«جوزعلی ملکی» از قدیمیترین همرزمان دوران دفاع مقدس شهید اسماعیلی و همکار وی در سپاه پاسداران استان ایلام در کتاب «در امتداد زخم» نوشتهی یاسر بابایی ، در خصوص شهید، میگوید: من قبل از اینکه در ۱۵ مهرماه ۵۸ در کرمانشاه به خدمت سربازی بروم، شهید اسماعیلی را دورادور در ایلام میشناختم. بعد از گذراندن دوران آموزشی و زمان تقسیم شدن، من به قصر شیرین اعزام شدم. جنگ تازه شروع شده بود و من در منطقهای بین سرپل ذهاب و قصر شیرین به نام «قلاویز» مستقر بودم. روزی یکی از افسران مسئول که همراهمان بود از من پرسید یکی از بچههای ایلام را که در همین منطقه است میشناسم یا نه. من خبر نداشتم. گفتم: «نه. کی هستن ایشون؟»
گفت: «آقای اسماعیلی اسمشه. تکاور کادری ارتشه.»
از اینکه یک همشهری کادری پیدا کرده بودم خوشحال شدم و خواستم او را ببینم. همراه آن افسر ارتش پیش عبدالرضا رفتم و از آنجا که دورادور همدیگر را میشناختیم، به گرمی روبوسی کردیم. گفت به استخدام ارتش در آمده است و الان تکاور است. مدتی در قلاویزان با هم بودیم و سنگرمان یکی بود تا اینکه عملیات «بازیدراز » یک و ۲ شروع شد.
آن زمان فرمانده گردان عبدالرضا آقای «همتی» نامی بود که ترور شد و به جای او آقای «ادیبان» فرمانده گردان شد.
مدتی در منطقهی قلاویزان بودیم و یادم هست که به عبدالرضا حدود هفت هشت ماه حقوق نداده بودند. بعد گفتند که امور مالیشان در شهرکی که آن حوالی بود مستقر شده و باید بروند آنجا حقوق معوقهی خود را دریافت کنند. عبدالرضا هم رفت و تمام حقوق آن هفت هشت ماهه را یکجا گرفت. نمیدانم ۲۰ هزار بود یا ۶۰ هزار تومان. هر مقدار بود همهی پول را در دست گرفته بود و بین سنگرها میچرخید. یادم هست که هزارتومانیهای آبی رنگی بود که به مرور آنها را باطل کردند. پول را بین سربازان و همرزمان میچرخاند و آنها را مدیون میکرد که اگر نیاز دارند از پول بردارند. اگر ۱۰ نفر بودیم یا ۵۰ نفر، دانهدانه به تمام بچهها پول تعارف کرد و تمام سنگرها را چرخید. میگفت: هر زمانی توانستید آن را پس بدهید، اگر هم شهید شدید از شیر مادر حلالترتان باشد.
عبدالرضا این کار را در حالی کرد که میدانستم اوضاع مادی خوبی ندارد و خانه و زندگیاش در ایلام، در حد صفر است. اما او آدم با وجود و با دین و ایمانی بود و از این کارها خیلی انجام میداد.
در بازیدراز کارها جوری پیش رفت که ما در محاصره افتادیم. آن زمان ارتش در دست بنیصدر لعنتی بود. شهید اسماعیلی و چند نفر از همرزماناش برای نجات ما با هلیکوپتر آمدند. ما در آخرین قله به نام «کلهقندی » به همراه «هوابرد شیراز» گیر افتاده بودیم. آتش سنگینی روی ما بود. هلیکوپتر تا چند متری ما آمد. من از سنگر سر بلند کردم و دیدم که دود سیاه غلیظی به آسمان بلند شده. نگاه کردم و دیدم که گلولهی توپ، در بالای هلیکوپتر منفجر شده و آن را منهدم کرده است. فرمانده گردان و چند نفر دیگر از رزمندگان ارتشی آنجا کشته شدند. عبدالرضا را دیدم که نمیدانم چطور توانسته بود قبل از این اتفاق، از هلیکوپتر پیاده شود و نجات پیدا کند. همانطور داشت به سمت عراقیها شلیک میکرد و سعی داشت سمت سنگر ما بیاید که در آن تبادل آتش سنگین، گلولهای به دهانش اصابت کرد که بعد از خرد کردن دندان و فک، گلوله از صورتش زده بود بیرون و از آنجا توی شانهاش رفته بود. گلوله کتفش را سوراخ کرده بود و خارج شده بود. با اینکه جراحت سنگینی بود ولی دیدم عبدالرضا از پا نیفتاد و به تیراندازی و نبرد خویش ادامه داد و جایی سنگر گرفت. آن ساعات، دقایق بسیار سختی را پشت سر گذاشتیم و از حدود ۴۰ نفری که در محاصره افتاده بودیم، تنها هفت نفرمان زنده ماند و بقیه شهید شدند. بعد از اینکه رها شدیم فوراً سراغ عبدالرضا را گرفتم. چند جا رفتم، پیدایش نکردم. از همرزماناش پرس و جو کردم. گفتند بعد از اینکه با هلیکوپتر برای نجات شما آمدند و هلیکوپتر منفجر شد، او هم زخمی شده و به بیمارستان اعزام شده است. از آن به بعد تا زمانی که خدمت سربازی را در ارتش تمام کردم و به سپاه ایلام آمدم او را ندیدم.
من در گردان «شهید بهشتی» تیپ ۱۱۴ امیرالمؤمنین(ع) بودم که یک روز عبدالرضا اتفاقی به گردان ما آمد. بعد از روبوسی و احوالپرسی فهمیدم که جلوتر از من، او هم به سپاه آمده است. گفتم: «از بازی دراز تا حالا کجا بودی؟»
گفت: «بعد از اینکه از مجروحیت بازیدراز بهبودی پیدا کردم، از ارتش آمدم بیرون و الان در سپاه خدمت میکنم.»
بعد از من پرسید که کجا هستم. گفتم: «در گردان شهید بهشتی خدمت میکنم.»
گفت: «هر جا هستی باید بیای پیش خودم در گردان «۵۰۱ مقداد».»
چون با هم خدمت کرده بودیم و هر دو ارتشی بودیم و خط و خطوط همدیگر را میشناختیم، مرا برد گردان مقداد. من هم از گردان شهید بهشتی تسویهحساب گرفتم و به گردان شهید اسماعیلی رفتم. دیگر هر جا میرفتیم با هم بودیم.
انتهای پیام



نظرات