• شنبه / ۱۳ دی ۱۴۰۴ / ۱۲:۰۰
  • دسته‌بندی: آذربایجان شرقی
  • کد خبر: 1404101307879
  • خبرنگار : 50536

او که جان‌نثار علی بود، در عید ولایت به دیدار معشوق رفت

او که جان‌نثار علی بود، در عید ولایت به دیدار معشوق رفت

ایسنا/آذربایجان شرقی شهید رضا جان‌نثار حسینی، تنها یک فرمانده نبود، عاشقی تمام‌عیار بود، دلداده‌ای که دلش را به ولایت سپرده بود و جانش را نذر راه امیرالمؤمنین کرده بود. عشق او به حضرت علی در کلام و رفتارش موج می‌زد آن‌چنان که با دیدن تصویر گنبد طلایی نجف اشرف، اشک در چشمانش حلقه می‌زد و دلش بی‌قرار می‌شد. گویی روحش سال‌ها پیش در صحن حرم علوی آرام گرفته بود و جسمش تنها در انتظار لحظه‌ای بود که به آن عشق ازلی بپیوندد.

سرانجام نیز، این دلدادگی بی‌پایان، پاداشی آسمانی دریافت کرد، در روز عید غدیر، روزی که ولایت علی (ع) بر جهانیان اعلام شد، رضا جان‌نثار نیز به دیدار معشوق شتافت. گویی شهادتش، امضای آسمانی همان عهدی بود که سال‌ها پیش با مولایش بسته بود، عهدی بر وفاداری، بر ایستادگی و بر جان‌فشانی در راه حق.

در روز پدر، راهی خانه‌ای می‌شویم که پیش‌تر شنیده بودم سادگی در آن جاری‌ است، خانه‌ای که با قناعت و بی‌ادعایی گره خورده است. اما آنچه از نزدیک می‌بینم، فراتر از شنیده‌هاست سادگی‌ای که نه از نداری، بلکه از انتخابی آگاهانه و زیستی مؤمنانه حکایت دارد.

او که جان‌نثار علی بود، در عید ولایت به دیدار معشوق رفت

آیلار زارع همسر شهید، در روایت زندگی و شهادت این فرمانده مؤمن و فداکار، از عشق عمیق او به امیرالمؤمنین (ع) و سال‌ها خدمت خالصانه‌اش در مسیر ولایت سخن گفت.

او به ایسنا می‌گوید: همسرم عاشق امیرالمؤمنین بودند. وقتی تصویر نجف اشرف در تلویزیون پخش می‌شد، اشک در چشمانش حلقه می‌زد. آخر سر هم امیرالمؤمنین اجر و پاداش چندین سال خدمت خالصانه و عاشقانه‌اش را داد و شهادت را در روز غدیر نصیبش کرد.

او ادامه می‌دهد: آقا رضا فردی مهربان، مقتدر و مسئولیت‌پذیر بود، به گونه‌ای که مهربانی و اقتدار را توأمان در وجود خود داشت. هیچ‌کس از ایشان آزاری ندید چراکه رضای خدا را در همه کارهایش در نظر می‌گرفت. 

زارع با بیان اینکه وقتی شهدای ۱۲ روزه را شهدای اقتدار یاد کردند خیلی برایم جذاب بود، می‌افزاید: همرزمانش همواره از مهربانی و اقتدارش در فرماندهی یاد می‌کردند.

او درباره روزهای پایانی زندگی شهید چنین روایت می‌کند: در اواخر به خاطر مسئولیتش خیلی سرش شلوغ بود. ۱۰ روز خانه نیامده بود. روز چهارشنبه ۲۱ خرداد آمد، پنجشنبه صبح دوباره به سر کار رفت، شب که برگشت، دور هم بودیم. جمعه را به خاطر خستگی‌اش خوشحال بودم که استراحت می‌کند. پنجشنبه شب زود خوابید ساعت ۱:۳۰ شب یکی از همکارانش تماس گرفت و گفت بیا پادگان. صدای همکارش به قدری بلند بود که همه شنیدیم. دخترم زینب مضطرب شد، لباس پوشید که همراه پدرش برود. دوید و پدرش را بغل کرد و گفت: بابا داری میری؟ رضا گفت: آره دخترم، میرم ان‌شاءالله برمی‌گردم.

آخرین شب، آخرین پیام؛ «اجرت با امیرالمؤمنین»

او ادامه می‌دهد: بچه‌ها را خواباندم و تا صبح بیدار بودم به آقا رضا پیام دادم که نگرانم، گفت چیزی نیست، بخوابید. آخرین پیامی که برایش نوشتم این بود: اجرت با امیرالمؤمنین.

