عمادالدين باقي، فعاليت مطبوعاتي خود را از سال 1362 با مقالات "در شناخت حزب قاعدين" در روزنامه اطلاعات آغاز كرد و پس از آنكه به بيان خود احساس كرد كه نقش مطبوعات به ”گفتن و نشنيدن عليه ديگران” بدل شده است، اين صحنه را ترك گفت.
او در كتاب ”بهار ركن چهارم“ آورده است كه در كنار سعيد حجاريان، ابراهيم اصغرزاده، اكبر اعلمي و عباس عبدي بار ديگر فعاليت مطبوعاتياش را ابتدا با نوشتن مقاله در روزنامه سلام از سر گرفته و تا پيش از دستگيري تعدادي از شهرداران تهران، در دفتر نشريه «محله ما» - ويژهنامه هفتگي روزنامه همشهري در سال 75 - مستقر شده بود.
باقي همچنين در تهيه ويژهنامهها و مجلاتي براي موسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني (ره) همكاري داشت و در اواخر سال 1375 به دعوت معاون پژوهشي وقت بنياد شهيد، مسؤوليت ارگان اين بنياد - هفتهنامه "ياد" - را به گفتهي خود به نيت ”ايجاد نگاهي نو به مفاهيم شهيد و شهادت، جدا از تعاريف كليشهاي كه مورد استفاده ابزاري برخي قرار ميگرفت“، عهدهدار شد؛ ولي پس از آن كه احساس كرد صاحبان اين نشريه چنين نوگرايي را برنميتابند، مسؤوليت آن را فرو نهاد.
او كه تا اين مقطع، پژوهش و تدوين كتاب را پيشهي اصلي خود ميدانست و تدريس و كار مطبوعاتي را در حاشيهي فعاليتهايش قرار داده بود، در روزنامهي "جامعه" فعاليت مطبوعاتياش را در كنار ماشاءالله شمسالواعظين و حميدرضا جلاييپور، جديتر از گذشته ادامه داد و ستون "خبرنگار خصوصي" اين روزنامه را ابداع كرد. باقي معتقد است كه اين شيوه طرحي نو در عرصهي روزنامهنگاري ايران بود و بسياري از اخباري كه تا آن زمان امكان انتشارش نبود را منتشر ميكرد.
وي از آن پس در "توس، خرداد، نشاط و عصر آزادگان" در كنار يادداشتنويسي نيز نقش مشاورهاي در شوراي سياستگذاري اين روزنامهها يافت و همكاري با علي حكمت و عبدالله نوري را نيز تجربه كرد و پس از توقيف اين روزنامهها به "فتح" روي آورد و اين بار در سمت سردبيري جاي گرفت.
چيزي از درج سلسله مقالاتش پيرامون ”قتلهاي زنجيرهاي” در روزنامههاي مختلف بويژه در ”خرداد، صبح امروز، فتح و نشاط” نگذشته بود كه با شكايت برخي مسؤلان اسبق وزارت اطلاعات و نيز با شكايت مدعيالعموم به علت مقالهاي با عنوان "اعدام و قصاص" به مدت 3 سال روانهي اوين شد.
باقي هماكنون نيز به اتهام توهين با قرار دادسراي عمومي و انقلاب تهران مجرم شناخته شده و پرونده او در آستانه ارجاع به دادگاه كيفري است. اين در حالي است كه دادگاه انقلاب اسلامي پيشاپيش در آذرماه گذشته، او را به اتهام ” تبليغ عليه نظام و فعاليت به نفع گروههاي مخالف“ به يكسال حبس تعليقي محكوم كرده است.
او كه در بسياري از روزنامههاي معروف به اصلاحطلب دستي داشته است، ظهور نامها و نويسندگان جديد در اين مطبوعات را دستاورد انكارناپذير تلاش روشنفكراني ميداند كه حرفه اصلياشان پژوهش و نگارش بود.
