معنای این نیست که با دگراندیشانی که عقایدی غیر از ما دارند باید با خشونت و سختی برخورد شود، بلکه منظور کافرانی است که «کفرورزی» می‌کنند و کفرورزی با کفرداشتن فرق می‌کند. برای همین هم بارها گفته‌ام نسبت به تعبیری که با عنوان «تکفیری» برای این جماعتِ جانی و خونریز به کار می‌رود نقد جدّی دارم. چون بر فرض، ما کسی را کافر دانستیم و یا حتا او را به حق یا ناحق تکفیر کردیم ، چه کسی گفته که هر کس فرد دیگری را کافر می‌داند باید او را بکشد؟ نهایت این است که با هم مرزبندی اعتقادی پیدا می‌کنیم، چه کسی گفته که کافر را بکش و یا حتا با او دشمنی کن؟ از نگاه قرآن تا مادامی که کسی کفرورزی نکرده، نه تنها حق کمترین تعرضی به او را نداریم، بلکه تصریح کرده خداوند دوست دارد تا مسلمانان با آنها با بالاترین استانداردهای اخلاقی تعامل و همزیستی داشته باشند. این متن نصّ قرآنی است!

کفرورزی چیست؟

کفرورزی یعنی تلاش عملی برای تحمیل کفر به انسان مومن . تمام مواردی که پیامبر(ص) با آنها مواجه بود که به عنوان جنگ اسلامی و دینی تلقی شده ، صرفا تقابل دفاعی با کسانی بوده که کفرورزی می‌کرده‌اند. به تعبیر قرآن با کسانی بوده که " شما را از سرزمین‌هایتان بیرون می‌کنند و به قتل می‌رسانند ، برای اینکه شما دست از اعتقاداتتتان بردارید." در اینجا می‌گوید باید محکم بایستید و نباید مسامحه کرد و با جدیت باید عنصر پرخاش را برای دفاع به کار گرفت. اتفاقا تمام جنگ‌های حضرت امیر با مسلمانان بوده است؛ مسلمانانی که به همان ملاک کفرورزی دچار بودند. پس هرجا پدیده کفرورزی بصورت خاص و ظلم متداوم وجود داشته باشد باید تقابل دفاعی کرد.

اما در کنار این، تفکر را هم نباید نادیده گرفت. تفکر بذری است که در زمین پاشیده می‌شود و در زمان مناسب رشد می‌کند. 10 سال دیگر ، 20 سال دیگر ظرف ظهورش است و نشانه‌هایش ظاهر می‌شود؛ بنابراین اگر ریشه‌های فکری را نخشکایم در جای دیگری رشد می‌کنند. بنابراین باز تکرار می کنم ما هیچ چاره‌ای جز بازگشت به اندیشه‌های معیار دین و نقادی مستمر رفتارهای دینی‌مان بر مبنای معیار‌های دینی نداریم.

ایسنا - حمیده صفامنش، معصومه محمدپور

انتهای پیام

  • یکشنبه/ ۲۹ آذر ۱۳۹۴ / ۱۷:۲۰
  • دسته‌بندی: ایسنا+
  • کد خبر: 94092917402
  • خبرنگار :