• چهارشنبه / ۱۹ آبان ۱۳۹۵ / ۰۷:۴۹
  • دسته‌بندی: رسانه دیگر
  • کد خبر: 95081913262
  • منبع : مطبوعات

رنجی که رنگ شد

«کتک می‌خورد. مثل همه زنان روستا. مثل همه زنانی که روزگاری کتک خوردن از همسر را بخشی از زندگی می‌دانستند. دیده نمی‌شد. مثل همه زنانی که زیر سنگینی بار وظایف خانگی خود را فراموش می‌کنند. اما «مکرمه قنبری» اهل روستای «دریکنده» بابل تمام آن آسیب‌های زندگی سختش را روی بوم نقاشی خالی کرد. روی در و دیوارهای خانه‌اش، روی اجاق و هر جایی که روزگاری شاهد تنهایی و گریه‌هایش بود. حالا همان خانه با خاطرات تلخ و نقاشی‌های شیرینش مکانی جهانی است برای دیدن پالایش روانی زنی بی‌سواد با ذهنی رنگ در رنگ.»

به گزارش ایسنا، روزنامه ایران با این مقدمه نوشت: «در جاده اصلی قائمشهر - بابل بر خلاف تمامی روستاهای دیگر، هیچ تابلویی که نشانی دریکنده روی آن نوشته باشد، وجود ندارد چه برسد به آدرس «خانه موزه مکرمه قنبری» که حالا یکی از شناخته‌شده‌ترین موزه‌های ایران برای هنرمندان جهان است. چند نفری که کنار جاده خاکی روستا ایستاده‌اند، اطمینان می‌دهند آدرس را درست آمده‌ام. از بین خانه‌های دلباز روستایی و باغ‌های پرتقال و نارنگی می‌گذرم و آدرس خانه موزه را از دیوار نوشته‌ها پیدا می‌کنم. خانه کوچکی انتهای کوچه با در کوچکی نیمه‌باز. بالای در نوشته شده «خانه موزه مکرمه قنبری»

توی حیاط روبه‌روی بالکن محل دفن «ننه مکرمه» است. آدمک‌های نیمه‌حیوان - نیمه‌انسان نقاشی شده روی دیوار بیرونی خانه و درخت‌های سبز باغچه از مزار او محافظت می‌کنند. در خانه که باز می‌شود، انگار به ذهن مکرمه قدم گذاشته‌ام. روی دیوارها پر از نقش و نگار است و فضای داخلی خانه سرد و نمور و کم نور. اینجا خانه مکرمه قنبری(۱۳۰۷_۱۳۸۴) است. زنی که در ۶۷ سالگی نخستین نمایشگاهش را در گالری سیحون برگزار کرد. مکرمه در سال ۲۰۰۱ برای برگزاری نمایشگاه‌هایش به اروپا رفت و در همان سال به عنوان «زن سال سوئد» برگزیده شد. نمایشگاه‌های زیادی از آثار نقاشی او در امریکا و اروپا برپا شد و آثار زیادی از او در نقاط مختلف جهان به فروش رفت. ننه مکرمه در هفتاد سالگی به شهرت جهانی رسید.

علی بلبلی سرفه‌کنان از باغ پشت خانه به استقبال می‌آید. کسی که در همه روایت‌ها از ننه مکرمه شخصیت پشت پرده است. پسری که با توجه به نقاش بودن و آشناییش با هنر، ذوق مادر پیرش را فهمید و با خرید کاغذ و رنگ او را تشویق به نقاشی کرد. با وجود بیماری خوش‌برخورد و گرم است. از تهران برای رتق و فتق امور خانه به بابل آمده. خانه‌ای که بعد از سیل و طوفان اخیر مازندران، سقفش مرطوب و سوراخ شده و هر لحظه ممکن است، بریزد: «فردای شب توفان سقف خانه را صد متر آن طرف‌تر پیدا کردیم. آب به سقف نفوذ کرد. خدا را شکر به نقاشی‌ها آسیب نرسیده اما اگر دیرتر می‌رسیدیم شاید دیگر اثری از نقاشی‌های روی دیوار نبود.» از بیرون خانه هم می‌شود سقف جدید را دید. علی برای ما از چگونگی نصب سقف جدید با بودجه سازمان میراث فرهنگی مازندران می‌گوید اما از وضعیت کلی خانه و رسیدگی‌ها ناراحت است.

