اشاره: خبرگزاری دانشجویان ایران، در نظر داشت این میزگرد را به مناسبت ۱۶ آذر به مخاطبان ارائه نماید که به دلایلی این امر محقق نشد و تهیه و آماده سازی آن به درازا کشید تا به امروز؛ لذا این نکته به خوانندگان یادآوری می شود که این میزگرد در آذر ماه تهیه شد و هدف آن بررسی وضعیت تشکل های دانشجویی به مناسبت روز دانشجو است.
در این میزگرد ، سید یاسین حسنزاده دبیر انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران، هانیه ابهری دبیر فرهنگی انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران و نیما خوشمرام دبیر سیاسی انجمن اسلامی دانشکده ادبیات و علوم انسانی با حضور در ایسنا به ارائه نقطهنظرات شان درباره وضعیت گذشته و حال جنبش دانشجویی، چالشها و فرصتهای پیش روی جنبش پرداختند.
مشروح این نشست را از نظر می گذرانید:
جنبش دانشجویی از گذشته تا امروز با فرصتها و چالشهای مختلفی روبرو بوده است، میخواهیم درباره وضعیتی که این جنبش با آن روبرو بوده، صحبت کنیم، جنبش دانشجویی در حال حاضر چه وضعیتی دارد و با چه شرایطی روبروست؟

سید یاسین حسنزاده دبیر انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران: ترجیح میدهم به این مسئله از همه جوانب و به صورت منسجم بپردازم و تلاش میکنم بر اساس تجربه شخصی خود توضیح دهم. در چهار سال اخیر که شخصاً در جنبش دانشجویی فعالیت داشتهام، اصلیترین چالش ما به نحوه مواجهه و تعامل میان خود دانشجویان و مخاطبان دانشگاه از یک سو و نهادهای ناظر و طرفهای همکار فعالیتهای دانشجویی از سوی دیگر بازمیگردد. این موضوع را میتوان از جمله چالشهای اساسی یک تشکیلات نسبتاً رسمی در دانشگاه دانست.
اگر بخواهم بحث را کمی بازتر کنم، باید گفت شاخصها و مؤلفههای متعددی در این زمینه وجود دارد که به برخی از آنها اشاره میکنم و احتمالاً دوستان در ادامه بحث به نکات دیگری نیز خواهند پرداخت. یکی از مسائلی که اخیراً برای من اهمیت ویژهای پیدا کرده، ماهیت و نوع فعالیت دانشجویی و تا حدی تغییر الگوی آن، بهویژه پس از سال ۱۴۰۱ است. پس از شکلگیری حوادث ۱۴۰۱ و جنبش موسوم به «زن، زندگی، آزادی» ما وارد نوعی کنشگری شدیم که خود را در دل زندگی روزمره تعریف میکرد. این رویکرد، در برخی موارد بر فعالیت تشکیلاتی اثر منفی گذاشت.
در این چارچوب، دانشجو تلاش میکند مبارزه و کنشگری را در ابعاد فردی و زیست روزمره خود پیش ببرد و تا حدی از این مسیر ارضا میشود. در نتیجه، ممکن است دیگر ضرورتی برای پیوستن به یک تشکل منظم و فعالیت تحت چارچوبها و نظارتهای مشخص احساس نکند و حتی میان زیست شخصی خود و فعالیت تشکیلاتی نوعی تناقض ببیند. از نظر من، یکی از شاخصهای مهم در ارزیابی وضعیت کنونی جنبش دانشجویی، همین تغییر نگاه دانشجویان به مفهوم فعالیت دانشجویی است. این پرسش که آیا جنبش دانشجویی به معنای پیشین خود همچنان وجود دارد یا خیر، از جمله پرسشهای کلیدی است که در این مقطع ذهن من را بهشدت درگیر کرده است.
از سوی دیگر، در ارتباط با نهادهایی که به نوعی ناظر بر فعالیت جنبشها و تشکلهای دانشجویی هستند، مانند دانشگاه و نهادهای وابسته به وزارتخانهها، با چالشهای جدی مواجه بودهایم. این چالشها از مسائل مالی و مجوزها گرفته تا اصل بهرسمیتشناختن تشکلها - بهویژه برای گروههایی که نگاه متفاوتی دارند - را دربرمیگرفت. به تعبیر یکی از فعالان سیاسی، اگر هدف ایجاد تنوع و پویایی در یک فضا باشد، نمیتوان تنها چند گزینه همفکر و مشابه را در کنار هم قرار داد و انتظار تنوع داشت. این مسئله در فضای تشکلهای اسلامی دانشگاه نیز مصداق دارد. هرچند این موضوع ریشهایتر از چهار سال اخیر است، اما در عمل شاهد چندین تشکل با دیدگاههای بسیار نزدیک به هم هستیم که هر یک ساختار و دفتر جداگانه دارند، در حالی که در مجموع شاید نماینده درصدی از دانشجویان باشند و در مقابل، بخش بزرگی از بدنه دانشجویی اساساً نمایندگی نمیشود.
فارغ از اینکه تا چه اندازه امکان تشکلیابی فراهم شده است، پرسش مهمتر این است که آیا به تشکلهای موجود واقعاً بها داده شده یا خیر؟ متأسفانه این مسئله، بهویژه در دولت سیزدهم، به یک چالش جدی تبدیل شد؛ بهخصوص برای تشکلهای مستقلی که خود را جدا از ساختار قدرت تعریف میکردند. البته در سالهای اخیر تا حدی فضا تعدیل شده و دستکم امکان ادامه حیات، برگزاری برنامهها و چانهزنی برای دریافت مجوزها فراهم آمده است.
در مجموع، این دو محور برای من جنبهای کلیدی دارد، هرچند ابعاد و نکات دیگری نیز وجود دارد که دوستان به آنها اشاره خواهند کرد. هدف من از طرح این موارد، باز شدن باب بحث و گفتوگو در این زمینه بود.

نیما خوشمرام دبیر سیاسی انجمن اسلامی دانشکده ادبیات و علوم انسانی: من در حال حاضر یک چالش بسیار جدی را متوجه جنبش دانشجویی و اساساً دانشگاه میدانم؛ چالشی که فراتر از تشکلهای سیاسی و جریانهایی است که به هر حال نماینده ایدههای سیاسی مشخصی هستند. این چالش به وضعیت طبقه متوسط در جامعه ایران بازمیگردد. طبقه متوسط در شرایط کنونی دچار بحران شده و در نتیجه، زیست دانشگاهیای که ما ده یا بیست سال پیش و حتی در دهه گذشته با آن مواجه بودیم، دچار اختلال اساسی شده است.
این مسئله را امروز بهروشنی میتوان در نتایج کنکور و ترکیب دانشجویانی که به دانشگاهها و رشتههای پرمتقاضی راه پیدا میکنند مشاهده کرد. همه این نشانهها حاکی از آن است که ما با بحرانهای متعددی در این زمینه مواجه هستیم. برای مثال، اگر به دانشکده فنی دانشگاه تهران در دهههای مختلف، از دهه شصت و هفتاد گرفته تا دهه هشتاد، نود و اکنون در دهه هزار و چهارصد نگاه کنیم، متوجه میشویم که تنوع دهکهای اجتماعی دانشجویان در گذشته بهمراتب بیشتر از امروز بوده است. در حالی که اکنون به نظر میرسد بخش عمدهای از دانشجویان این دانشکده از دهکهای بالای جامعه، بهویژه دهکهای نهم و دهم، هستند.
به نظر من، این وضعیت ذاتاً پیامدهای سیاسی نیز به همراه دارد. طبقه متوسط همواره نیروی محرک و عامل پیشبرنده جنبشهای سیاسی، روشنفکری و بهتبع آن جنبش دانشجویی بوده است. جنبش دانشجویی اساساً ذیل جنبشهای روشنفکری تعریف میشود و نقش تاریخی طبقه متوسط در این میان انکارناپذیر است. اما امروز، به دلیل بحرانهای متعدد، بهویژه بحرانهای اقتصادی سالهای اخیر، این طبقه بهتدریج از دانشگاه حذف شده و زیست آن در جامعه ایرانی دچار اختلال شده است. نتیجه این روند آن است که دانشگاهها عمدتاً با انبوهی از دانشجویان متعلق به طبقات بالای جامعه مواجهاند؛ دانشجویانی که دغدغههای آنان نسبت چندانی با دغدغههایی که بیست یا سی سال پیش در دانشگاهها پیگیری میشد ندارد و دیگر آن نقش موتور محرکه جنبشهای سیاسی، اجتماعی و حتی فرهنگی را ایفا نمیکنند.
