بعدازظهر روز عاشورای ۱۳۸۳ (۱۳ خرداد سال ۱۳۴۲) امام برای سخنرانی به مدرسه فیضیه رفتند و در آنجا طی یک سخنرانی کوبنده، حمله به مدرسه فیضیه را محکوم میکنند و به نصیحت شاه میپردازند. آن روز و روز بعد اعتراضات مردمی در تهران شکل میگیرد و شاه که فکر میکرد با حذف امام(ره) از صحنه، میتواند اعتراضات را ساکت کند و کنترل امور را در دست گیرد، اقدام به دستگیری ایشان در بامداد ۱۵ خرداد کرد.
مجموعه اتفاقات مربوط به ۱۵ خرداد ۴۲، به شرح زیر در کتاب امام خمینی و هیاتهای دینی مبارز، فصل ششم، خاطرات فضلالله فرخ به نگارش در آمده است:
«قیام ۱۵ خرداد، تهران
در روز ۱۲ محرم که بازار تعطیل بود و دستهها در بازار بودند، ما هم در هیات انصارالحسین(ع) که نزدیک بازار بود، منتظر آقای مطهری بودیم و هر چه صبر کردیم خبری از ایشان نشد. مداحان میخواندند و ما هم منتظر نشسته بودیم. بعد از گذشت زمانی طولانی، دیدیم صحبتهایی رد و بدل می شود و مجلس عادی نیست. خلاصه جلسه بدون سخنرانی تعطیل شد. با تعجب بیرون آمدیم. همین طور که با دوستان از توی بازار میرفتیم، یکی از مغازهدارها ما را صدا کرد و گفت: میگویند امام را دستگیر کردهاند. بعد یکی از دوستانمان به نام حاج مرتضی نعیمی را دیدیم که پرچم سیاهی به دستش گرفته بود و داد می زد، امام را گرفتند. ما هم به ایشان پیوستیم و شروع کردیم به فریاد که امام را گرفتند. مرجع تقلید را گرفتند.
جمعیت زیادی توی بازار راه افتاد و شعارهای «خمینی، خمینی، خدا نگهدار تو»، از هر جا شنیده میشد. چند بار برای مردم صحبت کردم. به نزدیک سبزه میدان که رسیدیم، حاج مرتضی نعیمی را روی دست بلند کردند و ایشان گفت: مردم! ما دیگر آرامش و نظم نداریم. امروز هر کس هر چه دارد در دست بگیرد...
مردم همه ریختند توی میدانها و چوبهایی تهیه کردند. از میدان به خیابان آمده و زد و خورد با پلیس شروع شد. گاهی ماموران عقبنشینی میکردند. به اتفاق مردم، به طرف رادیو رفتیم. درها بسته بود. عده ای از دیوار بالا رفتند که به درون نفوذ کنند. یک بار ماشینهای کماندوها رسیدند و حمله را آغاز کردند. عدهای دستگیر شدند. ماشینهای آبپاش وارد عمل شدند. یکی از ماشینها به دست مردم افتاد. سر تا سر خیابان بوذرجمهری و ناصرخسرو تا پارک شهر درگیری بود. باشگاه شعبان بیمخ را آتش زدند. درگیری ساعت به ساعت شدیدتر می شد. تیراندازیهای زمینی شروع شد. تعدادی شهید شدند ولی مردم دست بر نمیداشتند. از درون کوچهها و پشت بامها به مبارزه ادامه میدادند. مامورها به داخل ساختمان رفته بودند و از آن جا تیراندازی می کردند.
بعد از آن ماجرا، حکومت نظامی شد و از پنج نفر بیشتر را متفرق میکردند.
آزادی امام از زندان و بازتاب آن
اقدامات زیادی از طرف علمای قم و نجف شد و دستگاه هم تحت فشار شدیدی قرار گرفته بود. فکر میکردند اگر امام آزاد شود، دیگر سوژهای وجود ندارد که به آن پرداخته شود و آزادی ناگهانی امام این طور تبلیغ میشود که حتما رژیم با ایشان کنار آمده است. به همین دلیل امام را آزاد کردند.