آنچه در پي ميآيد حاصل گفتوگوي خبرنگار سياسي خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا) با وي است:
سؤال: عمادالدين باقي پس از دوم خرداد بيشتر شناختهشد. پيش از دوم خرداد چه فعاليتهايي داشتيد؟ در چه رشتههايي تحصيل و تدريس داشتيد؟
باقي: خاطرات دوران نوجوانيام كه بيانگر شور يك نوجوان در بحبوحهي انقلاب بود در سال 74 از سوي حوزه هنري سازمان تبليغات به صورت خاطره ضبط شد. چند سال بعد متن پياده شده آن در اختيار آقاي عبدالله نوري قرار گرفت و او نيز گزيدههايي از آن را با انتخاب خود در يك ستون به شكل مسلسل با عنوان ”با گامهاي كوچك در جستجوي خورشيد” در روزنامه خرداد چاپ كرد. پس از آن مجموعه اين خاطرات در كتابي با عنوان "فرادستان و فرودستان" از سوي انتشارات «جامعهي ايرانيان» منتشر شد.{تمايلي به تكرار مكررات و آنچه كه قبلا در كتابهايش نوشته ندارد، اصرار نميكنيم}.
من به استاد مطهري علاقه بسياري داشتم و آثارش را تماما مطالعه ميكردم. تصورم اين بود كه براي كشف و پاسخ سئوالهايي كه در ذهن دارم و مطهري به آنها پاسخ نگفته است، بايد به سرچشمه رجوع كنم و از آنجا كه مطهري را محصول حوزه ميدانستم، پس از پايان تحصيلات متوسطه و پايان خدمت، براي ادامه تحصيل به حوزه علميه قم رفتم تا كنجكاويهاي ايدئولوژيكم را پاسخ گويم.
پيش از انقلاب، كساني به حوزه ميرفتند كه بعضا در زمينههاي مختلف ناكام مانده بودند. پس از انقلاب نيز بودند كساني كه تحصيلات متوسطه خود را به اتمام نرسانده و يا ميخواستند به نوعي از خدمت سربازي فرار كنند و به حوزه روي ميآوردند. البته كساني هم بودند كه با علاقه و از روي انتخاب و نه به اجبار به حوزه آمده بودند.
تحصيلم را تا مقطع سطح، در حوزه ادامه دادم. سپس مدت كوتاهي به درس خارج آيتالله منتظري رفتم. پس از آن دريافتم كه همان درسهاي سطح تخصصيتر و اجتهادي تدريس ميشود. من كه از يك سو قصد نداشتم روحاني حرفهاي و مجتهد متخصص در فقه شوم و از سوي ديگر دريافته بودم كه مطهري به خاطر تلاشهاي شخصي، شكستن پوستهي حوزه و خروج از آموزشهاي رسمي حوزه و فرا گرفتن فلسفه - كه در زمان وي تدريس اين علم در حوزه تحريم شده بود - و به واسطهي ارتباط با دانشگاه و جامعه شعاع ديدش را افزايش داد و مطهري شد. احساس كردم آنچه را كه بايد از حوزه فرا ميگرفتم، آموختهام و ديگر نيازي به ادامهي تحصيل در مقاطع بالاتر ندارم. به همين خاطر در سال 69 به تحصيل 9 سالهي خود در حوزه پايان دادم.
از سال 67 تدريس دروس عمومي (معارف و انقلاب) را در دانشكدهي بهداشت دانشگاه علوم پزشكي ايران آغاز كردم و پس از آن نيز به تدريس در دانشگاه تربيت معلم، سوره و دانشكدههاي كار و مخابرات مشغول شدم.
در دانشگاه تربيت معلم بود كه به علت مطالعاتم در تاريخ معاصر و به علت آنكه در آن زمان كتاب "كاوشي دربارهي روحانيت" من توسط دكتر اصلاني در همين دانشگاه تدريس ميشد، به من پيشنهاد شد كه در گروه تاريخ و دروس تخصصي اين رشته تدريس كنم. آقاي آينهوند نيز كه از دوستان قديميام در سپاه بود، معتقد بود كه آغاز به تدريس من با عنوان يك حوزوي خوب بوده ولي بايد با عنوان دانشگاهي اين راه را ادامه دهم. از سوي ديگر علاقهام به جامعهشناسي براي درك قانونمند و علمي رويدادهاي تاريخي سبب شد تا از همان سال 69 كه از تحصيل حوزه فارغ شدم به تحصيل در رشتهي علوم اجتماعي با گرايش پژوهشگري در دانشگاه پيام نور بپردازم. البته اكثر واحدهاي اصلي را به شكل مهمان در دانشگاه تهران و دانشگاه علامه گذراندم و پس از آن نيز دورهي كارشناسي ارشد را در رشته جامعهشناسي در دانشگاه علامه در سال 75 به پايان بردم.
