به گزارش ایسنا؛ سعی می کرد با سینه ای ستبر و قامتی راست راه برود اما این مرد سیاه چُرده و لاغر اندام ۵۰ ساله، دیگر سینه ای ستبر و قامتی نداشت؛ دیگر کسی به او محل نمی گذاشت و تحویلش نمی گرفت؛ اما قدم هایش تند بود به یاد روزگار جوانی...
جوانتر که بود، چیزی حدود ۲۵ سال پیش، خودش کارگاه تولید و تعمیر کیف داشت، همه همسایه ها و اهل فامیل و آشناها هنر دستش را ستایش می کردند، اما چه شد که حالا همان " عباس" تنها برای پول توی جیبش، برای نان شبش، برای هزینه دریافت کارت ملی اش، برای پرداخت جریمه خودرویی که چند سال در پارکینگ نیروی انتظامی خاک میخورد، محتاج این و آن شده؟!...دیگر وجودش برای کسی خریدار ندارد، حرفش سند نیست، قسمش حجت نیست...
داستان واقعی عباس؛ مرد ۵۰ ساله همسایه ما برمی گردد به دوران کودکی اش، همان زمان هفت سالگی که نخستین بار طعم سیگار را کشید و دودش را بیرون داد، گویی با همان اولین کبریت که سیگاری روشن شد تمام زندگی و آینده این کودک خاکستر شد...
مادرش سال ها پیش برای مادر تعریف کرده بود، و من به این می اندیشم کاش آن زمان مادرش کتکش می زد یا پدر بی خیالش که صبح تا شب دنبال دودو تا چهارتا کردن پولش بود، پسرش را می دید و نقش پدری اش را ایفا می کرد.
افسوس سال ها گذشت و اکنون عباس در خانواده از هم پاشیده تک و تنها در منطقه حاشیه شهر در خانه ای فرسوده انتظار مرگ را می کشد، پدرش که به زندگی پایبند نبود در طول عمرش سه بار ازدواج کرد، زن اول و دومش، از او جدا شدند و همسر سومش در حالی وارد زندگی اش شد که بچه هایش همگی بزرگ بودند، عباس در سن ۲۵ سالگی، همراه سایر خواهرها و برادرهایش سایه نامادری را تحمل کرد در خانه کوچک، در حاشیه شهر...
تمام این سالها با گیر و گرفت دادگاه و شکایت شکایت بازی بین پدر و مادرش سپری شد و چه سال های تلخی بود؛ دعواهای مادر و پدرش که به کوچه و خیابان کشیده می شد و در آن میان خانه اقوام و آشناها هر روز محضر و معرکه ای برای قضاوت زندگی پدر و مادر عباس بود...
نفهمیدم دقیقا از چه سنی و چه سالی به سمت تریاک رفت، هیچکس نفهمید از چه سالی کشیدن شیشه و خوردن مشروبات الکلی را آغاز کرد، خانهای که بند و بار نداشت، پدری بیخیال، مادری گریخته و طلاق گرفته، خواهرها و برادرهای کوچکی که هر کدامشان برای اینکه نجات پیدا کنند مدام دست و پا می زدند و سایه نامادری...
یادم میآید ۲۵ سال پیش عباس اصلا این شکلی نبود؛ نامزد بسیار زیبایی داشت به اسم " پروانه" و چقدر عاشقانه دوستش داشت و قرار بود با هم به زودی ازدواج کنند، اما نامزدی بهم خورد و عباس از آن زمان به بعد کلا بهم ریخت... اتاقکی در خانه پدری شد تمام دنیایش با بساط همیشه براه تریاک و بعد هم هروئین و شیشه و سال های اخیر قرص های روانگردان و البته مشروبات الکلی... و بروزترین داستان کوچه و محله، داستان زندان رفتن هر چند وقت یکبار عباس بود...
پدرش سال ها بود از دست عباس و کارهایش با گله گذاری به خانه این اقوام و آن اقوام می رفت و التماس می کرد که برای سربه راه شدن پسرش- که حالا دیگر پسری نبود، بلکه مرد ۵۰ ساله بود- کمکش کنند و چقدر اقوام پا درمیانی کردند و نشد که نشد...
یادم می آید همین عباس واقعی قصه ما، چقدر برای پدرش چاقو کشید تا هزینه منقل و بساطش و بسته های هروئینش فراهم شود و چقدر پدرش خون گریه می کرد از دست تهدیدهای عباسی با صورتی درهم شکسته و زندگی ای بر فنا رفته...
پدر عباس چند ماه پیش فوت کرد، خانواده از هم پاشید، نامادری به همراه برادرهای ناتنی خانه را ترک کردند و حالا عباس مانده و چند اتاق خالی و فکر اینکه نان شبش را چطور فراهم کند؟!