روزنامههای کیهان و اطلاعات از قول علما تیتر زدند که روحانیت در نظر دولت محترم است و ما اندکی اختلاف داریم. تقریبا دولت عقبنشینی کرد و با توجه به اقدامات علما و اعتراضات، امام و آیتالله قمی را [ پس از ۱۰ ماه در ۱۵ فروردین سال ۴۳] آزاد کرد.
امام پس از آزادی، [ابتدا به منزلی در داودیه، سپس] به قیطریه رفتند که ما هم محل اقامت ایشان را پیدا کردیم و برای ملاقات به آن جا رفتیم. ماموران اجازه[ورود] نمیدادند. گفتیم: این چه آزادی است؟ گفتند: امام خستهاند. از صبح تا حالا مردم آمدهاند و رفتهاند. البته دروغ میگفتند. فقط تعدادی میتوانستند با ایشان ملاقات کنند. تا اینکه امام به قم رفتند و روزنامهها هم نوشتند که مشکل ما با روحانیت حل شد. امام زود دست بکار شده و مسئله را خنثی کردند.
نقشه رژیم در سازشکار قلمداد کردن امام
از شهرهای مختلف جمعیت زیادی برای ملاقات امام به قم آمده بودند. شهر حال و هوای عجیبی به خود گرفته بود. رژیم بازار تهران را چراغانی کرد و حتی وسط بازار از این چراغهای پایهبلند گذاشته بود. عکسهای امام را هم گذاشته بودند و اگر کسی عکس امام را میگذاشت، جلوگیری نمیکردند. تزشان این بود که با امام سازش کردهاند. در قم مردم آزادانه به ملاقات امام میرفتند.
امام مجلس مفصلی در مدرسه فیضیه گذاشتند. آقای مروارید طی سخنرانی مهمی گفت: امام فرمودهاند روحانیت با شما سازش نمیکند. به روزنامه اطلاعات هم اعتراض کرد که چرا نوشتهای امام [روحانیت] سازش کرده است. خود امام هم یکی دو روز بعد در مسجد اعظم سخنرانی کردند و گفتند: ما مدیر روزنامه اطلاعات را خواستیم و از او توضیح خواستیم که چرا چنین مطلبی را نوشتی. کدام روحانی با شما سازش کرده؟ معذرت خواست و گفت یک مطلبی را نوشتند به من دادند که باید چاپ کنی. ما هم مجبور شدیم. امام قضیه را خنثی کردند.
امام بر شهدای ۱۵ خرداد گریست
در خانه امام باز بود و گروهها و دستهها صبح و عصر به ملاقات میرفتند. یکی از دفعاتی که قرار شد با امام ملاقات کنیم، چند تا اتوبوس کرایه کردیم و با انجمن دین و دانش به طور دسته جمعی به قم رفتیم.
من قطعه شعری سروده بودم که قرار شد بچه ده، دوازده سالهای که صدای خوبی داشت این ابیات را در حضور امام بخواند. بچه را گذاشتیم کنار امام، همان جایی که مردم برای دستبوسی به حضورشان می رسیدند. شروع کرد به خواندن شعر. امام دستهایشان را جمع کردند که کسی برای دستبوسی نرود. حواسشان به خواندن بچه بود.
مژده ای ایرانیان شد جلوهگر روی خمینی
قلب ما روشن شد از رخسار نیکوی خمینی
بود او نه ماه تنها گوشه زندان ولیکن
تا ابد رسوا بود خصم جفاجوی خمینی
شعر ادامه داشت تا رسید به این بیت:
کشتگان نیمه خرداد دارند این تمنا
تا برد باد صبا از بهرشان بوی خمینی
به اینجا که رسید، یک مرتبه امام منقلب شدند و دستمال را در آوردند و شروع کردند به گریه که حالشان به هم خورد. به طوری که حاج آقا مصطفی شانههای ایشان را ماساژ داد تا یک مقداری حالشان بهتر شد. سپس بچه را مورد ملاطفت قرار دادند.»
هرچند در واقعه ۱۵ خرداد، مردم در ظاهر شکست خوردند، اما این واقعه نقطه عطف مسیری بود که ۱۵ سال بعد، به پیروزی ختم شد و به استبدادی ۲۵۰۰ ساله در ایران پایان داد.
انتهای پیام



نظرات