تئوريهايي كه دربارهي تروريسم پرداخته شدهاند، عبارتند از:
1- تبيينهاي جامعه شناختي كه بر وضعيت و موقعيت تروريستها در جامعه تاكيد دارند؛
2- تئوري تعارض كه در بر گيرندهي نوع روابط تروريستها با آنهايي است كه در قدرت حاكمه قرار دارند؛
3- تبيينهاي ايدئولوژيكي كه تاكيد بر تمايزهاي ايدئولوژيك دارند و اينكه ايدئولوژيهاي مختلف اهداف مختلفي دارند؛
4- تئوري رسانهاي كه اقدامات تروريستي را به عنوان شكلي از ارتباطات ميبيند.
به گزارش دفتر مطالعات بينالملل خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) برخي از نظريه پردازان ضد تروريسم از بيان دلايل توسل به اقدامات تروريستي توسط تروريستها امتناع ميكنند، چراكه معتقدند بيان دليل به نوعي توجيه اقدامات تروريستها است. از نظر آنها تروريستها انسانهاي شيطان صفتي بيش نيستند. برخي تئوريهاي اخلاقي تروريسم نيز وجود دارند كه در تلاش براي توجيه اخلاقي تروريسم و اقدامات خاص تروريستي برآمدهاند. اين تئوريها تلاشي در راستاي تبيين ريشههاي تروريسم نميكنند. آنها اغلب تروريسم را نوعي جنگ عادلانه ميدانند و به حقوق جنايات جنگي اشاره ميكنند.
نظم اجتماعي موجود در درون كشورها و نظم جهاني موجود، شامل توافقات و سازشهاي ساختاري ميان گروهها و منافع مختلف است. اين نظمها غالبا نشئت گرفته از حل تعارضات گذشته ميباشند و ممكن است كمتر مرتبط با موقعيت و وضعيت فعلي باشند.
گروهها و منافع جديد قابل پيش بيني نيستند. ليبرال دموكراسي درصدد است مانع از اين شود كه گروههاي كوچك جامعه را بر طبق هنجارهاي خودشان از نو طرح ريزي كنند. اين گروههاي كوچك ناچارند در جامعهاي زندگي كنند كه غالبا طرد ميشوند. بعضي تئوريها بر اين اعتقادند كه گروهها زماني به سوي تروريسم گرايش پيدا ميكنند كه ديگر مسيرها براي ايجاد تغيير، از جمله مبارزات اقتصادي، اعتراضات مسالمت آميز، خواستهاي عمومي و جنگ مبتني بر معيارهاي پذيرفته شده وجود ندارند. اين امر مرتبط با معيار "آخرين چاره" (ratio ultima) در تئوري جنگ عادلانه است. از اين منظر، اقدامات تروريستي در راستاي اضمحلال نظم موجود و تشويق تعارضات با توقع اينكه نتايج حاصله به نظم جديدي منجر شود، صورت ميگيرند و اينكه تروريستها اين اقدامات را در راستاي منافع خود ميبينند. در ارتباط با خط مشي ضد تروريسم نيز اين رهيافت دلالت بر سياستهاي ايجاد و حفظ يك راه حل بديل و صلح آميز دارد خصوصا در مورد گروههاي جمعيتي حاشيهاي و تحت ستم. تئوريهاي ايدئولوژيكي از سوي ديگر، غالبا دلالت بر اين دارند كه هيچ چيزي نميتواند حل شود، زيرا ايدئولوژيهاي متعارفي به صورت منطقي با هم درگير هستند. تئوري برخورد تمدنها نيز يكي از تئوريهايي است كه تروريسم را تبيين ميكند. حداقل در تروريسم ميان تمدني، اين تئوري معتقد است كه تروريسم به لحاظ تاريخي غير قابل اجتناب است. اين تئوري تاريخ را به عنوان تعارض يكهزار ساله ميان واحدهاي بسيار بزرگي ميداند كه بر اساس ارزشهاي متعارض بنيان نهاده شدهاند. بنابراين تئوري، خشونت بخش سادهي فرايند تاريخي است. اين تئوري منطبق با اين ديدگاه كساني است كه جنگهاي صليبي در قرون وسطي را نمود بارز فرهنگ غربي ميدانند و جنگ را جزء اجتناب ناپذير اين فرهنگ معرفي ميكنند.