شاید دغدغه ذهنی عباس این روزها برادرهای ناتنی اش هستند که در سن های ۲۵ و۲۰ سالگی ازدواج کرده اند، برای خودشان خانواده تشکیل دادند و اوضاع خوبی دارند، شاید دغدغه ذهنی عباس این روزها خواهرها و برادرهایش هستند که هرکدام سروسامان گرفته، کار، خانه و زندگی خودشان را دارند، ازدواج کردند و صاحب فرزند شدند...
چه کسی نخستین آتش را به زندگی عباس زد؟ مقصر واقعی کیست که حالا یک انسان برای ادامه حیاتش باید التماس همه را بکند که دیده شود و آدم هایی که دیگر به او اعتماد ندارند و زندگی ای و عمری که به تباهی گذشت...
پدرش در زمان حیاتش، عباس را بارها برای ترک کردن به کمپ های مختلف برد، اما عباس هر بار که بیرون می آمد، چند هفته بعد دوباره شروع می کرد و روز از نو و روزی از نو...
شاید بی انگیزگی و نا امیدی عباس ریشه در دوران جوانی اش داشت؛ همان زمانی که با شور و حال برای ازدواج با " پروانه" سر و دست و می شکست اما یک دفعه همه چیز بهم ریخت، مادری که طلاق گرفت و پروانه ای که پرواز کرد و رفت و جدا شد و خورشید زندگی عباس غروب کرد...
هرچقدر به این فرد و گذشته اش می نگرم، گویی هرگز امید و انگیزه ای محکم و استوار در زندگی اش نبوده که بخواهد اعتیاد را کنار بگذارد، انگار بساط منقل تریاک و بسته های هروئین و شیشه و قرص های روانگردان او را برای لحظاتی از همه مصیبت هایی که سرش آمده و خاطرات تلخ زندگی اش دور می کرده و می کند...
آدم ها با امید و انگیزه زنده اند، اگر امید و انگیزه را از آنها بگیریم دیگر نفسی برای زندگی نمی ماند، قطعاً در این شهر و کشور هزاران نفر سرگذشتی مثل عباس دارند، خیلی ها همت کردند و از دام اعتیاد رهایی یافتند، برخیها " همراه خوبی" داشتند و دستش را محکم گرفتند و از این گرداب نجات یافته اند و برخی مثل عباس در انتظار مرگ، لحظه شماری می کنند... و البته در این میان هرگز نباید نقش راهبردی و موثر انجمن معتادان گمنام(NA) را در روند بهبودی و ترک معتادان و بازگشت آنان به کانون خانواده و جامعه نادیده گرفت.
■ ۵ تیر ماه؛ روز جهانی مبارزه با مواد مخدر
کنفرانس بین المللی مبارزه با اعتیاد و قاچاق مواد مخدر از تاریخ ۱۷ تا ۲۶ ژوئن ۱۹۸۷ در شهر "وین" به منظور ابراز عزم سیاسی ملت ها در امر مبارزه با پدیده خانمان سوز و شوم مواد مخدر تشکیل شد و در آن سندی با عنوان C.M.O به تصویب کشورهای شرکت کننده رسید.
در این کنفرانس سندی در چهار فصل تنظیم شد که بیش از ۳۵ مورد اقدام عملی را همچون ارزیابی میزان مصرف، پیشگیری از طریق آموزش، نقش رسانه ها در بازگشت معتادان به دامن اجتماع و معالجه آنان، ریشه کنی مزارع غیرمجاز خشخاش، نابودی شبکه های عمده قاچاق مواد مخدر، همکاری های حقوقی کشورها و ... را در خود جای داده است.
این سند در ۲۶ ژوئن مصادف با پنجم تیر ماه به اتفاق آرا مورد تأیید و تصویب کشورهای شرکت کننده قرار گرفت و سالروز تصویب این سند به نام " روز جهانی مبارزه با مواد مخدر" اعلام شد.
و طی این سال ها ایران با جانفشانی سربازانش و هوشیاری نیروهای اطلاعاتی و امنیتی و نیروی انتظامی و شهادت تعداد قابل توجهی از این مدافعان میهن، نفش مهمی در مبارزه با اعتیاد و قاچاقچیان مواد مخدر ایفا کرده و می کند.
باید اذعان داشت اعتیاد به عنوان یک آسیب اجتماعی، هیچ گاه بطور کامل ریشه کن نمی شود، اما با تدبیر، اندیشه و تلاشی مخلصانه حداقل می توان آنرا به کنترل درآورد، به امید روزی که جامعه ای داشته باشیم که اگر هم در آن فرد معتادی وجود دارد، درصدد نجات خویشتن باشد.
انتهای پیام



نظرات