حجتالاسلام و المسلمين سيدمحمد خاتمي در سفر به كشور كرواسي بعداز ظهر روز دوشنبه در جمع فرهنگيان دانشگاه زاگرب به ايراد سخنراني پرداخت و در آن تاكيد كرد: از سياهي گسترده بر جهان نبايد ترسيد؛ بايد به اميد يافتن آتش و نور به پيش رفت؛ باشد كه در اين راه به معجزهي كلام انساني كه ميتواند پرتويي از كلام الهي باشد، روشنايي و گرما و شادي را به دست آوريم و آن را عادلانه چون نان و آب ميان همهي مردمان تقسيم كنيم.
به گزارش خبرنگار اعزامي خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا)، متن سخنان رييسجمهور كشورمان در جمع فرهنگيان زاگرب به اين شرح است:
« بسم الله الرحمن الرحيم
خانمها و آقايان!
حضار محترم!
فرصتي پيش آمده تا چند دقيقه با شما گفتوگو كنم. از نظر من اين فرصت و هر فرصتي ديگر نظير آن مغتنم است؛ زيرا چه بسا در اين گفتوگوها جرقهاي در ذهن كسي پديد آيد و چراغي روشن شود و آن چراغ بتواند افق تازهاي را براي ما روشن كند؛ افقي كه راههاي غلبه بر ترس و اندوه و خشونت و ظلم را به ما بهتر بنمايد.
«پيدا شدن افق نجات در دل سياهي» تنها تعبيري رمانتيك نيست. اگر با من همعقيده باشيد كه اساطير، تمثيلها، حكايتها، نمادها و رمزها همه كوششهاي جانكاه آدمي است براي «نشان دادن» حقيقت در جايي كه نميتوان و يا نبايد آن را «وصف» يا «تعريف» و يا «تحليل» كرد. در اين صورت اهميت زندگيساز تعبيري نظير آنچه گفتم، روشنتر ديده و شناخته ميشود.
در زمستان سال 1943 يك استاد فلسفه در شهر لايپزيك در حالي كه فقط چند روز از بمباران وسيع و تخريب شهر ميگذشت، براي دانشجويان خود در فضايي مشحون از ترس و دلهره و سرما و گرسنگي و يأس و در سايهي نور لرزان و كمجان شمع، اشعار ريلكه را تفسير ميكند؛ شعر ريلكه جهاني است كه در او ميتوان از زبان پر سر و صدا و نعرههاي ديوانهوار فاشيستها در امان ماند؛ در امنيت زبان و در نگاه ريلكه ما ميتوانيم زندگي را نجات دهيم؛ اما علاوه بر پناهگاهي از زبان و خلاقيت، معلوم است كه براي نجات صلح و زندگي و زيبايي بايد بتوانيم چشم در چشمهاي جنگ و شرارت و زشتي بدوزيم، با فكر و هنر و صبر بايد بتوانيم بر سرماي زندگيسوز جنگ و خشونت پيروز شويم؛ اين پيروزيها تنها با آرزو حاصل نميشود. براي غلبه بر جنگ بايد آن را ديد. انكار جنگ خوشخيالي سادهلوحانهاي به همراه ميآورد كه ما را بيشتر اسير آن ميكند؛ براي نجات از جادوي سياه جنگ بايد آن را بشناسيم، نه اينكه آن را ناديده بگيريم.