در خانه موزه مکرمه قدم می‌زنیم و به نقش‌های روی دیوار نگاه می‌کنیم. به صورتک‌های قرمز مردانی که لبخند می‌زنند اما چشمانشان ترسناک است. زن‌هایی با چشم‌های معوج و ابروهای به هم پیوسته، مردانی با چشم‌های بادامی و سبیل‌های نازک و نیم‌انسان و نیم‌حیوان. صورتک‌های نیم‌رخ و سه‌رخ، آدمک‌هایی سوررئال که شباهتی به واقعیت ندارند. انگار از وسط داستان‌های جن و پری روی دیوار پریده‌اند. مکرمه لا‌به‌لای این نقاشی‌ها زنده است. شاید هنوز هم نقاشی می‌کشد روی دیوارهایی که دیده نمی‌شوند. شاید دارد حیاط را آب و جارو می‌کند با آن خاک‌انداز نقاشی شده. شاید پرتقال‌ها را توی یخچال می‌گذارد؛ یخچالی که همه جایش پر از نقاشی‌ است. از علی بلبلی می‌پرسم چه شد که مکرمه نقاشی را شروع کرد؟

«تا جایی که می‌دانم از کودکی علاقه‌مند به نقاشی بوده. آن زمان در شمال رسم بود دیوار خانه را با نوعی گل رنگی که با فضولات گاو و اسب و گل رس مخلوط می‌شد و ماندگاری بالایی هم داشت نقاشی می‌کردند. مادر هم در بچگی با این گل روی دیوار خانه پدری نقش گرگ و حیوانات دیگر می‌کشیده. اما قبل از این که چیز زیادی بداند، در سیزده سالگی به عقد پدرم درمی‌آید و چهارمین همسر او می‌شود. بعد از فوت پدرم او ۹ فرزندش را بزرگ می‌کند و به خانه بخت می‌فرستد و در تنهایی با دو گاوش زندگی می‌کند و هر روز آنها را به چرا می‌برد. اما چون سنش زیاد بود توان لازم برای این کار را نداشت و از طرفی هم به پولی که از این راه درمی‌آورد احتیاج داشت. ما بچه‌ها هم به خاطر مشغله زیاد نمی‌توانستیم یک سره به او سر بزنیم. چند بار هم جلسه گذاشتیم تا پولی روی هم بگذاریم و مادر نیازی به کار نداشته باشد. اما هر بار موضوعی پیش آمد و نشد تا این که ما تصمیم گرفتیم به خاطر مریضی مادر دور از چشم او گاوها را بفروشیم. چون هر بار در شالیزارهای اطراف خانه دنبال گاوها راه می‌افتاد، غش می‌کرد و به بیمارستان می‌رفت.»

از علی بلبلی می‌پرسم نخستین بار چه کسی پیشنهاد فروش گاوها را داد؟ کمی مکث می‌کند و می‌گوید: «من این پیشنهاد را دادم اما الان پشیمان نیستم. شاید اگر فروش گاوها نبود مادر نقاش نمی‌شد. من هم بعد از این که دیدم به نقاشی علاقه‌مند است هر کاری که از دستم برمی‌آمد برایش کردم. اما خودم حالا که پدر شده‌ام می‌دانم این که ۹ بچه داشته باشی و هیچ کس سراغت را نگیرد، چه دردی دارد!» برای آن که مادر متوجه ماجرا نشود او را به خانه دخترش در قائمشهر می‌فرستند و پسرها گاوها را می‌فروشند و مادر وقتی به خانه برمی‌گردد و می‌بیند گاوها نیستند، آنقدر شیون می‌کند که مجبور می‌شوند دوباره گاوها را برگردانند تا این که بستری می‌شود و گاوها به فروش می‌رود. مکرمه نقاشی را در بیمارستان و در غم دوری از گاوها آغاز می‌کند.