همسر شهید، درست مثل همان روزهای پراضطراب، دوباره دچار تلاطم شده و بریده‌بریده سخن می‌گوید: جمعه تماس گرفت و گفت حالش خوب است. اما شنبه هیچ خبری نشد. دلشوره داشتم. همسر یکی از همکاران رضا تماس گرفت و گفت از همسرم بی‌خبرم، اگر خبری از آقا رضا گرفتی به من هم اطلاع بده. اما بعداً فهمیدم که همان خانم از همه چیز اطلاع داشته و می‌دانسته که آقا رضا زخمی شده و به بیمارستان منتقل شده، اما چون من بی‌خبر بودم، چیزی نگفته بود.

بغضی که در گلویش مانده بود، این‌بار راه گریز نمی‌یابد، اشک می‌ریزد، مکثی می‌کند و ادامه می‌دهد: یکی از همکارانش تماس گرفت و گفت آقا رضا مشکل تنفسی پیدا کرده و به بیمارستان منتقل شده. چون اصل اتفاق را نمی‌خواستم باور کنم‌ هرکس هر حرفی می‌زد، باور می‌کردم که حالش خوب است. با پدرشوهرم تماس گرفتم و با هم به بیمارستان رفتیم. از لحظه‌ای که رسیدیم، «انگار منتظر ما بود که تمام کند». زمانی که مجروح شده بود، حالش خوب بود، اما به خاطر سوختگی و جراحات، دوام نیاورد.

او می‌گوید: وقتی به خانه می‌آمد، با اینکه خسته بود، اما برای به خاطر ما می‌نشست تا دورهم باشیم. می‌گفتم آقا رضا، یه ذره استراحت کن، حجم کاریتو کم کن، دلم نمیاد این‌همه خسته میای. می‌گفت: خداروشکر می‌کنم که در برهه‌ای از تاریخ قرار گرفتم که احساس می‌کنم در سمت درست ایستاده‌ام. همین که در جمهوری اسلامی زندگی می‌کنیم و رهبری داریم و ما پشت ایشان هستیم، همین که جایی خدمت می‌کنم که خار چشم دشمنان است، وقتی به این مسائل فکر می‌کنم، خستگی از تنم بیرون می‌رود.

او ادامه می‌دهد: می‌گفت هر سختی اگر برای خدا باشد، آسان می‌شود. برای جوانان امروز هم همین حرف‌های آقا رضا را می‌گویم؛ ببینند در چه سمت تاریخ ایستاده‌اند. الان دشمنان تلاش می‌کنند که جوانان از کشور خود بیزار شوند. امنیتی که داریم، با وجود این‌همه هجمه، به خاطر استقلال و پیشرفت کشورمان است.

او با اشاره به سختی‌های زندگی پس از شهادت همسرش اظهار می‌کند: بدون پشتوانه و همسفر، بزرگ کردن سه بچه سخت است. اگر بگویم سخت نیست، آرمانی صحبت کرده‌ام. با اینکه دلتنگ می‌شوم و گاهی زندگی برایم سخت می‌شود، اما خدا را شکر می‌کنم که چندین سال با یک همسفر بهشتی زندگی کردم. به قول خدا ایمان دارم که شهدا زنده‌اند و از او می‌خواهم اکنون هم پشت و پناه ما باشد.

او که جان‌نثار علی بود، در عید ولایت به دیدار معشوق رفت

خواستگاری با چفیه و عکس رهبر

همسر شهید با لبخندی از نحوه آشنایی‌شان می‌گوید: پدرمان در نیروی هوایی ارتش همکار بودند و در یک منطقه در خانه‌های سازمانی زندگی می‌کردیم. در جلسه خواستگاری، آقا رضا دو صفحه سوال آورده بود، اما هیچ‌کدام را نپرسید فقط من سوال پرسیدم و فهمیدیم می‌توانیم یک زندگی مشترک را شروع کنیم. به جای پیش حلقه قبل ازدواج هدیه‌ای که آورد، یک چفیه، عکس حضرت آقا و یک عطر بود. وقتی دیدم، خوشحال شدم، چون هرکدام از آن هدایا بخشی از اعتقاداتش را نشان می‌داد.

او می‌افزاید: آقا رضا آن زمان نه خانه داشت، نه ماشین. با سادگی زندگی را شروع کردیم. ۱۵ سال با هم زندگی کردیم که از نظر کمی شاید کم بود، اما از نظر کیفی، انگار صد سال با هم زندگی کردیم.