اوايل دههي نود قرن بيستم سالهاي سختي براي شما و همسايگان شما بود. جنگي وحشتناك و گسترده در اين منطقه پديد آمد كه تا سالها آثار و تبعات دلخراش خود را به همراه داشته و خواهد داشت. آيا ما اينك با فاصلهاي نه چندان دور از آن ماجراي وحشتناك قادر خواهيم بود كمي در باب آن فكر كنيم و سخن بگوييم؟ سخن گفتن از چنين فاجعهاي آسان نيست. گاهي شدت مصيبت به حدي است كه انسان فكر ميكند هر كلامي دربارهي آن گويا كوششي است در جهت تخفيف دردهاي مصيبتديدگان واز اين نظر احترام به ايشان مقتضي سكوت است؛ ديگر اينكه بسياري از نوشتهها و سخنان، مخصوصا اگر كمتر فكري و نكتهاي در برداشته و صرفا به ميزان زيادي «توليد» و «تلانبار» شده باشد لاجرم آن فاجعه را بيشتر ميپوشاند تا اينكه آن را توضيح دهد. پوشاندن اين نوع امور گاهي از راه تبديل آنها به اموري به ظاهر واضح صورت ميگيرد. يعني با توليد انبوه و تكرار لفاظيهاي بيدقت و عمق موجب رواج تصوير و تصوري از فاجعه ميشويم كه به جاي اينكه آن را تبيين كند، بيشتر آن را پنهان ميسازد. از طرف ديگر ميگويند «فهميدن» به معني «بخشيدن» است؛ يعني اگر ما به علل پيدايش جنايت كاملا آشنا شويم و آن را دقيقا بفهميم، عاملان آن را ميبخشيم. آيا راستي چنين است؟ فراموش نكنيم كه بحث ما اينك در باب فهم فاجعه و جنايت است؛ اگر فرض كنيم با فهم دقيق جامعه، بخشش عاملان آن نيز انجام ميپذيرد ـ كه در صحت چنين ادعايي ميتوان ترديد كرد ـ بايد توجه كنيم كه سخن ما اكنون دربارهي جنايت است و نه جنايتكار؛ جنايتكار را ميتوان بخشيد ولي جنايت را هرگز.
اينك وظيفهاي دشوار در مقابل ماست؛ بايد از تلقي سادهلوحانهي فاجعه و توليد اقوال غيردقيق دربارهي آن پرهيز كنيم؛ بايد آن را همچون يك «مساله» ملاحظه كنيم و در راه درك اسباب و فهم شرايط تاريخي و انساني پيدايش آن كوشش كنيم و اين همه، نتيجهي مواجههي اخلاقي با تاريخ، در زندگي است.
نجات زندگي امروز و فردا تنها غريزهي صيانت نفس نيست، بلكه وظيفهي اخلاقي است؛ در اخلاق است كه انسان از غريزهي صيانت نفس كه مشترك بين او و حيوان است فاصله ميگيرد و خود را چون انسان ميفهمد و محقق ميسازد.
نكتهي ديگر اين است كه شخص فرهيخته، وقتي با فاجعهي بزرگي مثل جنگ مواجه ميشود، ميزان زيادي ادبيات و فلسفه و كلام (تئولوژي) و علمالاساطير (ميتولوژي) دربارهي آن ايجاد ميكند، سوال اين است:آيا اين نظريهپردازيها متوجه وجه تاريك و سبعانه و خشونتبار جنگ است يا نه؟
تامل در مباني نگاه تراژيك آدمي و استغراق فلسفي و حتي عرفاني در ريشههاي وجه تراژيك وجود انسان و از آن جمله مرگ و جنگ و كوشش براي درك اسباب پنهان شوربختيهاي بزرگ آدميزاد، جزو لطيفترين تأملات فلسفي و دريافتهاي عرفاني انسان است. چنانكه پيرامون پايمرديهاي جنگآوران، حجم بزرگي از فضايل انساني نظير صبر و وفاداري و شجاعت و استقامت، فضايلي هستند كه مصاديق بارز و اصلي خود را در ميدانهاي جنگ پيدا ميكنند. آيا تأملات فلسفي در باب تراژدي و حماسه و فضايل سلحشوري همه مربوط به همين فاجعهاي ميشود كه ما به نام جنگ ميشناسم يا نه بايد ميان فاجعه و جنايت از طرفي و ميان كوششهاي عقلي و هنري و عرفاني انسان در عرصهي فلسفه و ادبيات و اخلاق از طرف ديگر تفكيك قائل شد؛ درد در اينجاست كه هولناكترين جنايات بشري كه در عرصهي تاريخ محقق شدهاند معمولا به دست موجود سخيف و ابله و كودن پديد آمده است و نه به دست اهريمنهاي كوهپيكر و نيروهاي شرير مرموز طبيعي و يا فوق طبيعي.
تراژدي و فضايل اخلاقي در حقيقت معطوف به قربانيان جنايت است. اما نكته اين است كه ما وقتي با زبان فلسفه و حماسه و اخلاق سخن ميگوييم، طبعا جنايتكاران نيز به موجودات مهيب سر به فلك ساييده تبديل ميشوند تا بتوانند در مقابل "قهرمان" از عهدهي ايفاي نقش "ضد قهرمان" برآيند؛ اما بزرگترين رنج اين است كه پديدآورندگان جنايت قبل از اينكه "ضدقهرمان" باشند موجوداتي حقير و زبون و سخيف هستند.