به طور كلي گرايشات تحصيلي و پژوهشي من عبارت بودند از: دينپژوهي، جامعهشناسي و تاريخ معاصر ايران.
سؤال: به فعاليتتان در سپاه پاسداران انقلاب اسلامي اشاره كرديد. چگونه به اين ارگان وارد شده و فعاليتتان را ادامه داديد؟
باقي: سال 59 وارد سپاه شدم و پس از يكسالي كه در دفتر سياسي سپاه بودم به فعاليتهاي آموزشي و تحقيقاتي به ويژه در مباحث تاريخ معاصر، نقش روحانيت، مذهب و نهادهاي مذهبي پرداختم. اين فعاليتها تا پايان اسفند سال 62 ادامه يافت. در آن سال شرايطي بوجود آوردند كه من مجبور به استعفا شدم. استعفايي كه محتوايش اخراج بود.
اگرچه روزنامهي كيهان من را به عنوان فرد اخراجي از سپاه ميخواند ولي حقيقت آن است كه من استعفا دادم و استعفاي من نيز در اواسط سال 63 پذيرفته شد.
اصل ماجرا از اين قرار بود: پيش از آنكه امام (ره) در مراسم بزرگداشت شهداي هفتم تير كه همگان منتظر سخنراني ايشان عليه سازمان مجاهدين خلق بودند، نوك پيكان حملهي خويش را متوجه انجمن حجتيه كند و نسبت به فعاليتهاي آنان هشدار دهد، پيشنويس كتاب "در شناخت حزب قاعدين" را آماده كرده بودم كه البته هنوز به بلوغ نرسيده بود. پس از آن سخنراني امام (ره) بود كه مطبوعات جهت اطلاع عموم به معرفي اين انجمن پرداختند، از روزنامه اطلاعات با من تماس گرفته شد و من هم پيشنويسها را براي چاپ به آنها دادم كه در سال 62 به مدت 2 ماه به شكل مسلسل به چاپ رسيد. اين مطالب بازتاب گستردهاي يافت و حتي بعدها در قالب كتاب تا 85 هزار نسخه منتشر و بارها تجديد چاپ شد و پرفروشترين كتاب سال گرديد.
در آن زمان، هر روز صبح اتومبيلي مرا از سپاه قم، براي تدريس به پادگان المهدي در منظريه قم ميبرد. يك روز از اين اتومبيل خبري نشد و به من گفته شد كه فرد ديگري را براي تدريس برده است. مسؤول واحد آموزش سپاه كه فرد بسيار محجوبي بود، طي يادداشتي از من خواسته بود تا به ستاد مركزي سپاه در تهران مراجعه كنم. پس از پي جوييهاي متعدد متوجه شدم، آقاي طاهري خرمآبادي نمايندهي وقت ولي فقيه در سپاه دستور داده بود كه من ديگر در بخش آموزش نباشم.
طي ملاقاتي كه با ايشان در خيابان ارم قم داشتم و علت اين دستور را جويا شدم. به نظر ايشان من طي مقالات "در شناخت حزب قاعدين"به جامعه مدرسين حوزهي علميه قم توهين كرده بودم. به آقاي طاهري گفتم كه در هيچ كجاي مقالاتم نامي از جامعهي مدرسين نبردهام ولي ايشان مصر بودند كه از فحواي نوشتههاي من برميآيد كه به جامعهي مدرسين توهين كردهام و از آن پس تنها ميتوانم در بخش عمليات سپاه فعال باشم و نه در بخشهاي فكري و آموزشي.