يكي از عوامل نسبتا موثر، حداقل در عضو گيري گروههاي تروريستي، عبارت است از سياستهاي بسيار شديد و خشن مبارزه با تروريسم كه هدف اين سياستها شكست دادن گروههاي تروريستي بوده است. بعنوان نمونه ادعا شده است كه شرايط زندانيان در خليج گوانتانامو به گونهاي است كه هر فرد معقول و منطقي را ميتواند به مقاومت سوق دهد، خصوصا چون مشخص شده است كه هيچگونه ابزار قانوني براي خروج از اين زندان متصور نيست. اگر بخشهاي بزرگي از جمعيت بترسند كه ممكن است به دليل مذهب يا منشا قوميتيشان، آنها نيز به چنين شرايطي دچار شوند، آنگاه است كه يك دور باطل ميتواند رشد يابد و تروريسم به پاسخي دفاعي در برابر سياستهاي مبارزه با تروريسم تبديل شود.
- جدايي طلبي
در طول اكثر سالهاي قرن بيستم، واژه تروريسم ابتدائا براي جنبشهاي ناسيوناليستي از انواع مختلف آن به كار برده ميشد. اكثر آنها جنبشهاي جدايي طلبي بودند كه در پي ايجاد يك دولت – ملت مستقل بودند. همچنين مواردي از خشونتهاي انضمام طلبان بدون دولت وجود داشت كه در پي الحاق يك سرزمين خاص به سرزمين اصلي بودند.
عملياتهاي كلاسيك مبارزه با تروريسم شكلي از استعمارزدايي در آفريقا و خاورميانه محسوب ميشدند. امروزه جنگها و درگيريهايي مانند جنگ فلوزي كه براي رسانههاي غربي شناخته شده بودند، به فراموشي سپرده شدهاند، اما خشونتهاي مورد استفادهي آنها بر خلاف القاعده از سرزمينهاي اصلي غرب دور بود و به مرزهاي مستعمراتي محدود ميشد.
البته انگيزه گروههاي جدايي طلبي چون باسك در اسپانيا هميشه ناشي از ايدئولوژي ناسيوناليستي آنها بوده است و همواره تعارضي سرزميني درباره اين موضوع كه چه دولتي بايد چه چيزي را تحت كنترل خود داشته باشد وجود داشته است. از اين نظر، هيچ تئوري مجزايي درباره دلايل كاربرد خشونت در جدايي خواهي وجود ندارد چرا كه خشونت ابزاري استاندارد براي تغييرات ژئوپلتيكي در نظر گرفته ميشود. بنابراين خشونت ناشي از تعارضات سرزميني به صورت امري غير قابل اجتناب در نظر گرفته ميشود.
- انگيزههاي بيان شده گروهها
اقداماتي كه موسوم به ترور شدهاند بعضي اوقات با بيانيهها يا اظهار نظرهاي عاملان آنها پس از انجام اقدام همراه ميشوند. آنها اغلب اطلاعات بيشتري به ما ميدهند. مضمونهايي در اين بيانيهها مطرح ميشوند كه هر كدام ميتوانند بدون قضاوت درباره درست يا نادرست بودن آنها به عنوان يك مقوله در نظر گرفته شوند.
اين انگيزههاي بيان شده عبارتند از:
1- ايدهآلهاي گروه كه از عوامل مهم توجيه كنندهي اقدامات گروه نزد خودشان ميباشند. به عنوان مثال در گروههاي جدايي طلب، اغلب تاكيد بر نام يا پرچم دولت مستقل آيندهشان ميشود؛
2- اشاره به نارضايتيها و شكوههاي تاريخي از جمله ستمهايي كه به يك گروه قومي يا مذهبي شده است؛
3- مقابله به مثل به خاطر برخي اقدامات خاص از جمله جنگهاي نظامياي كه در جريان است؛
4- بيان يك تقاضاي ويژهي مرتبط با عوامل ذكر شده در بالا. از جمله ميتوان به تقاضا براي خروج نيروها از عراق اشاره كرد.