علی که خودش نقاشی خوانده، ریشه این شمایل‌ عجیب را نقاشی‌های باستانی می‌داند که روی ساقنفارهای - مکان‌های کوچکی در روستاهای مازندران که برای عزاداری ساخته می‌شد - روستاهای اطراف کشیده می‌شده: «قدیم‌ها که در محل حمام نداشتیم اکثر محلی‌ها برای حمام رفتن به روستاهای اطراف از جمله «کبودکلا» و «چمازکلا» می‌رفتند. آنجا روی ساقنفارهایی که از دوران قاجاریه و صفویه باقی مانده، نقاشی‌های بدوی کشیده شده که به نقاشی‌های مادر شباهت دارد. شاید مادر در این رفت و آمدها آن نقاشی‌ها را دیده و رویش تأثیر گذاشته. اما متأسفانه آن نقاشی‌های قدیمی این روزها با بی‌توجهی در حال محو شدن هستند.» جدا از فرم نقاشی‌های مکرمه سؤال اصلی این است که چطور زنی روستایی بدون آموزش و در آن سن و سال نقاش شده؟ واقعاً فروش گاوهایش او را نقاش کرد؟ این همه نقش و رنگ از چه چیزی و کجا ریشه می‌گیرد؟

این که سیزده سالگی به زور زن چهارم کدخداباشی شوی و خانه‌داری کنی و ۹ بچه را سالم و سلامت بزرگ کنی کار ساده‌ای نیست. علی برای ما تعریف می‌کند همان سیزده سالگی، پسری درس خوانده از روستای دیگری عاشق مکرمه می‌شود: «در روستای ما رسم این بود که به خارج روستا زن نمی‌دادند اما آن مردی که حتی اسمش را نمی‌دانیم عاشق مکرمه بود. هر بار که به روستا می‌آمد با تهدید پدرم مواجه می‌شد. پدر هنوز با مادر ازدواج نکرده بود اما به قول معروف او را نشان کرده بود. بعد از چند وقت پسر غریبه به خواستگاری مادر می‌آید و پدر می‌رود و کفش‌های خانواده او را توی رودخانه می‌ریزد اما پسر کوتاه نمی‌آید و دوباره برای دیدن مکرمه به روستا برمی‌گردد که بعد از آن پدر به همراه هم محلی‌ها پسر را کتک می‌زنند و بعدها مکرمه از فقرایی که از محل آن پسر به روستای ما می‌آمدند خبر پسر را می‌گرفت و هیچ خبری نمی‌شنید.»

علی بلبلی برای ما از زندگی زنان در روستا می‌گوید: «آن زمان مردان به خودشان حق می‌دادند که زنان را کتک بزنند. یادم هست مادر برای این که از شر کتک پدرم در امان بماند زیر لباس‌هایش چند لباس کلفت و پشمی می‌پوشید اما باز هم کافی نبود و تا جایی که من یادم هست چند بار دستش به خاطر همین کتک‌ها شکست. این سرنوشت فقط برای او نبود. این زندگی هر روزه زنان روستا بود که با تن و صورتی کبود باید غذا درست می‌کردند و چای قندپهلو جلوی همسر می‌گذاشتند.»

علی معتقد است نقاشی کشیدن برای مادرش نوعی انتقام گرفتن از زندگی سختی بود که پشت سر گذاشته بود: «مادر بالاخره به آرزویش رسید و حرفش را بعد از هفتاد سال زد و دیده شد. او همیشه عاشق بود. تنها دلیل خلق این نقاشی‌ها عشق مکرمه به زندگی بود نه رنجی که کشیده بود.»

در کوچه‌‌باغ‌های روستای دریکنده قدم می‌زنم و به تأثیر ننه مکرمه بر مردم این روستا فکر می‌کنم و به پسرش محمود که در میانسالی به شیوه مادر و با کمک برادرش علی شروع به نقاشی کرده و نقاشی‌هایش هم در چند گالری به نمایش گذاشته شده. به جشنواره نقاشی که چند سال پیش در این روستا برگزار شد فکر می‌کنم و مردمی که روزی نقاشی کردن همسایه پیرشان را مسخره‌ می‌کردند و حالا چطور با شوق و ذوق نقاشی‌های او را تقلید می‌کنند.»

انتهای پیام

  • در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • -لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • -«ایسنا» مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • - ایسنا از انتشار نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
  • - نظرات پس از تأیید مدیر بخش مربوطه منتشر می‌شود.

نظرات

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
avatar
۱۳۹۵-۰۸-۱۹ ۱۱:۰۸

دست کم دو تا عکس هم می گذاشتید

avatar
۱۳۹۵-۰۸-۱۹ ۲۱:۱۴

گزارش جالبی بود. مرسی .