در اینجا لازم میدانم اندکی فراتر رفته و به این پرسش بنیادین بپردازم که اساساً دانشگاه چیست و در سنت غربی چه جایگاهی داشته و در ایران به چه وضعیتی دچار شده است. فارغ از بحث جنبشهای دانشجویی، ابتدا باید خود مفهوم دانشگاه را مورد توجه قرار داد. در کشورهای غربی، حضور دانشگاه در حوزه عمومی سابقهای هفتصد تا هشتصد ساله دارد و این نهاد همزمان با مدرنیزاسیون فرهنگ عمومی، فرهنگ سیاسی و حتی ساختار دولتها رشد کرده است. دانشگاه در آن جوامع ماهیتی اجتماعی، درونزا و برخاسته از پایین داشته است. برای نمونه، وقتی به دانشگاه آکسفورد نگاه میکنیم، قدمت آن و طبقات اجتماعیای که با آن پیوند داشتهاند، گویای همین مسئله است.
در ایران اما ما با نوعی نوسازی متفاوت مواجه بودیم که به دوره رضاشاه بازمیگردد. این نوسازی اساساً به وجوه انسانی و علوم انسانی آنگونه که در سنت دانشگاهی جهان مطرح بوده توجه کافی نداشت. دانشگاه در این دوره بیشتر به عنوان نهادی برای تربیت بوروکرات و کارگزار دولتی دیده میشد. متأسفانه آثار و رگههایی از این نگاه همچنان در فرهنگ عمومی ما قابل مشاهده است. وقتی این دیدگاه را موشکافانه بررسی میکنیم، درمییابیم که با نگاهی کاملاً مادیگرایانه مواجه هستیم که دانشگاه را به منبعی برای تربیت نیروی کار و کسب شغل تقلیل میدهد.
این تلقی، که هم در دوره پهلوی اول و هم در دوره پهلوی دوم از سوی دولتها تقویت میشد، جامعه ایرانی را با بحرانی پایدار مواجه کرده است. در این چارچوب، دانشگاه نه بهمثابه نهادی برای ایجاد تحول اجتماعی، بلکه صرفاً بهعنوان محلی برای تربیت کارگزار و بروکرات تصور شده است. نتیجه این نگاه آن است که امروز نیز گمان میکنیم دانشآموزانی که عملکرد تحصیلی بهتری دارند، الزاماً باید به رشتههایی مانند علوم پزشکی یا علوم فنی راه پیدا کنند. در حالی که اگر به کشورهای توسعهیافته نگاه کنیم، میبینیم که توزیع نخبگان میان رشتههای مختلف، از فلسفه، تاریخ، ادبیات و زبانها گرفته تا مهندسی و علوم پزشکی، بهشکلی متوازنتر و منطقیتر انجام میشود و همین تنوع، یکی از عوامل پویایی دانشگاه و جامعه در آن کشورهاست.

هانیه ابهری دبیر فرهنگی انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران: امروز باید به این پرسش اساسی بپردازیم که نگاه ما به دانشگاه و دانشجو چگونه است. همانطور که اشاره شد، نگاه به دانشگاه دچار تغییر شده است. دانشگاهی که قرار بود مبدأ تحولات کشور باشد و دانشجویی که میبایست بهعنوان دیدهبان بیدار جامعه ایفای نقش کند، اکنون در چه جایگاهی قرار دارد و آیا هنوز میتواند نقش تاریخی خود را ایفا کند یا خیر. در این زمینه میتوان با دو دسته چالش عمده مواجه شد؛ نخست چالشهای مرتبط با خود دانشجویان و تغییرات نسلی، و دوم نگاه حاکمیت و ساختار به نهاد دانشگاه.
در بخش نخست، ما با نسل جدیدی از دانشجویان مواجه هستیم؛ نسلی که از آن با عنوان نسل زد یاد میشود. این نسل در سبک زندگی، فرهنگ و شیوههای ارتباطی خود دچار تغییرات جدی شده است. گسترش فضای مجازی زمینهای را فراهم کرده که نسل جوان بیش از گذشته جهانی شود و تحولات نسل جوان در کشور ما شباهتهای زیادی با تحولات نسل جوان در دیگر نقاط جهان پیدا کند. یکی از پیامدهای مهم فضای مجازی، ترویج فردگرایی است؛ نگاهی که بر اساس آن فرد خود را مسئول کامل موفقیتها و شکستهایش میداند و زندگی را امری کاملاً فردی تلقی میکند.
این رویکرد تأثیر مستقیمی بر فعالیت دانشجویی دارد. زمانی که دانشجو صرفاً بر خود، درس و آینده فردیاش تمرکز میکند و عمدتاً به مهاجرت میاندیشد، دیگر انگیزهای برای ورود به تشکلهای دانشجویی، مشارکت در فعالیتهای جمعی و پیگیری دغدغههای مشترک باقی نمیماند. به همین دلیل، بهتدریج شاهد کاهش رغبت به فعالیتهای دانشجویی و کار جمعی، بهویژه در دانشگاهها، هستیم. این در حالی است که در دهههای گذشته، بهویژه دهه هفتاد و حتی پیش از انقلاب، این روحیه مشارکت جمعی و فعالیت دانشجویی بسیار پررنگتر بود.
دسته دوم چالشها به نگاه ساختار و حاکمیت به نهاد دانشگاه بازمیگردد. به نظر میرسد در کشور ما دانشگاه بهعنوان مبدأ تحولات اجتماعی به رسمیت شناخته نمیشود و بیشتر به نهادی برای تربیت کارگزارانی تقلیل یافته که بدون ایفای نقش اجتماعی و سیاسی، صرفاً وظایف اداری خود را انجام دهند. سیاستزدایی از دانشگاه، که در سالهای اخیر بهطور جدی دنبال شده، تا حد زیادی ناشی از این نگاه است؛ نگاهی که یا اساساً دانشجوی سیاسی را نمیخواهد یا تنها نوع خاصی از دانشجوی سیاسی را میپذیرد که همسو با قدرت فکر کند. در چنین شرایطی، دانشجوی دگراندیش و منتقد جایگاهی در ساختار موجود ندارد.
این رویکرد به تضعیف تشکلهایی میانجامد که مستقل یا منتقد هستند و فشارها و محدودیتهای اعمالشده بر آنها، انگیزه دانشجویان برای فعالیت جمعی را بیش از پیش کاهش میدهد. بسیاری از دانشجویان به این نتیجه میرسند که فعالیت دانشجویی ارزش این همه هزینه و فشار را ندارد. حتی دانشجویانی که به کار جمعی و فعالیت تشکیلاتی باور دارند، در برابر این فشارها دچار فرسودگی و دلسردی میشوند. لغو برنامهها، مشکلات مجوز، محدودیتهای مالی و سنگاندازیهای مختلف، باعث میشود تلاش برای تحقق یک آرمان به تجربهای مکرر از سرخوردگی تبدیل شود.
در چنین فضایی، فعالان دانشجویی نیز تحت فشار قرار میگیرند و نتیجه آن، بیرمق شدن دانشگاه است. در این شرایط، دانشگاه و دانشجو دیگر نمیتوانند نقشی را که در گذشته داشتهاند یا نقشی را که بهطور ایدهآل برای آنها تصور میشود، بهعنوان مبدأ تغییر و تحول ایفا کنند. دانشگاه به مجموعهای از افراد تبدیل میشود که صرفاً وظایف شخصی و شغلی خود را انجام میدهند، بدون آنکه قدرت اثرگذاری اجتماعی معناداری داشته باشند. اینها مجموعه چالشهایی است که به نظر من میتوان آنها را در دو دسته اصلی خلاصه کرد.

عناصر خارج از دانشگاه بر شکلگیری وضعیت فعلی دانشجویان و جنبشهای دانشجویی داخل دانشگاه چه نقشی داشتهاند؟
سید یاسین حسنزاده: اگر بخواهیم در بحث چالشهای جنبش دانشجویی نوعی تقسیمبندی انجام دهیم، باید به این پرسش پاسخ دهیم که چه میزان از اشکالات، ایرادات و مشکلات موجود به خود دانشجویان بازمیگردد و چه میزان از آن متوجه عوامل بیرونی و خارج از دانشگاه است. بخشی از این مسائل به نگرشها و اهداف فردی دانشجویان مربوط میشود؛ از جمله اینکه دانشجو صرفاً با هدف تحصیل برای مهاجرت، ادامه کسبوکار خانوادگی یا پیگیری منافع کاملاً شخصی وارد دانشگاه میشود. در مقابل، بخشی دیگر از این چالشها به عوامل بیرونی بازمیگردد؛ از فقدان انگیزههای اجتماعی گرفته تا سرخوردگیهای اقتصادی و اجتماعی که در جامعه وجود دارد.