من استعفا دادم و در حاليكه در شرايط جنگي هيچ استعفايي پذيرفته نميشود، استعفاي مرا پس از مدت كوتاهي پذيرفتند. ناگفته نماند كه در آن زمان از موضع آقاي طاهري خرمآبادي برافروخته شدم ولي بعدها دريافتم كه عملكردها و اتخاذ مواضع ايشان ناشي از ملايمتهاي سياسياشان بوده است. او همچنان كه برخورد با انجمن حجتيه را به آن شدت نميپسنديد، در زمينههاي ديگر هم همين مشي و مرام را داشت.
سؤال: سالها از چاپ كتاب "در شناخت حزب قاعدين" ميگذرد. آيا همچنان همان عقايد را نسبت به انجمن حجتيه داريد؟ چه تهديدات و خطرهايي را از ناحيهي اين انجمن متوجه انقلاب اسلامي ميدانيد؟
باقي: مطالب مندرج در آن كتاب ريشه در اطلاعات و مشاهدات مستقيم من از زمان عضويتم در انجمن حجتيه دارد، البته من از جزوات و نوارهايي كه در جلسات، در اختيار اعضاء قرار ميگرفت و انتشار عمومي نمييافت نيز براي نوشتن آن مقالات استفاده كردم. توسط يكي از دبيران در دوران دانشآموزي به اين انجمن وارد شدم و انصافا خودم را مديون آموزشهاي بسيار مفيد و قوي مدرسان اين انجمن به ويژه در مباحث اصول عقايد ميدانم.
در بحبوحهي انقلاب در حاليكه هيات مديرهي انجمن حجتيه محافظهكار بود و روي خوش به انقلاب نشان نميداد، بخشي از نيروهاي انجمن از جمله خود من تحت تاثير موج انقلاب، به دفاع از انقلاب پرداختيم. با تشديد اختلافات ميان رأس و كف اين انجمن، بخشي از نيروهاي بدنهي انجمن حجتيه ريزش يافت. من هم كه به انقلاب و امام (ره) علاقمند بودم، موضع تند انجمن در قبال استاد مطهري را نيز ـ كه وي را به عنوان يك فقيه در سطح آيتالله خويي قبول نداشتند ـ برنتافتم و از انجمن حجتيه خارج شدم.
فكر ميكنم در فضاي پس از انقلاب و جو مسلط آن زمان، به شدت تحت تاثير انقلاب بودم و در راستاي دفاع مطلق از انقلاب و نفي هر جريان مخالف انقلاب، به دور از داوري منصفانه و با ادبياتي تند، غيراخلاقي و غيرعلمي كتاب "در شناخت حزب قاعدين" را نوشتم. البته شور و حال جواني نيز در اين قضاوت شتابزده و احساسيام بيتاثير نبود.
بعدها - در سال 70 - در مقدمهي كتاب "بررسي انقلاب ايران" مواضعم در خصوص اين كتاب را به نقد كشيدم.
پس از فوت آقاي حلبي، زماني كه تصميم گرفتم مقالهاي با عنوان "آيت الله حلبي چهرهي نيم قرن تفكر رازآلود مذهبي" را در سال 76 در روزنامهي "جامعه" بنويسم، بار ديگر به كتاب "حزب قاعدين" مراجعه كردم. اين كتاب شامل فصولي در خصوص تاريخچه، تفكر اقتصادي، سياسي و اعتقادي انجمن حجتيه است. از مطالعهي اين كتاب سر درد گرفتم و پس از 15 سال مرا بيش از پيش متوجه مواضع گذشتهام كرد. از همينرو از توزيع تعدادي از نسخ اين كتاب كه در دفتر تبليغات قم باقي مانده بود و توسط يكي از دوستانم خريداري شده بود، جلوگيري كردم و گفتم آن را خمير كنند.
از جمله مواضع تند من در قبال انجمن حجتيه آن بود كه مخالفت اين انجمن با ولايت فقيه را به استناد آنچه به عنوان "ولايت مطلقه نصبي" در كتاب «ولايت فقيه» امام (ره) آمده بود، رد كرده و آن را پوئني منفي براي انجمن حجتيه عنوان كرده بودم. چون در آن زمان تنها امام (ره) و انديشههاي ايشان برايم مبنا بود، بدور از تعقل و صرفا از روي تقليد.