او به تحصیلات همسرش اشاره کرده و خاطرنشان می‌کند: پس از پایان دانشگاه بین طلبگی و ورود به سپاه مردد بود. به قم رفت و استخاره کرد. نتیجه آن شد که سپاه برایش بهتر است. خودش این استخاره را اینگونه تفسیر میکرد که: حتماً در سپاه برای من شهادت است.

همسر این شهید ادامه می‌دهد: یکی دو ماه قبل از شهادت، حال معنوی خاصی داشت. به شوخی می‌گفتم مواظب باش شهید نشوی. می‌گفت: من لیاقت شهادت ندارم. اما شهادت برازنده او بود.

از خدا چیز دیگری خواسته بود و به مراد دلش رسید

خانم زارع از حضور همسرش در لبنان و سوریه اینگونه یاد می‌کند: او در سال‌های اخیر به بیماری سختی مبتلا شد که بعدها مشخص شد ناشی از حضور در سوریه و لبنان بوده که سال ۱۳۹۳ رفته بود. وقتی می‌رفت شیمی‌درمانی، بسیار اذیت می‌شد. یک‌بار با بغض گفت: من نمی‌خواستم اینگونه برم، از خدا چیز دیگری خواسته بودم. حتی خانواده‌اش قبل از شهادت نمی‌دانستند که جانباز شده است. 

وصیت نانوشته...

وقتی از او می‌پرسم که آیا جمله‌ای از وصیت‌نامه در ذهنتان مانده که تداعی خاطرات باشد مکثی می‌کند و می‌گوید: وصیت‌نامه‌ای در سال ۱۳۹۲ پیش از اعزام به سوریه نوشته بود که بسیار خانوادگی بود. قرار بود وصیت‌نامه‌ای دیگر بنویسد که قسمت نشد.

چشمانش خیس می‌شود وقتی از صدای گرم و دلنشین همسرش در لحظه‌های قرائت قرآن می‌گوید: وقتی قرآن می‌خواند، صدای خوبی داشت. چون متواضع بود همیشه می‌گفتم در مسابقات کارکنان شرکت کن، می‌گفت: من در حدی نیستم که در مسابقات بخوانم هیچ وقت نتوانستم راضی کنم که شرکت کند. به بچه‌ها قرآن یاد می‌داد و می‌گفت: اگر روزی قرآن را حفظ کردید، مواظب باشید غرور شما را نگیرد.

او که جان‌نثار علی بود، در عید ولایت به دیدار معشوق رفت

زینب و پدری که دین را با عشق آموخت

زینب، دختر شهید جان‌نثار که این روزها سنگ صبور مادرش هست، از پدرش چنین یاد می‌کند: هر سوال دینی که داشتم، با مهربانی و قانع‌کننده پاسخ می‌داد و من به دوستانم یاد می‌دادم، وقتی از سرکار برمی‌گشت با اینکه خسته بود اما باز هم با من حرف می‌زد.

یادگار شهید، با چشمانی که رد اشک در آن پیداست آرام و شمرده ادامه می‌دهد: بابام می‌گفت: زینب خانم، باید حجابت را رعایت کنی. باید کارهایی که خدا دستور داده را انجام دهی، نه برای خدا، بلکه برای آخرت خودت.

به گزارش ایسنا، سردار شهید رضا جان‌نثار حسینی، متولد سال ۱۳۶۲، از فرماندهان مؤمن و فداکار سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و مسئول اطلاعات و عملیات قرارگاه شمال‌غرب کشور بود که در تاریخ ۲۴ خردادماه، در جریان نبرد ۱۲ روزه، به فیض عظیم شهادت نائل آمد. وی پیش از این نیز به درجه جانبازی مفتخر شده بود.

شهید رضا جان‌نثار حسینی سه یادگار از خود به جا گذاشت، زینب، دختر بزرگ خانواده و دوقلوهای نازنینش علی‌اکبر و زهرا، فرزندانی که امروز نام پدر را با افتخار بر دوش می‌کشند.

او که جان‌نثار علی بود، در عید ولایت به دیدار معشوق رفت

انتهای پیام

  • در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • -لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • -«ایسنا» مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • - ایسنا از انتشار نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
  • - نظرات پس از تأیید مدیر بخش مربوطه منتشر می‌شود.

نظرات

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
لطفا عدد مقابل را در جعبه متن وارد کنید
captcha