• جمعه / ۲۳ آبان ۱۳۹۳ / ۱۶:۰۴
  • دسته‌بندی: ایسنا+
  • کد خبر: 93082311722
  • خبرنگار : 71058

شبی که مترو مرا به خانه نبرد!

شستشوی قطارهای مترو

با حسام که خداحافظی کردم، از تحریریه خبرگزاری زدم بیرون. ساعت کمی از هشت شب چهارشنبه 21 آبان گذشته بود. هوا کاملا خنک شده بود و کمی هم باد سرد، چاشنی پاییزی بودنش را زیاد می کرد.

با حسام که خداحافظی کردم، از تحریریه خبرگزاری زدم بیرون. ساعت کمی از هشت شب چهارشنبه 21 آبان گذشته بود. هوا کاملا خنک شده بود و کمی هم باد سرد، چاشنی پاییزی بودنش را زیاد می کرد.

پیاده راه افتادم به سمت ایستگاه متروی ولی عصر(عج). کنار یک میوه فروشی توقفی کردم. چند دقیقه قبل همسر جان زنگ زده بود و خواسته بود تا در راه خانه برایش کمی سیب زرد بخرم. می خواست پای سیب درست کند. دستان هنرمندی دارد. عادت دارد با شیرینی ها و دسرهایش همه را شگفت زده کند. آن شب هم می خواست سفارش یک پای سیب را آماده کند و برساند به دست صاحبش.

سیب ها را که خریدم راهم را به سمت ایستگاه مترو ادامه دادم. چند دقیقه بعد رسیدم. پله ها را پایین رفتم. جمعیت زیادی منتظر قطار ایستاده بودند. من هم منتظر ایستادم. هدفونم را درآوردم تا داستان کوتاه «جلال آباد» نوشته محمد صالح علاء را با صدای خود محمد صالح علاء بشنوم.

غرق داستان بودم و متوجه گذر زمان نشدم. وقتی به خودم آمدم که دیدم قطار مسیر مقابل که باید از راست به چپ حرکت می کرد، چپ به راست آمد و آرام آرام در ایستگاه توقف کرد. همه مانده بودند مات. من غرق داستان بودم. صالح علاء می خواند: «نمی دانم چکار کنم. وحشت زده ام. بی اختیار کنار موتورسیکلت روی برف ها می نشینم. حالا حتی جرأت نفس کشیدن ندارم. شاید همینجا پشت سرم ایستاده. ای خدا! دیگر خورشید را نمی بینم.»

بیشتر از نیم ساعت بود که در ایستگاه بودم و از قطار خبری نبود. هدفون ها را از گوشم درآوردم تا صدای محیط را بشنوم. یک نفر از بلندگوهای ایستگاه مترو گفت: «مسافرین محترم! با عرض پوز...» صدایش قطع شد. خدا را شکر موبایل آنتن می داد. به حسام زنگ زدم.

- سلام. هنوز هستی؟

- سلام داداش. همین الان اومدم بیرون. چطور؟

- نیم ساعت بیشتره که قطار نیومده. گفتم ببینم کی توی تحریریه هست یه زنگ بزنه پیگیری کنه.

- می خوای برگردم از نگهبان بپرسم مسئول شیفت شب کیه؟

- نه داداش ممنون. خودم زنگ میزنم می گم قضیه رو.

به مدیر بخش مربوطه در خبرگزاری زنگ زدم. «مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد. تماس شما از طریق پیامک به ایشان اطلاع داده می شود». دوباره همان صدای قبلی با کمی قطع و وصل از بلندگو گفت: «مسافرین محترم! با عرض پوزش؛ به دلیل نقص فنی، حرکت قطار با چند دقیقه تأخیر همراه خواهد بود». قطار مسیر این طرف نیامده بود. قطار آن طرفی ها هم هنوز داشت استراحت می کرد. بعضی از مسافرها کم کم نا امید شدند و رفتند. من کمی منتظر ماندم و چند بار دیگر هم به همان مدیر زنگ زدم. «مشترک مورد نظر...». گوشیم زنگ خورد، از خانه بود.

- کجایی؟

- مترو. چهل دقیقه ای میشه منتظرم ولی قطار نمیاد.

- چهل دقیقه ست منتظر وایسادی؟! خب با تاکسی میومدی.

- خیابونا خیلی شلوغه.

- بهتر از اینه که این همه علاف بشی.

- آره خب. میام حالا.

ظاهرا این قطار خیال آمدن نداشت.یه ردیف از پله ها را رفتم بالا. چند نفر از مسافرها داشتند با متصدی کنار گیت ورودی جر و بحث می کردند. متصدی می گفت: «آقا من چکار کنم؟ قطار خراب شده دیگه. مگه تقصیر منه؟!» به راهم ادامه دادم. پله برقی بعدی خراب بود. پله های سنگی را دوتا یکی بالا رفتم.