از منظر تجربه شخصی خودم بهعنوان یک فعال دانشجویی، باید بگویم که بخش قابل توجهی از ناتوانی در اثرگذاری و کنشگری مؤثر در حوزههایی که به آن علاقهمند بودم، به نهادی بازمیگردد که ناگزیر با آن همکاری داشتم. دلیل این مسئله آن است که نگاهی که در این سالها با آن مواجه بودهام، اساساً نگاهی نبود که خواهان حضور و فعالیت ما باشد و این، به نظر من، مهمترین مسئله است. زمانی که فعالیت در قالب یک تشکل رسمی صورت میگیرد، این چالشها بهمراتب جدیتر میشود. البته این مسئله محدود به دانشگاه نیست و در سایر عرصهها نیز قابل مشاهده است.
برای نمونه، در برنامههای مرتبط با بزرگداشت روز دانشجو که در دانشگاه برگزار کردیم، در بخشهای مختلف برنامه این نکته بهصورت مکرر مطرح شد. در نشریه دانشجویی، در مصاحبهها و حتی در سخنرانیها، همگی بر این موضوع تأکید داشتند که دانشجو و شهروند باید به سمت تشکلیابی، فعالیت جمعی و نهادسازی حرکت کند. این مطالبهای است که سالها از سوی جامعه مدنی از حاکمیت مطرح شده و در عین حال تلاشهایی نیز برای ترویج آن صورت گرفته است؛ البته شاید در این مسیر این تصور نادرست وجود داشته که تشکلیابی الزاماً باید رسمی باشد، در حالی که این مسئله خود محل بحث است.
در مجموع، این چالش ماهیتی دوطرفه دارد، اما زمانی که از منظر ساختاری به مسئله نگاه میکنیم و به دنبال راهحل هستیم، ناگزیر باید به این بپردازیم که تا چه اندازه بسترهای لازم برای تشکلیابی و فعالیت جمعی فراهم شده است. جامعهای که بهطور تاریخی در کار جمعی ضعف داشته و همزمان با نوعی انحصارگرایی نیز مواجه است، طبیعی است که در چنین فضایی تشکلیابی بهدرستی شکل نگیرد. در چنین شرایطی، این خطر وجود دارد که جامعه بهتدریج به سمت فعالیتهای غیررسمی و غیرعلنی حرکت کند؛ مسئلهای که سالهاست نسبت به آن هشدار داده میشود. تأکید این هشدارها بر آن است که چه در دانشگاه و چه در فضای عمومی، حق تشکلیابی باید به رسمیت شناخته شود. با این حال، این بستر در اغلب دورهها بهطور واقعی فعال نبوده است، مگر در مقاطعی محدود، مانند بخشی از دوره دولت آقای خاتمی که فضای بیشتری برای فعالیت تشکلها فراهم شد و بسیاری از انجمنها و نهادهای دانشجویی شکل گرفتند.
در نهایت، اگر بخواهم به این پرسش بازگردم که سهم کدام عامل بیشتر است، باید بگویم که تمرکز اصلی نقد من متوجه نوع حاکمیتی است که تا چه اندازه توانسته انگیزه ایجاد کند تا افراد از مسیر تشکلیابی مطالبات خود را پیگیری کنند. اینکه آیا حضور در این فضا برای دانشجو صرفه دارد یا خیر، مسئلهای تعیینکننده است. زمانی که دانشجو احساس کند صرفاً قرار است تحت فشار قرار بگیرد، انرژی و زمان خود را صرف کند، اما نه دستاوردی داشته باشد و نه گوش شنوایی برای مطالباتش وجود داشته باشد، طبیعی است که رغبتی برای ورود به این عرصه نداشته باشد.
نکته مهم دیگری که به ذهنم میرسد، مسئله انتقال تجربه و تجربه انباشته در مجموعههای دانشجویی است. بهدلیل حوادث سال ۱۳۹۸ و بهویژه دوران کرونا، نوعی گسست نسلی در دانشگاهها رخ داد. پیش از سال ۱۳۹۸، دانشجویی که وارد دانشگاه میشد، تا زمان فارغالتحصیلی با نوعی اکوسیستم دانشجویی مواجه بود که برای ابعاد مختلف زندگی او، از روابط اجتماعی و فعالیتهای فرهنگی گرفته تا کنش سیاسی، چارچوبها، هنجارها و قواعد نانوشتهای وجود داشت. اما پس از کرونا و بهویژه در دوره سیاستگذاریهای دولت سیزدهم، این اکوسیستم نهتنها احیا نشد، بلکه نوعی خلأ جدی جایگزین آن شد. به نظر من، این گسست و خلأ یکی از مهمترین آسیبهای جنبش دانشجویی در سالهای اخیر به شمار میرود.
هانیه ابهری: این عوامل در هم تنیدهاند و بر یکدیگر تأثیر متقابل دارند، اما به طور کلی در جامعه ایران نقش عوامل بیرونی دانشگاه را پررنگتر میبینم؛ بهویژه نقش ساختار و حاکمیت را در شکلگیری و تشدید این چالشها تعیینکنندهتر میدانم. اگر به سیر تاریخی صد سال اخیر ایران، از دوره قاجار و پهلوی تا جمهوری اسلامی نگاه کنیم، میتوان دید که نگاه حاکمیتها به جامعه چگونه بوده است. هرچند در مقاطعی تلاشهایی صورت گرفته تا جامعه به سمت جامعه مدنی حرکت کند، تشکلها تقویت شوند و مردم بتوانند فکر کنند، تصمیم بگیرند و انتخاب داشته باشند، اما این تلاشها یا بسیار سطحی بوده، یا نمایشی، و یا با اشکالات جدی همراه بوده است؛ بهگونهای که نتوانسته جامعه را به سطحی از بلوغ و تعالی برساند.
اینکه چرا جامعه ما با جوامعی مانند بلژیک یا سوئیس متفاوت است، ریشه در همین مسئله دارد. حاکمیتهایی که بر ایران حکم راندهاند، بهطور جدی برای رشد جامعه و رسیدن آن به مرحلهای که بتواند خود انتخاب کند، تشکل داشته باشد و نهادهای مدنی در آن تقویت شوند، تلاش نکردهاند. شاید بتوان یکی از دلایل اصلی عقبماندگی ما نسبت به برخی کشورهای دیگر را در همین مسئله جستوجو کرد. این واقعیت را نمیتوان نادیده گرفت و همه مسئولیت را بر دوش مردم گذاشت. این گزاره که مردم شایستگی آزادی را ندارند، سخن درستی نیست.
این روند در حوزههای مختلف، از اقتصاد و رفاه گرفته تا مسائل زنان و سایر حوزههای اجتماعی، ادامه یافته و در نهایت به شکلگیری ناامیدی انجامیده است. در ابتدا، این ناامیدی به نوعی رخوت منجر شد. مردم بارها تلاش کردند به جریانهایی دل بستند و امید داشتند که با تغییرات سیاسی به بهبود شرایط برسند، اما در عمل با ناکارآمدی، شکست و بنبست مواجه شدند. تداوم این تجربهها در طول سالها، ناامیدی را تشدید کرد و جامعه را به نقطهای رساند که بسیاری از افراد با خود میگویند چرا باید فعالیت کنیم و برای چه هدفی تلاش داشته باشیم.
این ناامیدی به نسل جدید نیز منتقل شده است. نسلی که وارث تجربهها و سرخوردگیهای نسلهای پیش از خود است؛ حتی اگر بسیاری از وقایع گذشته را مستقیماً تجربه نکرده باشد، اما از آثار و پیامدهای آنها تأثیر پذیرفته است. افزون بر این، این نسل به واسطه عواملی مانند جهانیشدن، گسترش فضای مجازی، جامعهگریزی و فردگرایی، بیش از پیش به فکر نجات زندگی فردی خود است. دانشجویی که با چالشهای معیشتی، محدودیتهای سبک زندگی و ناتوانی در انتخاب شیوه زیستن، پوشش و حتی سادهترین تصمیمهای شخصی مواجه است، طبیعی است که اولویت خود را بر رهایی فردی بگذارد و حتی به ترک کشور بیندیشد. در چنین شرایطی، انگیزهای برای مشارکت در ساختن جامعه باقی نمیماند، چرا که نه از سوی حاکمیت و نه از سوی ساختارهای اجتماعی، زمینه و مشوقی برای این مشارکت دیده نمیشود.