بعدها هرچه از اين شيفتگي رها ميشدم و از موضع يك محقق به اين موضوع مينگريستم، بيشتر نسبت به مواضع گذشتهي خود فاصله ميگرفتم و در حال حاضر نيز منتظر فرصتي مناسب براي بازنويسي كتاب "در شناخت حزب قاعدين" هستم. اگرچه هيچيك از خاطرات مندرج در آن كتاب دروغ نبوده و اطلاعات آن بعضا مفيد، مؤثر و منحصر به فرد بود.
در شرايطي كه پذيرفتن خطاياي گذشته هنوز در جامعهي ما به شكل يك فرهنگ درنيامده و بسياري از آقايان كه امروز به نظر و موضع خاصي دست يافتهاند، با تكذيب عملكرد گذشتهشان اصرار دارند كه بگويند از بدو تولد چنين نظري داشتهاند؛ من صادقانه ميگويم كه مواضعم در خصوص انجمن حجتيه اشتباه بوده و در آن تجديدنظر كردهام. امروز نظراتم به برخي از ديدگاههاي انجمن حجتيه (نه همه آنها) نزديكتر از گذشته شده است.
تجديدنظرطلبي فينفسه، بد نيست. در واقع اجتهاد نيز در فقه شيعه، نوعي تجديدنظرطلبي است. ولي آنچه كه مذموم است، آميختگي تجديدنظرطلبي با فرصتطلبي به فراخور زمان و مكان است بدون اينكه بر اساس تحقيق و پژوهش باشد.
سؤال: انجمن حجتيه به نوعي قائل به دين فردي و جدايي دين از عرصه اجتماعي به ويژه در حاكميت و سياست بود . نظرتان در خصوص اين بخش از نظرات انجمن چيست؟
باقي: البته من قائل به دوگانهي دين در حوزهي عمومي و خصوصي نيستم و معتقدم كه دين در سه حوزه عمومي ، خصوصي و سياسي حضور مييابد ولي تجهيز قدرت سياسي به دين، هم براي حكومت و جامعه خطرناك است و هم براي دين.
تاكيد بر دين فردي نيز به منزلهي اخراج دين از حوزهي عمومي نيست، چرا كه دين ميتواند در اين عرصه در قالب نهادهاي مدني فعال باشد. ولي نهاد ديني نبايد بر ديگر نهادها تسلط يابد.
عليرغم آنكه تصور ميشد تفكر انجمن حجتيه، توطئه و دسيسه استعمار است تا با طرح جدايي دين از سياست، راه مبارزه با استعمار را مسدود كند، من اين تفكر را محصول تجربهي تاريخي انقلاب مشروطيت و نهضت ملي نفت ميدانم كه تجربهي انقلاب اسلامي نيز مؤيد آن است. چراكه هرگاه نهاد دين به نهاد سياست وارد شده است، هم خودش دچار آسيبديدگي شده و هم آسيب رسانده است. همچنانكه روحانيت نيز منزلت گذشته خويش را از كف داده و پايههاي اخلاقي جامعه سست شده است.
به نظر من امروز انجمن حجتيه به پيروزي دست يافته، چراكه پس از عبور از دوران فشار و سركوب، مفروضاتش به اثبات رسيده است.
سؤال: پس مضرات وموارد نكوهش انجمن حجتيه چه؟
باقي: البته هنوز انتقادات جدياي به انجمن حجتيه وارد است كه توجيهي براي آنها نيست. مثلا موضعي كه بخشي از عوامل انجمن نسبت به حكومت شاه داشتند و يا اسناد و مداركي در خصوص ارتباط برخي از اعضاء اين انجمن با ساواك.
ناگفته نماند، در شرايطي كه مسأله اصلي كشور، استبداد بود، انجمن حجتيه مبارزه با بهائيت را مسأله اصلي قلمداد ميكرد. فارغ از اينكه بهائيت هم به عنوان يك جريان سياسي، زاييده وضع سياسي ناشي از استبداد بود.