صالح علاء را ادامه دادم. می‌خواند: «کمی بعد همه جا ساکت می شود، ولی همچنان برف می بارد. برف می بارد و روی مرا آرام آرام می پوشاند.»

از ایستگاه مترو زدم بیرون و تا همین حالا هم نمی‌دانم بالاخره آن قطار آمد یا نه و مردم هم چقدر به علاف بودن خود در ایستگاه ادامه دادند. هوا سرد بود. چهارشنبه شب بود و من دلم می خواست آن شب زودتر بروم خانه اما... . یقه کاپشنم را دور گردنم کیپ کردم و زیپش را بالا کشیدم و زدم به خیابان. پیاده به سمت خانه حرکت کردم.

تا برسم،به چندتایی از داستان های صوتی ام گوش دادم. حوالی خانه که رسیدم، هوشنگ مرادی کرمانی داشت برایم می خواند که «مرد رفت سر قلم و دواتش. روی صفحه کاغذی، درشت و زیبا نوشت: زندگی قورباغه زنده‌ایست که نابینایی آن را با اشتها می‌خورد».

کلید را به در انداختم و وارد خانه شدم. بانو با لبخند به استقبالم آمد.

- امشب حسابی دیر اومدی.

- آره. عجب شبی شد امشب.

سیب ها را به دستش دادم. دوش که گرفتم، یک راست رفتم سراغ لپ تاپ. یک فایل word باز کردم و شروع کردم به نوشتن: «شبی که مترو مرا به خانه نبرد...».

ایسنا-حسین هرمزی

انتهای پیام

  • در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • -لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • -«ایسنا» مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • - ایسنا از انتشار نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
  • - نظرات پس از تأیید مدیر بخش مربوطه منتشر می‌شود.

نظرات

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
avatar
۱۳۹۳-۰۸-۲۳ ۱۸:۵۹

سلام. محشر بود. ممنون

avatar
۱۳۹۳-۰۸-۲۳ ۲۱:۱۳

بسيار زيبا و واقعي بود

avatar

فقط از شهرداري طلبکاريم. در حاليکه ميلياردها تومن از حق تهراني ها تو جيب دولت در طول چندسال گم شده و اصلا سراغي از اون نميگيريم. چرا فک نميکنين اون پول ميتونه شرايط مترو رو عوض کنه؟ شمام مث آقاي دوشواري اول از همه يقه شهرداري رو ميگيرين

avatar
۱۳۹۳-۰۸-۲۴ ۰۸:۳۰

بي نظمي و عدم پاسخگو بودن مسئولين مترو رو لاي زرورق گذاشتيد ...

avatar
۱۳۹۳-۰۸-۲۴ ۱۱:۳۷

داستان خيلي تكان دهنده اي بود!

avatar
۱۳۹۳-۰۸-۲۴ ۱۱:۵۸

مرسي ولي به دولت بفرماييد هرچه سريعتر سهمشو به مترو بده و همچنين شهرداري دست از رفتارهاي پوپوليستيش برداره و قيمت بليطهارو بخاطر ارائه سرويس بهتر به مردم به قيمت واقعيش نزديک کنه.

avatar
۱۳۹۳-۰۸-۲۴ ۱۲:۴۲

مسائل رو با هم قاطي نکنيد جناب يک عضو خانواده شهرداري! هر جا بايد يقه يک نفر رو گرفت. اينجا شهرداري و مترو خطا کاره پس بايد پاسخگو باشه...

avatar
۱۳۹۳-۰۸-۲۴ ۱۲:۴۷

متن خوبي بود متاسفانه زماني که بايد مسئولي پاسخگو باشد و اطلاع رساني کند براي چنين وسيله نقليه به اين مهمي، گوشي‌اش را خاموش مي‌کند در دسترس نمي‌گذارد! به ديگر سخن به وقتي آدم‌ها بي‌مسئوليت مي‌شوند ديگر هيچکس کاري از دستش برنمي‌آيد!

avatar
۱۳۹۳-۰۸-۲۴ ۱۳:۳۲

مدتي هست که اين اتفاقات طبيعي شده. صبح امروز قطار خط 3 با 45 دقيقه تاخير اومد و دوباره کسي پاسخگوي شهرونداني که با تاخير به محل کارشان رسيدند نيست.