البته باید توجه داشت که گسترش فردگرایی پدیدهای صرفاً مختص ایران نیست و در سطح جهانی نیز مشاهده میشود؛ هرچند شدت و شکل آن در جوامع مختلف متفاوت است. با این حال، کمرنگ شدن نقش نسل جوان بهویژه دانشجویان، در امور کشور، آسیبی است که در بسیاری از نقاط جهان نیز وجود دارد.
مسئله دیگر به خود دانشجو و ترکیب طبقاتی ورودیهای دانشگاه بازمیگردد. به دلیل شیوه کنکور و نظام گزینش دانشجو، با چالشهایی مواجه هستیم که یکی از نتایج آن، کمرنگ شدن دغدغه عدالت در میان دانشجویان است. اگر به دهههای چهل و پنجاه نگاه کنیم، میبینیم که جریانهای چپ و عدالتخواه بخش مهمی از پایگاه اجتماعی خود را در دانشگاهها داشتند و عدالت یکی از اصلیترین دغدغههای دانشجویان بود. اما امروز، بهویژه در دانشگاه تهران که ورودیهای آن عمدتاً از دهکهای مرفه جامعه هستند، این دغدغه دچار تغییر شده است. این تحول، هم ناشی از تغییر ترکیب اجتماعی دانشجویان است و هم به کاهش نقش و تأثیرگذاری دانشگاه و دانشجو در تحولات اجتماعی جامعه بازمیگردد.
نیما خوشمرام: در تکمیل سخنان خانم ابهری باید به این نکته اشاره کنم که پدیده جامعهگریزی، در کنار تودهای شدن ذهنیت دانشجویان و کاهش سرانه مطالعه، نقش بسیار مخربی در وضعیت کنونی دانشگاه ایفا میکند. مقایسهای که انجام میدهم به هیچوجه به معنای ستایش گذشته یا نفی مطلق وضعیت امروز نیست، بلکه صرفاً ناظر بر یک مقایسه مشخص است. اگر دانشجویی را در دهه هفتاد در نظر بگیریم، باید دید ذهنیت او نسبت به دانشگاه چگونه بود و زمان خود را در دانشگاه چگونه سپری میکرد. به نظر من، این مسئله اهمیت زیادی دارد.
امروز بسیاری از دانشجویان دچار نوعی جامعهگریزی شدهاند؛ به این معنا که علاقهای به حضور فعال در جامعه دانشگاهی، بروز و ظهور اجتماعی و بیان و انتشار افکار خود ندارند. در کنار این مسئله بهویژه در دانشگاه تهران، با کاهش چشمگیر سرانه مطالعه مواجه هستیم. این وضعیت، همراه با جامعهگریزی و تودهای شدن ذهنیتها، شرایطی را ایجاد کرده که ارتباطات گسترده، بهویژه در عصر ارتباطات دیجیتال، بهجای تعمیق آگاهی، به بازتولید ذهنیتهای سطحی منجر شده است. از حدود سالهای ۲۰۱۱ و ۲۰۱۲ به بعد، شاهد آن بودهایم که ذهنیت نهتنها دانشجویان، بلکه بخش بزرگی از جامعه، تحت تأثیر محتواهایی قرار میگیرد که با اهداف خاص و منابع مالی مشخص تولید میشوند و سپس بازتاب اجتماعی و سیاسی پیدا میکنند. به نظر من، این مسئله یک بحران جدی است.
معتقدم آگاهی واقعی از دل مطالعه عمیق و مواجهه با متون مکتوب حاصل میشود، نه از محتوایی که بهطور کامل وابسته به منابع مالی و منافع خاص است. یکی از نقدهای جدی من به جریانهای دانشجویی امروز، مسئله وابستگی و دولتی شدن آنهاست. به گمان من، باید این پرسش اساسی را مطرح کرد که آیا تشکلهایی که امروز از آنها با عنوان تشکل دانشجویی یاد میکنیم، واقعاً ریشه در دانشگاه دارند یا صرفاً امتداد یک تفکر بیرونی هستند که تلاش میکند خود را در دانشگاه بازتولید و توجیه کند. این نقد منحصر به یک جریان خاص نیست و تقریباً همه جریانها، چه در دهه هفتاد و هشتاد و چه امروز، با این مسئله مواجه بودهاند.
این وضعیت البته یک جنبه مثبت و یک جنبه منفی دارد، اما به نظر من، جنبه منفی آن بهمراتب مخربتر است. جنبه مثبت آن این است که تا زمانی که جریان سیاسی بیرونی دارای مرجعیت و قدرت مادی است، جریان وابسته به آن در دانشگاه نیز از نوعی مرجعیت برخوردار میشود؛ همانگونه که در دهه هفتاد برخی تشکلها به چنین موقعیتی دست یافتند. اما به محض آنکه آن جریان سیاسی قدرت یا مرجعیت خود را از دست میدهد یا دچار شکست و انزوا میشود، جریان دانشجویی وابسته به آن نیز با بحران مواجه میشود. نمونه روشن آن، وضعیت جریانهایی است که در سالهای پایانی دولت آقای روحانی، همزمان با افول آن دولت، دچار تضعیف و مخاطره شدند.
به نظر من، این مسئله نشان میدهد که تشکلهای دانشجویی باید ریشه در خود دانشگاه داشته باشند. اگر چنین ریشهای وجود داشت، با هر تغییر و نوسان در سپهر سیاسی کشور، این تشکلها دچار بحران و انسداد نمیشدند. از همینرو، استقلال را اصلی بنیادین میدانم که باید به آن بها داده شود. این استقلال تنها محدود به تشکلهای دانشجویی نیست، بلکه دانشگاه نیز باید بهعنوان نهادی مستقل به رسمیت شناخته شود. ما همچنان دانشگاه را با عینک و تصورات قدیمی و متعلق به دوران جنگ سرد میبینیم، گویی همچنان در دهههای شصت و هفتاد میلادی سیر میکنیم، در حالی که جنبش دانشجویی تحولات متعددی را پشت سر گذاشته و به وضعیت کنونی رسیده است.
یکی از فرصتهای مهم امروز، بهویژه در دانشگاه تهران، استفاده از ظرفیت فضای مجازی برای اشاعه افکار بهصورت آکادمیک، نظاممند و مبتنی بر اصول علمی است. این ظرفیت میتواند فرصتی کمنظیر باشد. در گذشته، انتشار یک خبر یا یک ایده با محدودیتهای فراوانی مواجه بود، اما امروز در عصر ارتباطات دیجیتال، پنهانسازی اخبار و اطلاعات عملاً ناممکن شده است. البته این فضا ماهیتی دوگانه دارد؛ از یک سو به تودهای شدن ذهنیتها و تشدید جامعهگریزی دامن میزند و از سوی دیگر، بستری بالقوه برای کنشگری آگاهانه و اثرگذار فراهم میکند که نباید نادیده گرفته شود.
دانشجویان همواره از بستر تاریخی و زمانی خود تأثیر میپذیرند. تصور اینکه دانشجو بهتنهایی و بهصورت مستقل مبدأ تمامی تحولات است، تصوری سادهانگارانه است. دانشگاه نقش مهمی در اشاعه و بازتولید اندیشهها دارد، اما معمولاً محل تولید اولیه تفکر نیست. برای مثال، در دهه چهل شمسی، دانشگاه نقش مهمی در گسترش اندیشههای دکتر شریعتی ایفا کرد، اما این اندیشهها در جایی دیگر شکل گرفته بودند.
همین الگو را میتوان در دهه نود میلادی نیز مشاهده کرد، زمانی که مباحث مطرحشده در ایران با تحولات فکری در اروپا و جهان پس از فروپاشی شوروی همخوانی داشت.
در این چارچوب، من خط تاریخی شانزدهم آذر را تداوم منطقی و تاریخی انقلاب مشروطه میدانم. رخداد شانزدهم آذر را نباید صرفاً به اعتراض به سفر نیکسون تقلیل داد. نیکسون در هجدهم آذر ۱۳۳۲ به ایران آمد و بعید است که پیشاپیش اعلام شده باشد قرار است به دانشگاه تهران بیاید. اعتراض اصلی دانشجویان در شانزدهم آذر، در واقع اعتراض به کودتای بیستوهشتم مرداد، سرنگونی دولت ملی دکتر محمد مصدق، محاکمه او و بازگشایی سفارت انگلستان بود؛ یعنی اعتراض به بازگشت استبداد داخلی و سلطه خارجی.