از ديگر ايرادات وارده به انجمن حجتيه، گرايشهاي سكتاريستي (فرقهگرايانه) بخش سنتي انجمن بود. با وجودي كه اين گرايش در انجمن حجتيه غالب نبود ولي آتش جنگ شيعه و سني را برميافروخت كه از لحاظ سياسي نه تنها به سود انقلاب نبود بلكه به نوعي خدمت به رژيم شاه و سياستهاي خارجيان، تلقي ميشد.
سؤال: سابقهي فعاليت مشترك و تفكر مشابه شما با آقاي گنجي چيست؟ چه شد كه هر دوي شما با چنين شدت و حدتي به مسأله قتلهاي زنجيرهاي پرداختيد؟
باقي: همانطور كه اشاره كردم من و گنجي پس از انقلاب در سپاه فعاليت ميكرديم. در مركز تحقيقات عقيدتي سياسي سپاه قم، با هم همكار بوديم. چند سال پس از استعفاي من، او هنوز در سپاه بود و به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي منتقل شد.
من در سالهاي 9 - 58 جزواتي مينوشتم كه از سوي انجمن اسلامي و امور تربيتي آموزش و پرورش و بخش فرهنگي سپاه منتشر ميشد. البته بدون نام و امضاء. از سال 62 كار قلميام را در روزنامه آغاز كردم و نويسندگي حرفهي اصلي من شد، تا جاييكه از آن ارتزاق ميكردم. من در كارهاي مطبوعاتي و كتابهايم به عنوان يك نويسنده، همواره سوژههايي را انتخاب ميكردم كه در حرفهي نويسندگي مهم است و جنبهي آرماني مرا پوشش ميدهد. من و گنجي آرمانهاي مشتركي داشتيم. به همين جهت هر دوي ما به فاجعهي قتلهاي زنجيرهاي پرداختيم.
در خصوص قتلهاي زنجيرهاي عليرغم تبليغات شديدي كه ميشد و قتل فروهرها را يك تصفيه حساب داخلي درون حزب ملت عنوان ميكرد و يا آن را به موساد اسرائيل نسبت ميداد، همواره تصور من اين بود كه اين قتلها ريشه در دستگاه امنيتي دارد.
موسسه نشر آثار امام (ره) پيش از آن فاجعه، گفتوگويي با داريوش فروهر داشت و عليرغم اينكه كار فصلنامهي "حضور" - نشريهي اين موسسه - به پايان رسيده بود، اين مصاحبه را پس از قتل فروهرها منتشر كرد. پيش از انتشار آن در بازار، نسخهاي از فصلنامه را به روزنامهي "خرداد" (كه در آنجا مشاور و همكار بودم) بردم و از آقاي نوري خواستم كه با توجه به اينكه تيراژ اين فصلنامه اندك است، كل اين مصاحبه را در روزنامه با تيراژ بالا منتشر كنيم. معتقد بودم به اين ترتيب ميتوان فروهرها را آنگونه كه بودهاند به مردم بشناسانيم تا به غلط افرادي مرتد در اذهان عمومي تلقي نگردند. به اين ترتيب، قاتلان، كه فروهرها را به آنان افرادي مرتد و ضدانقلاب معرفي كرده بودند، دچار مسأله ميشدند.
استدلال من در آن زمان، اين بود كه بايد روي اين مسأله ايستاد و آن را به نتيجه رساند تا جنبش اصلاحات ادامه يابد و در نطفه خفه نشود.
البته به دلايل شخصي هم پيگير اين مسأله بودم و نميتوانستم در قبال اين فاجعه، حتي اگر در مورد يك اپوزيسيون روي داده باشد و در قبال تضييع حقوق بشر، آن هم از جانب دستگاهي كه موظف به حفظ امنيت شهروندان است، بيتفاوت باشم. به ويژه كه تاثرات انباشتهشدهاي در اثر تكرار تراژديهاي انساني، مفقودالاثر شدن مشكوك افراد، در دل داشتم كه هيچگاه امكان انعكاسش نبود و بيم آن ميرفت كه دامنهي اين قتلها و آدمرباييهاي سياسي گسترش يابد.
پس از قتلهاي زنجيرهاي، شرايط را مناسب ديدم تا آنچه كه تا آنزمان از چشم مردم پوشيده بود را بازگو كنم.
ادامه دارد.....



نظرات