- عاملان انجام اقدامات تروريستي
اقدامات تروريستي ميتواند بوسيلهي افراد، گروهها يا دولتها انجام شوند. مرسوم ترين تصوير از تروريسم اين است كه تروريسم بوسيله گروههاي نسبتا كوچك و كاملا مخفياي انجام ميشود كه بر مبناي دليلي خاص به انجام اقدام تروريستي برانگيخته ميشوند. اگرچه بعضي اقدامات تروريستي بوسيله افراد انجام ميشود و بعضي ديگر از حمايتهاي دولتهاي مستقر و به رسميت شناخته شده برخوردارند.
آژانسهاي اجرا كننده قانون نظير اف بي آي به تروريسمي كه توسط فردي خاص انجام ميشود و منجر به حملات اعلام نشده و سري عليه شهروندان ميشود عنوان "تروريسم گرگ تنها" دادهاند. اين افراد به طور مستقل عمل ميكنند، افرادي كه فقط به خاطر تلقين، آموزش و حمايت بوسيلهي گروههاي سازمان يافته اقدام به انجام عمل تروريستي ميكنند. آنها بر اساس تاييد و تصويب ضمني گروه عمل ميكنند و بوسيلهي اقدام خود به تنهايي از اين تاييد حمايت ميكنند. اين اقدام تروريستي در مقابل عملياتهاي مرسوم تروريستياي قرار ميگيرد كه به وسيلهي گروههايي انجام ميشود كه داراي زنجيره كم و بيش ثابتي از فرماندهي هستند. نه فقط تلقين، بلكه همچنين پشتيبانيها، زمان بندي و سمت و سوي عملياتها براي انجام حملات اجرا ميشوند.
خشونتي كه بوسيلهي مبارزان يك دولت در جنگهاي متعارف انجام ميشوند اغلب قابل قبولتر از انجام اقدامات تروريستها است كه بر اساس تعريف تحت زير گروه حقوق بينالملل جنگ قرار نمي گيرند، و لذا نميتوانند به مانند خشونتهاي متعارف در جنگها مورد پذيرش باشند. تمايز عمومي ميان خشونت دولتي و تروريسم مبتني براين امر است كه اهداف مورد حملهي تروريسم، غير نظاميان هستند و بنابراين بسيار غير منطقي و غير عقلاني تر از خشونت دولتي است كه زندگي انسانها در آن بيشتر مدنظر قرار ميگيرد يا حداقل شهروندان غير مسلح را به عنوان اهداف مورد حمله كمتر در نظر ميگيرد.
البته اين بدان معني نيست كه نميتوان اقدامات انجام شده در جنگ متعارف را محكوم كرد. وقتي كه ژاپن پرلهاربور را در 1941 بمباران كرد، سطح خشمناكي آمريكاييها به حدي بود كه براي يك حملهي تروريستي توقع ميرود، اگرچه اين بمباران در طبقه بندي تروريسم قرار نميگيرد.
البته تاريخ هميشه تعميم بالا را تاييد نكرده است. دولتهايي كه وارد جنگ متعارف ميشوند اغلب خارج از چارچوب حقوق بينالملل جنگ اقدام ميكنند و خشونت عليه شهروندان غير نظامي نيز اعمال ميكنند، اقداماتي كه به ندرت برچسب تروريستي ميگيرند.
آنهايي كه تروريسم را به عنوان خشونت غيراخلاقي يك دشمن در نظر ميگيرند، اغلب ادعا ميكنند كه دليلي ندارد حملات هدفمند و با قصد و نيت عليه شهروندان بوسيلهي دولت دشمن موجه تر از حملات مشابه بوسيلهي گروههاي غير حكومتي باشد.
اگر هدف از حملات نيل به اهداف سياسي از طريق تروري باشد كه شهروندان را هدف قرار ميدهد آنها آن را تروريسم دولتي ميخوانند.
برخي دولتها حمايت از اقدامات تروريستي در كشورهاي خارجي را كه به عنوان بديلي براي اعلام آشكار جنگ مستقيم در نظر گرفته ميشود را محكوم كردهاند. حمايت دولتي از تروريسم بوسيله جامعه جهاني به صورتي گسترده محكوم شده است. انتهاي پيام



نظرات