شانزدهم آذر این پیام را منتقل کرد که در شرایط حاکمیت استبداد، دانشگاه وظیفه دارد موتور محرکه و پیشران جامعه باشد. در همان دهه سی، پس از کودتا، نهضت مقاومت ملی شکل گرفت و شخصیتهایی چون آیتالله طالقانی، مهندس بازرگان و دیگران در آن نقش داشتند. این دانشجویان بودند که نام و یاد مصدق و آرمانهای استقلال و آزادی را در جامعه زنده نگه داشتند. آرمانهایی که بیش از یک قرن است جامعه ایران در پی آنهاست؛ یعنی مصونیت از استبداد در داخل و رهایی از مداخله قدرتهای بیگانه در خارج.
اگر بخواهیم شانزدهم آذر را بهدرستی بفهمیم، باید این پیوست تاریخی را در نظر بگیریم. تقلیل این واقعه به یک اعتراض صرفاً ضدآمریکایی، به نظر من خطاست. شانزدهم آذر نماد فداکاری دانشگاه برای مقابله با استبدادی است که بر سرنوشت ملت سایه انداخته بود و ادامه منطقی و محقق خطی است که از انقلاب مشروطه آغاز شده و بیش از صد و پنجاه سال است که در تاریخ ایران تداوم دارد.
بر اساس خودارزیابی که داشتید تغییر شرایط سیاسی و فکری جامعه و تغییر نگرش خانوادهها و به دنبال آن تغییرات بینشی و نگرشی ناشی از این مسئله در دانشگاه چه تاثیری بر رفتار جنبش دانشجویی گذاشته و این جنبش چطور توانسته از کانالهای ارتباطی موجود از جمله فضای مجازی، نشریات دانشجویی، مناظرات یا از طریق دعوت از شخصیت ها، خواستهها و نیازهایش را به گوش مسئولان برساند؟

سید یاسین حسنزاده دبیر انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران: در این زمینه که ما از چه مجرایی، در چه جهتی و تا چه اندازه میتوانیم بر دولت، نمایندگان آن و حاکمیت اثرگذار باشیم، باید گفت این مسئله تا حد زیادی به نگاه خود آنها و همچنین به وضعیت کلی ساختار قدرت بازمیگردد. دلیل طرح این موضوع آن است که در شرایط کنونی، تریبونهایی در اختیار بالاترین مقامات اجرایی، از جمله رئیسجمهور، وزیر علوم و وزیر بهداشت قرار دارد که بهطور طبیعی از مهمترین مخاطبان جنبش دانشجویی محسوب میشوند. با این حال، یکی از چالشهایی که با آن مواجه هستیم، نوعی خودانتقادی سطحی و گاه نمایشی است که از سوی برخی از این مسئولان بروز پیدا میکند. مشاهده میکنیم که مقامی در جایگاه رسمی خود به نقد عملکرد خویش یا سیاستهای گذشته میپردازد، اما در عمل تغییری معنادار در روندها و تصمیمگیریها رخ نمیدهد.
شخصاً نگاه انتقادی جدی به این فضا دارم و آن را نوعی پوپولیسم تلقی میکنم. از این جهت که مسئولان با استفاده از تریبونهای رسمی، با ادبیات خودانتقادی و سخنان جذاب، خود را همصدا با مردم معرفی میکنند، در حالی که تغییر واقعی زمانی اتفاق میافتد که این تریبونها در اختیار تشکلها، نهادهای مدنی و سازمانهای مردمنهاد قرار گیرد تا آنها مطالبهگری کنند و دولت ناگزیر به پاسخگویی و اقدام شود، نه آنکه صرفاً خود دولت به بیان نقد بپردازد بیآنکه پیامدی عملی در پی داشته باشد.
تجربه شخصی من از ارتباط با دولت و نقد آن نیز تا حد زیادی چنین بوده است. در بسیاری از این مواجههها، مجموعهای از سخنان زیبا و آراسته مطرح میشود که لزوماً به خروجی ملموس منجر نمیشود. البته باید منصف بود و اذعان کرد که این رویکرد دستکم از این جهت قابل تقدیر است که برخلاف برخی دولتهای پیشین، تصویری غیرواقعی و اغراقآمیز از وضعیت کشور ارائه نمیشود و مسئولان تلاش میکنند واقعیتهای موجود را انکار نکنند. با این حال، این امر بهتنهایی کافی نیست و چالشهای جدی همچنان باقی است.
نکته مهم دیگر آن است که تشکلهای دانشجویی در سالهای اخیر بر اثر محدودیتها و تضعیفهای مداوم، تا حد زیادی توان و ظرفیت خود را از دست دادهاند. در نتیجه، بسیاری از آنها حتی در صورت طرح مطالبات، قادر به صورتبندی دقیق، پیگیری مستمر و به ثمر رساندن آنها نیستند. ظرفیت تشکیلاتی کاهش یافته و این مسئله باعث شده که چنین جلساتی گاه به گفتوگوهایی نمایشی محدود شود؛ جایی که مطالبات بزرگ و آرمانخواهانه مطرح میشود، اما نه تشکل توان پیگیری مؤثر آن را دارد و نه دولت در عمل توان یا اختیار اجرای آن را.
افزون بر این، خود کارآمدی دولت نیز محل سؤال است. یکی از چالشهایی که در گفتوگو با دانشجویان بارها مطرح میشود، این است که آیا وزرا و مسئولان اجرایی واقعاً از اختیارات لازم در حوزه مسئولیت خود برخوردارند یا خیر. وجود نهادهای موازی متعدد برای هر وزارتخانه و هر حوزه تصمیمگیری، عملاً بخشی از اختیارات را از دولت سلب کرده است. در چنین شرایطی، این پرسش جدی مطرح میشود که آیا اساساً مطالبهگری از این سطح از دولت تا چه اندازه معنادار و مؤثر است. حتی گاه اصل بهرسمیت شناختن این نوع ارتباط با دولت نیز مورد نقد قرار میگیرد و این پرسش مطرح میشود که چرا باید وارد چنین گفتوگوهایی شد، در حالی که خروجی مشخصی ندارد.
مجموعهای از این عوامل در کنار هم باعث شده است که بسیاری از مطالباتی که از دولت مطرح میشود، به نتایج ملموس و قابل اتکا منجر نشود. به نظر من، یکی از بحرانها و نقصهای جدی فعالیت دانشجویی در سالهای اخیر، مواجهه با خلأ دستاورد است. تشکلها سالها تلاش میکنند، انرژی صرف میکنند و هزینه میدهند، اما در نهایت نمیتوانند بهروشنی نشان دهند که چه دستاورد مشخص و قابل مشاهدهای حاصل شده است. این خلأ، مسئلهای بسیار جدی است.
دانشجویی که وارد فعالیت تشکیلاتی میشود، میپرسد نتیجه این تلاشها چیست. برنامه فرهنگی برگزار میشود، نشست سیاسی شکل میگیرد و شعارهایی در مسیر دموکراتیزاسیون و تحقق آرمانها مطرح میشود، اما پرسش اصلی این است که خروجی عملی آن کجاست و آیا گامی مؤثر برداشته شده است یا خیر. در بسیاری موارد، پاسخ روشنی برای این پرسش وجود ندارد و تنها کسانی میتوانند با این وضعیت کنار بیایند که از سطح بالایی از پختگی فکری برخوردار باشند و نفس فعالیت را بهخودیخود ارزشمند بدانند. این خلأ دستاورد، در نهایت به تضعیف رابطه تشکلهای دانشجویی با دولت و نهادهای تصمیمگیر منجر میشود و یکی از چالشهای اساسی و شخصی من در فعالیت دانشجویی به شمار میآید.

نیما خوشمرام: در تکمیل سخنان دوست عزیزم باید عرض کنم که اساساً پروژهای که دانشجویان و تشکلهای دانشجویی برای خود ترسیم میکنند، باید واجد اجزای مشخص و روشنی باشد. جنبشهای دانشجویی در ادبیات کلاسیک علوم سیاسی، در سراسر جهان ذیل جنبشهای روشنفکری تعریف میشوند. جنبشهای روشنفکری اهداف و آرمانهایی را دنبال میکنند و جنبشهای دانشجویی در دانشگاهها نمایندگی این اهداف را بر عهده دارند و باید آنها را پیگیری و پیش ببرند.
