جام جهانی

  • سه‌شنبه / ۳۰ فروردین ۱۴۰۱ / ۱۱:۵۱
  • دسته‌بندی: فرهنگ حماسه
  • کد خبر: 1401013018196
  • خبرنگار : 71451

ماجرای شکنجه رمضانی «سیدالاسرا»

ماجرای شکنجه رمضانی «سیدالاسرا»

ژنرال عراقی که از بغداد آمده بود، دهان باز کرد و مشتی تهدید و هر آنچه در خور خود و اربابانش بود را نثار ما کرد. بچه‌ها که منتظر فرصت بودند تا او نام امام را بر زبان آورد، چنان هماهنگ با همدیگر فریاد صلوات سر داده و در پایان صلوات شعار و «اید الامام الخمینی» «وانصر جیوش الحسینی» سر دادند که صدایشان اردوگاه را لرزاند و تعادل فرمانده عراقی را بر هم زد و ترجیح داد تا اوضاع بدتر نشده، برگردد.

به گزارش ایسنا، در بخشی ازکتاب «سیره ابوترابی» که خاطرات دوران اسارت مرحوم حجت‌الاسلام سیدعلی‌اکبر ابوترابی فرد در آن به چشم می‌خورد، می خوانیم:«روز هفدهم رمضان حادثه‌ای تلخ اتفاق افتاد. جمع زبسیاری از بچه‌ها نشسته بودند و حاج  آقا ابوترابی برای آنها سخن می‌گفت، غفلت و بی احتیاطی باعث شد نگهبان عراقی او را ببیند، چیزی نگذشت که او را به مقر فرماندهی بردند.

چه سخت بود صدای دلخراش سیلی و شلاق که بر جسم نحیف آن مرد خدا فرود می‌آمد. ما که قلبمان می‌سوخت و اشکمان جاری بود. می‌خواستیم داد بزنیم، اما به توصیه خود او مجبور به سکوت بودیم. او قبلا فرموده بود: «اگر مرا در پیش دیدگانتان شهید هم کردند شما وظیفه‌ای جز سکوت ندارید.» آن شب، سید را در تک سلولی انداختند و از آنجا که عراقی‌ها احتمال شورش می‌دادند، روز بعد همه ما را در زیر آفتاب داغ نشاندند.

ژنرال عراقی که از بغداد آمده بود، دهان باز کرد و مشتی تهدید و هر آنچه در خور خود و اربابانش بود را نثار ما و امام کرد. بچه‌ها که منتظر فرصت بودند تا او نام امام را بر زبان آورد، چنان هماهنگ با همدیگر فریاد صلوات سر داده و در پایان صلوات شعار و «اید الامام الخمینی» «وانصر جیوش الحسینی» سر دادند که صدایشان اردوگاه را لرزاند و تعادل فرمانده عراقی را بر هم زد و ترجیح داد تا اوضاع بدتر نشده، برگردد.

بعد از آن، گر چه حاج آقا به جمع ما برگشت اما زیاد میهمان ما نبود، انگار ازسوی خدا مأموریتی دیگر داشت. روز بیست و چهارم رمضان عراقی‌ها او را به مرکز استخبارات در بغداد بردند. در کلاس درس بودم که خبر رسید دارند حاجی را می‌برند. بر خود لرزیدم و به بیرون اتاق دویدم کوله بارش را به دوش می‌کشید و با قدم‌های استوار که خبر از اراده چون کوهش می‌داد، تا درب خروجی می‌رفت به چپ و راست می‌نگریست و مانند همیشه به نگاه‌های حسرت بار ما لبخندهای ملیح تحویل می‌داد. گوش‌های اسیران در آن لحظه فریادهای دلش را می‌شنید که به آنها می‌گفت: «حلالم کنید، بیش از این فرصت خدمت نبود.» او می‌رفت و جان ما را با خود می‌برد. آرام و قراری نمانده بود. »

سید علی اکبر ابوترابی (زاده ۶ شهریور ۱۳۱۸ قزوین - درگذشته ۱۲ خرداد ۱۳۷۹) نماینده تهران در مجلس چهارم و پنجم و از اعضای مؤسس جمعیت ایثارگران انقلاب اسلامی بود که به سبب تحمل اسارت در جریان جنگ ایران و عراق به «سیدالاسرا» مشهور بود. سرانجام در دوازدهم خرداد ۱۳۷۹ در مسیر زیارت حرم علی بن موسی الرضا به همراه پدرش آیت اللَّه سیدعباس ابوترابی‌فرد بر اثر سانحه رانندگی در ۶۱ سالگی درگذشت.

انتهیا پیام

  • در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • -لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • -«ایسنا» مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • - ایسنا از انتشار نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
  • - نظرات پس از تأیید مدیر بخش مربوطه منتشر می‌شود.

نظرات

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
لطفا عدد مقابل را در جعبه متن وارد کنید
captcha