روز پدر که میرسد، برای خیلیها بوی گل و هدیه میدهد؛ اما برای بعضی دلها، بوی دلتنگی. شاید در هیچ کجای دنیا، این روز به اندازه خانههای سالمندان، آرام و سنگین نگذرد. اینجا، روز پدر بیشتر از آنکه جشن باشد، یادآور انتظار است؛ انتظاری که سالهاست در نگاه پدران مانده و هر روز طولانیتر میشود.
پدران، همیشه ستوناند؛ حتی وقتی خم میشوند، حتی وقتی فراموش میشوند. مردانی که عمرشان را خرج ساختن زندگی فرزندانشان کردند و حالا در اتاقهایی ساکت، روزها را با خاطرهها سر میکنند. روز پدر برای آنها با کادو نمیآید؛ با امید میآید … امیدی که هر صبح پشت پنجره میایستد و به راهروها خیره میشود.
نوشتن از پدران منتظر در خانه سالمندان، جرقهای شد تا برای ادامه گزارش، قدم به این خانههای خاموش بگذارم؛ جایی که سکوت، حرف اول را میزند و نگاهها، قصهگوتر از هر کلامی هستند.
در گوشهای از سالن، پدری تنها روی صندلی نشسته بود. نگاهش به دیوار خشک شده بود و دستش بیاختیار روی زانو میلرزید. وقتی نزدیکتر شدم، دیدم نامهای کهنه را در مشت دارد. به آرامی میگوید: هر روز منتظرم فرزندم بیاید … شاید روز پدر، همان روز باشد. جملهاش کوتاه بود، اما وزن سالها انتظار را با خود داشت.
پدران اینجا زیاد حرف نمیزنند؛ اما هر نگاهشان، روایتی ناتمام است. روایت شبهایی که تا صبح کار کردند، کفشهایی که کهنه شد و آرزوهایی که بیصدا به فرزندانشان بخشیدند. یکی از آنها میگوید: ما پدرها عادت داریم چیزی نخواهیم… اما بعضی وقتها آدم فقط دلش میخواهد دیده شود.
پیرمردی حدودا ۷۵ ساله، با لبخندی تلخ از من خواست پیامی به فرزندش برسانم. میگوید: من از زندگی چیزی نمیخواهم؛ فقط یک روز. همانطور که من سالها برایش دویدم.
آهنگ که تمام میشود، نفس عمیقی کشیده و میگوید: آن روزها خانه پر از صدا بود و من خسته اما خوشحال برمیگشتم. حالا خستگی مانده و سکوت. میگوید: آدم وقتی جوان است، قدر شلوغی را نمیداند؛ پیری که میرسد، دلش فقط همان صداهای ساده را میخواهد، حتی اگر یک لحظه.
نگاهش را از پنجره خانه سالمندان میگیرد و به دستهایش خیره میشود؛ دستهایی که هنوز رد پینههای کار را با خود داشتند، ادامه میدهد: آرزو دارم یک روز بیاید، بنشیند کنارم. نه برای پول، نه برای دوا، نه حتی برای حرفهای مهم. فقط بنشیند. بپرسد بابا حالت چطور است و منتظر جواب بماند.
در سالن، صداها با هم قاطی شدهاند؛ تلویزیونی که کسی نگاهش نمیکند، عصایی که روی سرامیک کشیده میشود و سرفههایی که انگار از ته دل میآید.
حاج علی پیرمرد ساکن در این مرکز به خبرنگار ایسنا میگوید: اینجا همه چیز هست، جز صداهایی که آدم دوست دارد. شبها که چراغها خاموش میشود، هر کدام با خاطره بچههایمان میخوابیم، نه با خودشان. مکثی میکند، لبخندش میشکند اما فرو نمیریزد. من از او طلبکار نیستم. پدر که طلبکار نمیشود. فقط دلم میخواهد بدانند هنوز زندهام … هنوز پدرشان هستم.
وقتی از کنارش بلند میشوم، احساس میکنم پیامش فقط برای فرزندانش نبود؛ برای همه ما بود که یادمان نرود گاهی یک روز میتواند تمام باقی عمر یک پدر باشد.
در حیاط، پدر سالخوردهای از من میخواهد آهنگی برایش پخش کنم. چشمهایش را میبندد و زیر لب میگوید: این آهنگ مرا به دورانی که جوان بودم میبرد آن موقع فکر نمیکردم یک روز دلم اینقدر برای صدای بچههایم تنگ شود.
اینجا، روز پدر بیشتر شبیه مرور خاطرهها است. بعضیها از گذشته میگویند، بعضی چشم به راه یک تماس تلفنی هستند و برخی فقط منتظر شنیدن یک «بابا» و بعضیها حتی فراموش کردهاند روزی پدر بودند. سکوت این خانهها، پر است از سؤال: کجا رفت آن روزهای گرم پدرانه؟
در دنیای پرمشغله امروز، شاید فراموش کردهایم که هنوز پدرانی هستند که در خانههای سالمندان، در سکوت به یاد ما نشستهاند. آنها هنوز منتظر هستند؛ منتظر حضور، منتظر صدا، منتظر نشانهای از به یاد آوردن. برای آنها، یک پیام کوتاه یا یک تماس ساده، میتواند بزرگترین هدیه روز پدر باشد و اگر پدر هنوز کنار ماست، این روز بهترین فرصت است تا بیواسطه بگوییم: پدر، دوستت دارم. جملهای ساده، اما برای یک پدر، معنای تمام سالهای سختی، صبوری و ازخودگذشتگی است.
در پایان باید گفت، روز پدر فقط یک مناسبت نیست؛ یادآور مسئولیتی است که به نام محبت بر دوش ما است.
به احترام همه پدران زمینی و آسمانی، پدر روزت مبارک.
انتهای پیام



نظرات