به نظر من، مسئله و چالش اصلی که تشکلهای دانشجویی در شرایط کنونی باید همت و تمرکز خود را بر آن معطوف کنند، نهادینهسازی نسبت میان فرد و دموکراسی در دانشگاههاست؛ به این معنا که بتوانیم دستکم در فضای دانشگاه، این نسبت را عینیت ببخشیم و آن را بهصورت عملی پیش ببریم. یکی از مهمترین مصادیق این موضوع، مسئله زنان است. در جامعه ایران، مسئله زنان همواره یکی از بحرانهای اساسی بوده و روند دموکراتیزاسیون و دستیابی به دموکراسی سیاسی در ایران معاصر، از مشروطه تاکنون، بهطور جدی با مسئله زنان گره خورده است.
اگر قرار است این موضوع را عینیت ببخشیم، پیش از هر چیز باید مسئله فرد را حل کنیم؛ فردی که نه بهصورت منزوی و نه با رویکردی صرفاً منفعتطلبانه و شخصی تعریف میشود، بلکه خود را در بستر جامعه میبیند و سعادت فردی خویش را در پیوند با خیر و سعادت جمعی معنا میکند. این اصل، به نظر من، یکی از مبانی کلیدی است که باید در دانشگاهها مورد توجه جدی قرار گیرد.
در پاسخ به پرسشی که در خصوص وضعیت کنونی، بهویژه در حوزه زنان، مطرح شد، باید بهصورت واقعبینانه و نه آرمانگرایانه سخن گفت. واقعیت آن است که من وضعیت را، دستکم در دانشگاه تهران، چندان مناسب ارزیابی نمیکنم. به نظر میرسد ما تنها با نمودهای ظاهری برخی تحولات مواجه هستیم و نه با جوهره و عمق آنها. روحیه کار زیربنایی و بنیادی، که به اعتقاد من اساس و جانمایه این بحث است، هنوز بهدرستی عینیت نیافته و به نتیجه نرسیده است.
در آموزههای دینی ما، بهصراحت بر برابری انسانها تأکید شده است. در قرآن کریم نیز بر این نکته تصریح شده که معیار برتری انسانها تقواست و زن و مرد در اصل انسانیت برابرند. این مفاهیم در تعالیم پیامبران و ائمه اطهار نیز مورد تأکید قرار گرفته و از سوی دیگر، با بسیاری از ارزشهای مدرن نیز همپوشانی دارد. با این حال، عینیتبخشی به این مفاهیم، صرفاً با برخی جلوههای ظاهری یا رفتارهای نمادین محقق نمیشود. مسئله اصلی، تصوری است که ما از نقش زن در جامعه داریم. زن باید بهعنوان انسانی برابر با مرد و بهعنوان عضوی طبیعی و عادی از جامعه پذیرفته شود.
واقعیت آن است که آنچه امروز در جامعه ایران مشاهده میشود، حتی در میان نسل جدید، در بسیاری موارد بازتولید برخی نگرشهای ارتجاعی است. از این رو، بهرسمیت شناختن جریانها و دیدگاههای مختلف در دانشگاه باید امری کاملاً طبیعی و بدیهی تلقی شود. معتقدم تأثیر مستقیم دانشگاه بر سیاست، در بسیاری موارد آسیبزاست، چرا که دانشگاه را وارد معادلات قدرت میکند و آن را از وظیفه اصلی خود، یعنی تولید اندیشههای متنوع، پویاسازی فضای فکری و ایجاد امکان برخورد و گفتوگوی اندیشهها، دور میسازد.
اگر به اصول اولیه تأسیس انجمن اسلامی دانشجویان بازگردیم، میبینیم که این تشکل بر سه اصل اساسی بنا شده است؛ اتخاذ اسلام بهعنوان مبنا، مبارزه با خرافات و برقراری ارتباط مؤثر با محیط دانشگاه. جریانات دانشجویی اگر بخواهند بهصورت مستقیم وارد بازیهای سیاسی شوند، ناگزیر دچار انحراف میشوند. هنگامی که یک دبیر یا مسئول تشکیلاتی، بهمنظور حفظ منافع یک جریان سیاسی خاص، به حذف نیروهای درون مجموعه خود اقدام میکند، در واقع همان تشکل را به سمت زوال و فروپاشی سوق میدهد. این امر بدیهی و قابل پیشبینی است.
در دانشگاه، تفکرات مختلف باید یکدیگر را به رسمیت بشناسند، چرا که گفتوگو تنها در چنین بستری معنا پیدا میکند. بدون بهرسمیت شناختن دیگری، اساساً گفتوگویی شکل نخواهد گرفت. در این میان، لازم میدانم نقدی نیز به جامعه وارد کنم. به نظر من، سیاست در جامعه ایرانی بهنوعی نامشروع تلقی میشود و سیاسی نبودن در میان تودههای مردم، بهاشتباه بهعنوان یک فضیلت معرفی میشود؛ در حالی که سیاست، به تعبیر ارسطو، چیزی جز حل منازعات قدرت بدون توسل به خشونت نیست. این امر نهتنها ناپسند نیست، بلکه امری ضروری است. متأسفانه این سیاستگریزی امروز در میان دانشجویان نیز در حال بازتولید است؛ امری که در کنار عواملی چون کالایی شدن دانشگاه و دسترسی نابرابر به رشتههای برتر، به تشدید این وضعیت انجامیده است.
در جمعبندی باید عرض کنم که فرد، آجر سازنده دیواری به نام جامعه است و نهادهای مدنی، نقش ملات این دیوار را ایفا میکنند. اگر این نهادها وجود نداشته باشند، جامعه شکلی تصنعی به خود میگیرد. این نهادها هستند که جامعه را در برابر بحرانهای مختلف مقاوم میسازند. اگر نهادها مصنوعی، دولتساخته و فاقد ریشه اجتماعی باشند، با هر تغییر و تکانهای فرو میریزند. به نظر من، این اصلی است که همگی باید توجه و اهتمام جدی به آن داشته باشیم.

هانیه ابهری دبیر فرهنگی انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران: ما وقتی درباره دولت و ساختار قدرت صحبت میکنیم، با یک بحران ناکارآمدی مواجه هستیم. بسیاری از مسئولان ممکن است مشکلات را قبول کنند و در ظاهر بگویند که «بله، میدانیم و حلش میکنیم»، اما در عمل هیچ اقدام مؤثری رخ نمیدهد. این ناکارآمدی ناشی از وجود نهادهای موازی، گروههای فشار و جریانهای رقیب است که اختیارات دولت را محدود میکنند و مانع حل مسائل واقعی مردم میشوند. به عبارت دیگر، دولت اغلب قدرت و ابزار لازم برای اجرای تصمیمات و حل مشکلات جامعه را ندارد و این خود یک بحران بنیادی در نظام سیاستگذاری کشور است.
مسئله دیگری که وجود دارد، ضعف در برقراری دیالوگ و فهم متقابل بین مسئولان و مردم یا دانشجویان است. حتی وقتی مسئولان قابل گفتوگو هستند، مثل نمونههایی که در دولت آقای پزشکیان وجود داشت، باز هم درک عمیق و واقعی از مشکلات وجود ندارد و بسیاری مواقع مسئولان نمیفهمند مسئله اصلی چیست. به این ترتیب، دانشجو یا شهروند، با وجود بیان مشکل، نمیتواند به نتیجه عملی برسد و این به ناامیدی و بیانگیزگی منجر میشود.
موضوع زنان، بهویژه، یک نمونه واضح از این ناکارآمدی و ضعف دیالوگ است. ساختار تصمیمگیری در کشور، از سطح کلان تا سطح خرد، عمدتاً مردانه است و زنان در بخشهای کلیدی قدرت و تصمیمگیری حضور ندارند. وقتی موضوعاتی که مستقیماً به زنان مربوط میشود، توسط مردان تصمیمگیری میشود، طبیعتاً خروجی تصمیمات نمیتواند منعکسکننده واقعیتها و نیازهای زنان باشد. مثال روشن آن تصمیمگیری در مورد پوشش زنان است؛ وقتی هیچ زن واقعی در جلسه حضور ندارد، کسی نمیتواند نماینده واقعی دغدغهها و حقوق زنان باشد و نتیجه تصمیمات معمولاً تحمیلی و نامناسب خواهد بود.