اينك نوبت آن رسيده است كه بپرسيم آيا راستي هر موجود زبون و حقيري ميتواند جنايتهاي گسترده و دهشتناك بوجود آورد؟ در حقيقت بايد پرسيد خيرمايهي جنايتهاي بزرگ، غير سخافت و زبوني عاملان آن، فراهم آمده از چيست؟
سخافت و بلاهت جانيان، بدون مسخ گستردهي تودهاي نميتواند يگانه علت فاجعه باشد، در ابتدا لازم است ذهن بخش بزرگي از مردم به وسيلهي آموزههايي كه در اصل جز صورت مسخشدهي حقيقت نيستند، دستكاري شود؛ اين دستكاري ذهني به مثابه فراهم آوردن مواد منفجره براي تخريب و خشونت است. آيا ميتوان با تأمل در آنچه ما اينجا "دستكاري ذهني" ناميديم، صورتهاي اصلي و عمومي آن را در تاريخ جنگهاي بزرگ و طولاني بازشناخت و آنها را چون صورتهاي ازلي و اصلي "آركتيپ" جنگ مورد توجه قرار داد؟
بسياري از متفكران قرن بيستم هم خود را صرف دستهبندي اقوالي كردند كه بيشترين تأثير را در ايجاد فتنهي جنگ داشتهاند؛ يكي از وجوه مميزهي اين اقوال، ثنويت "دو آليسم" سادهلوحانهي آن است. در يك تقسيمبندي بيمبناي خودخواهانه ميتوان گفت مردمان بر دو دستهاند: يا با ما هستند يا بر ما. راستي مبناي اين ادعا چيست؟ صحت و صدق و اعتبار اين تقسيمبندي را كدام دليل منطقي تأمين ميكند و يا كدام تجربهي علمي بر درستي اين نوع تقسيمبندي مهر تأييد ميزند. بديهي است اگر كسي خود را محور عالم دانست و افكار خود را ملاك حقيقت شمرد و پسند و ناپسند خود را ميزان هرگونه "ذوق سليم" تلقي كرد، در اين صورت تازيانه به دست، به سراغ همهي جهان ميرود و ميخواهد تكليف همگان را در اسرع وقت روشن كند! اين خودپرستي بيمارگونه و اين نارسيسم ضداخلاقي، نتيجهاي جز جنگ و فاجعه و خشونت در بر ندارد، در مقابل، ما چارهاي جز دعوت همگان به گفتوگو نداريم؛ گفتوگو يك انتخاب؛ در عرض انتخابهاي ديگر نيست؛ گفتوگو يك ضرورت انساني و اخلاقي است؛ فراموش نكنيم كه يكي از نشانههاي فكر بيمار خشونتطلب، "گنگي" آن است، خشونت، زبان ندارد و براي مقابله با آن، تنها بايد بر ترويج گفتوگو ميان همهي جوامع و اقوام آن پاي فشرد.
خانمها و آقايان!
در آغاز سخنانم به پيدا شدن نور و گرما در دل سياهي و ظلمت اشارهاي كردم. قرآن كريم وقتي قصه موسي را بيان ميكند، ميگويد: "موسي وقتي همراه خانواده خود در بيابان و در دل شب راه ميسپرد به ايشان گفت من از دور آتشي ميبينم؛ شايد بتوانم پارهاي از آن را براي شما بياورم." موسي براي يافتن آتش رفت ولي نور خدا را يافت. نوري كه در درختي متجلي شده بود؛ اما نكته مهم اين است كه وقتي او خود را در محضر الهي يافت، صدايي شنيد؛ آن صدا، كلام خداوند بود. موسي از دل تاريكي به قصد يافتن پارهاي آتش روان شد اما آنچه يافت نار نبود نور بود و از آن نور هم در حيقت آنچه دريافت "صداي سخن" خداوند بود كه او را مخاطب قرار ميداد.
از سياهي گسترده بر جهان نبايد ترسيد؛ بايد به اميد يافتن آتش و نور به پيش رفت؛ باشد كه در اين راه به معجزهي كلام انساني كه ميتواند پرتويي از كلام الهي باشد، روشنايي و گرما و شادي را به دست آوريم و آن را عادلانه چون نان و آب ميان همهي مردمان تقسيم كنيم.
متشكرم»
انتهاي پيام



نظرات