avatar
۱۳۹۳-۰۸-۲۴ ۱۴:۲۹

گزارش خوب و جالبي بود، فكر كنم علت مشكلي كه در مترو به وجود آمده بود مربوط ميشه به همون خبر "فرار يك قاچاقچي و گيرافتادن در تونل مترو" اخبار 20:30 پنجشنبه اين خبر رو اعلام كرده بود، درسته ...؟

avatar
۱۳۹۳-۰۸-۲۴ ۱۵:۱۲

واي منقلب شدم!!! عجب داستاني بود ... چقدر سختي کشيده نويسنده اين گزارش "آبکي" ... راستي قيمت دفتر خاطرات چنده؟؟؟ (اي کاش اينقدر جرات داشته باشيد که نظرمو منتشر کنيد)

avatar
۱۳۹۳-۰۸-۲۴ ۱۶:۴۲

جالب بود

avatar
۱۳۹۳-۰۸-۲۴ ۲۳:۱۵

بي هدفي در اين متن موج مي‌زند. از يک خبرگزاري بعيده چنين داستان هايي منتشر کند.

avatar
۱۳۹۳-۰۸-۲۵ ۰۰:۰۵

يک سري جمع شده اند که اين مزخرفات را به خورد مردم بدهند. يکي نيست بگويد به تو هم ميگن خبرنگار؟ يعني بين اين همه جمعيتي که به خاطر تاخير قطار معطل مانده بودند مهمترين مشکل مشکل سيب خريدن تو بود؟ از آنجايي که نطرات هم به دست همين آقايان تاييد مي‌شود اميدي به تاييد نطرم ندارم.

avatar
۱۳۹۳-۰۸-۲۵ ۰۹:۱۸

هر سيستمي داراي مرحله راه اندازي و نگهداري است. مترو راه اندازي شده ولي اين کافي نيست. نگهداري هم مي خواهد. شما اگر روغن اتوموبيلتان را عوض نکنيد موتورش مي سوزد. مترو هم بايد پول خرجش بشود تا قطعات فرسوده را بردارد و نو جايش بگذارد تا قطار مربوطه حال مردم را نگيرد. ساخت و ساز سه خط رمق مترو را گرفته پولهاي هاپولي شده قبل 10% را به مترو بدهند کلي کار راه مي‌افتد. کسي که براي خانه‌اش گوشت نمي‌خرد حق ندارد به عيالش بگويد اين خورشت گوشتش کو؟

avatar
۱۳۹۳-۰۸-۲۵ ۰۹:۵۹

منم اون شب کلي معطل شدم با اين تفاوت که من تو ايستگاه شهدا حدود 45 دقيقه صبر کردم که قطار راه بيفته، بماند که يه ربع هم بين ايستگاه دروازه شميران و شهدا توي تونل منتظر بوديم، براي ما خانوما خيلي سخته که اونموقع شب تاکسي بگيريم با اين وضعيت که هيچ امنيتي نيست، ساعت 9 بود که نااميد شدم و با بدبختي خودمو رسوندم خونه، اگه راهبر قطار همون موقع رسيديم ايستگاه به جاي گفتن اينکه خط ترافيک داره صادقانه ميگفت مشکل فنيه من و خيلياي ديگه خيلي زودتر يه فکري براي خودمون ميکرديم

avatar
۱۳۹۳-۰۸-۲۵ ۱۲:۵۵

چه گزارش شگفت انگيزي!! بيشتر شبيه يادداشت‌هاي شخصي تو يه دفترچه خاطرات بود...

avatar
۱۳۹۳-۰۸-۲۵ ۱۳:۴۶

بهترين کار اينه که ايران هم مثل روسيه مديرانش رو مجبور کنه از مترو براي رفت و آمد به محل کارشون استفاده کنن

avatar
۱۳۹۳-۰۸-۲۵ ۱۷:۲۹

واي چه متن سنگيني بود

avatar
۱۳۹۳-۰۸-۲۶ ۱۱:۲۴

واقعا شما داشتي داستان گوش ميدادي يا آهنگي چيزي بوده كه نميتونستي گوش كني؟ :)

avatar
۱۳۹۳-۰۸-۲۶ ۱۵:۱۵

بزودي بخش ايسنا ++ با دستورهاي آشپزي شايدم الگو هاي خياطي روي سايت قرار مي‌گيرد

avatar
۱۳۹۳-۰۸-۲۷ ۱۷:۳۴

استفاده از روايت داستاني براي انتقال خبر روشيه که در رسانه‌هاي ما کمتر مورد استفاده قرار گرفته. در اين داستانک کوتاه تمام عناصر خبري وجود داره و ميتونه به عنوان نمونه‌اي از روشهاي نرم براي خبرنويسي مورد توجه خبرنگاران قرار بگيره

avatar
۱۳۹۳-۰۸-۳۰ ۱۸:۵۵

مبتديانه بود