این وضعیت باعث شده که در سطح جامعه، زنان به شیوههای نمادین یا اعتراضآمیز، مانند موتورسواری یا عبور از چارچوبهای سنتی، تلاش کنند موجودیت و توانمندی خود را نشان دهند. این رفتارها نه صرفاً سبک زندگی، بلکه نوعی واکنش به ساختار محدودکننده و فقدان نمایندگی واقعی زنان در تصمیمگیریهاست. دانشگاه نیز انعکاس این ساختار جامعه است؛ یعنی محدودیتها و چالشهایی که در سطح جامعه برای زنان وجود دارد، در دانشگاه نیز دیده میشود و دانشجویان زن با همان مسائل و موانع مواجه هستند.
به طور کلی، به نظر من، حل چالشهای زنان در دانشگاه و جامعه، نیازمند تغییر ساختاری است؛ هم در نحوه تصمیمگیری و نمایندگی در قدرت و هم در ایجاد فضایی که زنان بتوانند به طور فعال و مؤثر در شکلگیری سیاستها و قوانین مشارکت داشته باشند.

خانم ابهری در ادامه صحبتهاتون به این سوال پاسخ دهید که واکنش جامعه زنان به شرایط اجتماعی کشور چیست؟ آیا برای اثبات توانمندیهای خود به سمت لجبازی و رویارویی رفتهاند؟
هانیه ابهری دبیر فرهنگی انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران: مشکلات و نارضایتیهای موجود در حوزه زنان، بخشی از چالشهای انباشتهای است که طی سالها در جامعه شکل گرفته و اکنون به صورت نمودهای مقاومت مدنی قابل مشاهده است. زنان با اعتراضات خود، در واقع از حقوق خود دفاع میکنند، مطالباتشان را بیان میکنند و به بیعدالتیها و تبعیضهای موجود اعتراض میکنند. بخشی از این اعتراضات، ممکن است از نظر برخی افراد ناهماهنگ یا نامنسجم به نظر برسد؛ اما باید توجه داشت که این وضعیت نتیجه گذار جامعه است و با گذر زمان و فرآیند طبیعی تحول اجتماعی، این ناهماهنگیها کاهش مییابند و جامعه به تعادل نسبی خواهد رسید. بنابراین، این مسائل با بخشنامه، دستور یا اجبار قابل حل نیستند و تنها با صبر، گفتگو و کار فرهنگی میتوان به آنها پاسخ داد.
در خصوص مسئله پوشش زنان، به نظر میرسد که دخالت حکومتی در شرایط فعلی نه تنها مناسب نیست، بلکه مؤثر هم نخواهد بود. فرهنگ ایرانی، پیش از اسلام نیز دارای قواعد و حدودی در رعایت پوشش بوده است و جامعه ایرانی توانایی دارد به مرور زمان و از طریق خودتنظیمی و توافق جمعی، مسائل مرتبط با پوشش را مدیریت کند. این فرآیند طبیعی و فرهنگی، بسیار پایدارتر و قابل قبولتر از تحمیلهای قانونی یا اجرایی خواهد بود.
با این حال، نگاهی که در دانشگاه و برخی نهادهای رسمی نسبت به مسائل زنان وجود دارد، نشان میدهد که توجه کافی به نیازهای رفاهی، امنیتی و فرهنگی زنان صورت نمیگیرد. بسیاری از امکانات و خدمات ضروری برای زنان، از جمله امکانات بهداشتی مناسب در خوابگاهها و دانشگاهها، پیشبینی نشده است. مسائل مرتبط با فیزیولوژی و شرایط خاص زنان، از جمله تغییرات ماهانه و نیازهای ویژه آنان، به طور کامل مورد توجه قرار نمیگیرد. در مقابل، مسائلی که از نظر ظاهری برجسته هستند، مانند رعایت پوشش، با واکنشهای شدید و گاه غیرمنطقی مواجه میشوند، در حالی که مشکلات اساسیتر همچنان نادیده گرفته میشوند.
به طور خاص، نبود قوانین حمایتی و سازوکارهای مؤثر برای مقابله با خشونت علیه زنان، یکی از مهمترین چالشها در دانشگاهها و جامعه است. لایحه منع خشونت علیه زنان سالهاست در مجلس معطل مانده و تصویب آن به دلایل مختلف به تأخیر افتاده است.
در سطح دانشگاه نیز، زنان در مواجهه با خشونتهای کلامی، فیزیکی یا جنسی، به سختی امکان پیگیری و دریافت حمایت دارند. در برخی موارد، حتی برای شکایات جدی مانند تجاوز، نیاز به شاهد مطرح میشود که عملا بسیاری از زنان را از پیگیری حقوق خود باز میدارد.
این وضعیت موجب میشود زنان نسبت به گفتگو و همکاری با مسئولان فرهنگی بیاعتماد شوند، زیرا میبینند که مسائل حیاتی و ریشهای آنان نادیده گرفته میشود، در حالی که برخورد با مسائل سطحی مانند رعایت پوشش شدید و جدی است.
این بیتوجهیها و محدودیتها به شکل مستقیم بر اعتماد به نفس و عزت نفس زنان تأثیر منفی میگذارد. کاهش اعتماد به نفس، حضور زنان در فعالیتهای تشکیلاتی، اجتماعی و مدنی را محدود میکند. حتی زنانی که توانمندی و آمادگی لازم را دارند، در محیطهایی که نگاه جنسیتی و تبعیضآمیز غالب است، نمیتوانند نقش مؤثری ایفا کنند. ساختارهای تشکیلاتی و فرهنگی موجود، به طور ناخودآگاه حضور فعال زنان در فرآیند تصمیمگیری را کاهش میدهند. زنان در جلسات و فرایندهای مدیریتی، با وجود داشتن دیدگاههای درست و توانمندی، اغلب کمتر سخن میگویند و کمتر جدی گرفته میشوند، در حالی که مردان حتی در صورت داشتن نظرات اشتباه، با اعتماد به نفس بیشتری صحبت میکنند و پیگیری میکنند.
همچنین، در مواجهه با مسئولان دانشگاه، زنان حتی اگر به سمتهای مدیریتی و رهبری برسند، اغلب جدی گرفته نمیشوند. نمونههای بسیاری وجود دارد که زنانی که مسئول کانونها یا تشکلهای دانشجویی هستند، در جلسات مهم دعوت نمیشوند یا درخواستهایشان برای برگزاری برنامهها و فعالیتهای فرهنگی به طور جدی مورد بررسی قرار نمیگیرد، صرفاً به دلیل اینکه زن هستند. این نگرش، همراه با محدودیتهای فرهنگی و ساختاری، حضور زنان در فعالیتهای اجتماعی و مدنی را کمرنگ میکند و نقش آنان در تصمیمگیریهای مهم کاهش مییابد.
دانشگاه به عنوان یک جامعه کوچک، فرهیخته و پیشرو، باید محل حل و مدیریت مسائل زنان باشد. تنها با پرداختن به این مسائل در سطح دانشگاه و ایجاد زمینههای حمایت، امکانات و قوانین حمایتی، میتوان امید داشت که در سطح کلان جامعه نیز تغییرات اساسی رخ دهد. دانشگاه میتواند الگویی برای جامعه باشد تا زنان با اعتماد به نفس، توانمندی و مشارکت فعال، نقش خود را در توسعه فرهنگی، اجتماعی و مدنی ایفا کنند و از ظرفیتهای خود به نحو شایسته بهرهمند شوند.
حل مسائل زنان، اعم از حقوق برابر، امنیت، رفاه، مشارکت در تصمیمگیری و مدیریت فرهنگی، نیازمند زمان، صبر، گفتگو و تغییرات فرهنگی و ساختاری است. بیتوجهی به این مسائل نه تنها زنان را محدود میکند، بلکه بر آینده نسلهای بعدی تأثیر مستقیم میگذارد، زیرا زنان نقشی کلیدی در تربیت نسل آینده دارند و کاهش اعتماد به نفس آنان میتواند منجر به تضعیف کیفیت تربیتی و اجتماعی نسلهای بعدی شود.
در نهایت، برای دستیابی به تغییرات اساسی، لازم است ابتدا مسائل زنان در دانشگاه حل و مدیریت شود و سپس با الگوبرداری از این تجربه، در سطح کلان جامعه نیز اقدامات مؤثر انجام گیرد. تنها در این صورت میتوان امیدوار بود که زنان به جایگاه واقعی خود در جامعه دست یابند و مشارکت فعال و مؤثر آنان در توسعه فرهنگی، اجتماعی و مدنی تضمین شود.

در بخش پایانی هر کدام از عزیزان جمعبندی صحبتهایشان را مطرح کنند.
سید یاسین حسنزاده دبیر انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران: محور اصلی جلسه مذکور بر اهمیت نقش تشکل دانشجویی و مقابله با انحصارگرایی در دانشگاه تأکید داشت. این موضوعات در نشستهای داخلی دانشگاه نیز مطرح شده بود، اما جزئیات بیشتر آن در کانالهای اطلاعرسانی انجمن و فضای مجازی در دسترس مخاطبان قرار گرفته است. همچنین بررسی برنامههای آتی، از جمله برنامه ایران فردا، و ارائه تحلیلهایی پیرامون سخنرانیها و نشریات مرتبط، از دیگر محورهای مهم این جلسه بود که به دلیل محدودیت زمان، فرصت اشاره مفصل به آنها فراهم نشد.
یکی از مباحث کلیدی که اهمیت ویژهای داشت، استقلال دانشگاه و نظام حکمرانی در این حوزه بود. استقلال دانشگاه به معنای این است که نهادهای دانشگاهی بتوانند خود تصمیمگیری کنند، از جمله تعیین رئیس دانشگاه، صدور مجوزهای برنامهها و فعالیتهای دانشجویی و مدیریت امور داخلی بدون دخالتهای غیرضروری از خارج از مجموعه دانشگاه. در این چارچوب، مشورتها باید به صورت واقعی انجام شود و به جای صدور دستور، امکان تصمیمگیری مستقل برای دانشگاه فراهم شود.
دانشگاه تهران به عنوان یک محیط علمی و پژوهشی متشکل از استادان، نخبگان و دانشجویان، باید فرصت داشته باشد تا بر اساس اصول شایستگی و فرآیندهای قانونی و منطقی، اعضای خود را گزینش کند و ساختار مدیریتی مستقل خود را داشته باشد. به این ترتیب، دانشگاه میتواند به رسالت اصلی خود که تربیت نیروی انسانی متخصص و ارتقای کیفیت علمی و فرهنگی است، عمل کند و نقش مؤثر خود را در جامعه ایفا نماید.
پیگیری ایده استقلال دانشگاه، همانگونه که علی اکبر سیاسی بر آن تأکید داشته است، همچنان باید مورد توجه قرار گیرد. اهمیت این موضوع در این است که دانشگاه بتواند با حفظ استقلال خود، بدون فشار و دخالتهای بیرونی، سیاستها و برنامههای خود را طراحی و اجرا کند و محیطی مناسب برای رشد دانشجویان و فعالیتهای علمی و فرهنگی فراهم آورد.
مقابله با انحصارگرایی، رعایت استقلال دانشگاه و تأمین امکان تصمیمگیری واقعی برای نهادهای دانشگاهی، نه تنها به نفع دانشگاه است، بلکه به تقویت جنبش دانشجویی و ارتقای کیفیت فعالیتهای فرهنگی و علمی در سطح ملی کمک خواهد کرد.
نیما خوشمرام: آزادی و دموکراسی ارزشهایی یادگرفتنی هستند و باید سرلوحه فعالیتهای دانشجویی قرار گیرند، هم از لحاظ روششناختی و هم از نظر شکل و فرم اجرایی. دانشگاه باید در وهله نخست تلاش کند ارزشهای دموکراتیک را در درون ساختار خود نهادینه کند و در مرحله بعد به صورت غیرمستقیم، بر جامعه تأثیرگذار باشد. با وجود معضلات و بحرانهایی که دانشگاهها و جامعه با آن روبهرو هستند، نباید دچار انفعال یا سرخوردگی شد. بحرانها و مشکلات موجود قابل توجه هستند، اما نباید مانع حرکت و تلاش فعال دانشجویان شوند.
نسبت میان ساختارهای حقیقی و ساختارهای حقوقی، یک رابطه متقابل و ارگانیک است و نمیتوان تصور کرد که تنها یکی بر دیگری تأثیر بگذارد. انتقاد و تحلیلهای دانشجویی باید درک درستی از ریشههای اجتماعی داشته باشد، چرا که بسیاری از مشکلات ریشه در ارزشها، هنجارها و فرهنگ جامعه دارند. تا زمانی که این لایههای عمیق جهانبینی و فرهنگی جامعه اصلاح نشوند، نمیتوان به نوسازی یا فرآیند مدرنیزاسیون واقعی دست یافت؛ بنابراین مواجهه دانشجویان با خود، گذشته و آینده باید انتقادی باشد و تنها تداوم گذشته محسوب نشود.
دانشجویان به عنوان فرهیختهترین قشر جامعه، کسانی که از فیلترها و موانع متعددی عبور کرده و به کرسیهای دانشگاه دست یافتهاند، باید همواره نقش خود را به عنوان موتور محرکه تحولات اجتماعی ایفا کنند. این مسئولیت در شرایط امروز ایران، که با بحرانهای عدیده و پیچیدهای روبهروست، اهمیت مضاعفی دارد. این مقطع تاریخی، یکی از پرمخاطرهترین دورهها از زمان انقلاب مشروطه تاکنون است و جامعه نیازمند حضور فعال و تأثیرگذار دانشجویان در روند تحولات اجتماعی است.
زن مظهر زندگی است و تا زمانی که زندگی وجود نداشته باشد، مفهوم آزادی نیز بیمعنا خواهد بود. بنابراین، توجه به مسائل زنان و ارتقای جایگاه آنان در جامعه، نه تنها امری انسانی و اخلاقی است، بلکه پیششرط تحقق آزادی و توسعه اجتماعی به شمار میآید.
هانیه ابهری دبیر فرهنگی انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران: دانشگاه و دانشجویان نباید به عنوان تهدید دیده شوند، بلکه باید به عنوان فرصت تلقی شوند. صدا و نقش دانشگاهیان باید شنیده و مورد توجه قرار گیرد تا بتوانیم تحولات پیش رو را درک کرده و واکنشهای مناسبی نسبت به آنها داشته باشیم. دانشگاه به عنوان یکی از مهمترین نهادهای علمی، سیاسی و اجتماعی کشور، ظرفیت ویژهای برای ارتقای جامعه و نجات ایران از وضعیت کنونی دارد و تنگنظری و محدودیت نگاه نسبت به دانشگاه باید از بین برود.
نجات ایران بدون در نظر گرفتن جامعه زنان امکانپذیر نیست. اگرچه در شرایط فعلی، مردان نیز با مشکلات متعددی روبهرو هستند، اما زنان به دلیل تبعیضهای جنسیتی، نگاه مردسالار و ساختارهای مردانه حاکم، با موانع بسیار بیشتری مواجهاند. این مسئله در محیط دانشگاه نیز به وضوح دیده میشود و تا زمانی که نگاه برابر به زنان شکل نگیرد، نمیتوان انتظار جامعهای مترقی و توسعهیافته داشت.
وضعیت دانشگاههای دیگر کشور نیز چندان مطلوب نیست و مشکلاتی از جمله محدودیت در فعالیت انجمنهای مستقل، فشار بر دانشجویان در خصوص حجاب و نادیده گرفتن زنان در امور دانشگاهی و فرهنگی وجود دارد. به عنوان نمونه، تعداد روسای زن دانشگاهها و معاونان فرهنگی زن بسیار محدود است. با این حال، در دانشگاه تهران، پس از پیگیریهای مستمر و همت دکتر امید رئیس دانشگاه، یک مشاور امور زنان برای رئیس دانشگاه منصوب شد تا جلساتی با نمایندگان تشکلها و کانونهای دانشجویی زنان برگزار کرده و مسائل زنان را بهتر بررسی و حل کند. امید است که این اقدام در سایر دانشگاهها نیز اجرایی شود و حضور پررنگتر زنان در عرصههای دانشگاهی را شاهد باشیم.
وی همچنین به تفاوت میان حضور زنان در ورودیهای دانشگاه و فعالیتهای دانشجویی اشاره کرد و افزود: بیش از ۶۰ درصد ورودیهای دانشگاه را زنان تشکیل میدهند، اما حضور آنان در فعالیتهای تشکیلاتی و دانشجویی کمرنگ است. این امر به دلیل موانع ساختاری، فرهنگی و اجتماعی موجود رخ میدهد. زنان باید با اعتماد به نفس و عزت نفس بیشتری تلاش کنند تا حقوق خود را احقاق کرده و تأثیرگذار بر سرنوشت ایران باشند.
انتهای پیام


نظرات