• چهارشنبه / ۲۹ اسفند ۱۳۹۷ / ۱۳:۴۵
  • دسته‌بندی: قزوین
  • کد خبر: 97122915228
  • منبع : نمایندگی قزوین

روایت یک روز به یادماندنی در ایسنا؛

‌پدر؛ تنها قهرمان زندگی من

پدران خبرنگار

به پدرم نگاه می‌کنم، پدرم تنها قهرمان زندگی‌ام است که همیشه به او تکیه کردم و در سخت‌ترین روزهای زندگی کنارم بوده و هرگز پشتم را خالی نکرده است، حتی اگر تمام دنیا روبه‌رویم باشند، ایمان‌دارم که او کنارم می‌ماند.

به گزارش ایسنا، پیدا کردن سوژه برای روز پدر کار سختی است، انتخاب پدری فداکار و قهرمان از بین تمام پدرها به همین آسانی که فکر می‌کنید نیست، در ذهنم سوژه‌ها را مرور و قهرمانی بهتر از «بابای خودم» پیدا نمی‌کنم، می‌خواهم پدر یک خبرنگار بودن را به تصویر بکشم آن‌هم پدر دختر خبرنگار!

شماره‌اش را می‌گیرم، با همان صدای پر از آرامش جواب می‌دهد: «جانم بابا»؛ همیشه از شنیدن این کلمه قند توی دلم آب می‌شود، جانم گفتن‌های بابا همیشه به جانم اضافه می‌کند، می‌گویم جلسه‌ای در محل کارم ترتیب داده‌اند که باید بیایی اینجا، با نگرانی می‌پرسد «چرا! چی شده؟» اما نم پس نمی‌دهم و تأکید می‌کنم که رأس ساعت بیا تا خودت متوجه شوی.

تصمیم می‌گیرم که پدران همکاران را هم دعوت کنم، از همه می‌خواهم که پدرشان را برای نشست روز پدر دعوت کنند که بیایند دفتر، واکنش همه پدران یکسان است و همه می‌خواهند بدانند که موضوع از چه قرار است درنهایت راضی می‌شوند که بیایند.

روز موعود فرامی‌رسد، پدران دورهم جمع می‌شوند و مانند همه مردان از کشاورزی و کمبود آب تا وضعیت اقتصاد صحبت می‌کنند، هنوز نمی‌دانند که چرا دعوت‌شده‌اند، دعوت می‌کنم که به سالن جلسات طبقه بالا برویم، جلسه رسمی‌تر می‌شود و پدرها هنوز نمی‌دانند که قضیه از چه قرار است.

هرکسی که پدر می‌شود بهترین حس دنیا را تجربه می‌کند


بدون مقدمه سراغ پدر خودم می‌روم و از حس و حالش زمانی که برای اولین بار پدر بودن را تجربه کرده است، می‌پرسم، از سؤال ناگهانی‌ام یکه می‌خورد و می‌گوید: کاش از قبل هماهنگ می‌کردید که فکر می‌کردیم، پدران دیگر هم تأیید می‌کنند.

به بابا می‌گویم، سؤال سختی که نیست خودت را معرفی کن و بگو از چه سالی پدر شدی؟ بابا می‌گوید: «ذبیح‌الله یارکه سلخوری» هستم، 4 دختردارم که «آرزو» سومین دخترم است، بابا یادآوری می‌کند که دختر اولش را در زلزله سال 69 رودبار از دست‌ داده است و اگر آن را هم حساب کنیم «آرزو» می‌شود چهارمین دختر.

در ادامه از پدر زهرا عبداللهی می‌خواهم خودش را معرفی کند، می‌گوید: «ناصر عبداللهی» هستم و 4 دختر دارم که «زهرا» اولین فرزندم است، پدر ملاحسنی هم خودش را این‌گونه معرفی می‌کند: «حسین ملاحسنی» هستم و 4 دختر و 1 پسر دارم که «رقیه» اولین فرزند و امیدم است، «سید آقایار حسینی فلاح» نیز پدر زهرا حسینی است که سه فرزند دارد و «زهرا» اولین فرزندش است.

می‌گویم از حس پدر شدنتان بگویید، همه به‌اتفاق تأیید می‌کنند که سؤالات سخت است و نیاز به پیش‌زمینه دارد، بابا می‌گوید به ما که هیچی نگفتید تا کمی فکر کنیم و پدر عبدالهی نیز تأکید می‌کند هر چه از زهرا پرسیدم موضوع چیست چیزی نگفت!

می‌گویم سختش نکنید سؤالات ساده است و به بابا می‌گویم اولین بار که حس پدر شدن را تجربه کردی را برایمان تعریف کن، می‌گوید: سال 59 ازدواج کردم و اولین فرزندم «معصومه» یک سال بعد از ازدواجمان به دنیا آمد، هرکسی که پدر می‌شود بهترین حس دنیا را تجربه می‌کند و هیچ‌کس نمی‌تواند بگوید آن روز چه حسی داشته است، چراکه قابل توصیف نیست؛ باز یادش می‌آید که اولین دخترش را در زلزله سال 69 ازدست‌داده است، غمی بزرگ که هنوز هم بر روی دلش سیطره انداخته است و حالا بعد از 28 سال یادآوری‌اش برای بابا سخت است اما در این مدت حتی یک‌بار هم به زبان نیاورده است که چقدر جای خالی «معصومه» اذیتش کرده است.

رقیه که می‌بیند بابا از بحث دور می‌شود، می‌پرسد از این‌که فرزندتان دختر بود چه حسی داشتید، بابا می‌گوید: برای من فرقی ندارد به نظرم دختر بهتر از پسر است، هیچ‌وقت احساس نکردم که چیزی کم دارم، رقیه سؤال پرسیدنش گل می‌کند و می‌گوید اسم فرزندانتان را چه کسی انتخاب کرده است، بابا می‌خندد و می‌گوید: من هیچ‌کدام از اسم‌ها را انتخاب نکردم و اسم همه دخترانم را مادرشان انتخاب کرده است.

پدر عبداللهی می‌گوید: آن روز را دقیق یادم است 5 اسفند 1364، خوشحال بودیم که خدا «زهرا خانم» را به ما هدیه داده است، اسم زهرا را پدر و مادرم انتخاب کردند؛ رقیه سؤال می‌پرسد: حس و حالتان زمانی که گفتند فرزندتان به دنیا آمده چه بود؟ پدر عبدالهی می‌گوید: خیلی خوشحال شدیم و خدا رو شکر کردیم که بچه سالم است، برای ما فرقی نداشت که فرزندمان دختر باشد یا پسر، سالم بودن بچه، عنایت خداوند به ما بود و شکرگزار بودیم.

پدر ملاحسنی نیز می‌گوید: من هم دقیقاً یادم است، اواخر سال 62، عصرگاهی بود که گفتند یک دخترخانمی متولدشده است، من خانه بابابزرگم بودم، مادربزرگ مرحومم زنی نجیب، بسیار پاک‌دامن و باعفت به نام «رقیه» بود؛ برای همین نام دخترم را «رقیه خانم» گذاشتم که واقعاً دوستش دارم و ایشان هم من را دوست دارند.

رقیه از پدرش می‌پرسد: وقتی به شما گفتند فرزندتان دختر است چه حسی داشتید؟ می‌گوید: من و همسرم، دخترعمو و پسرعمو هستیم، بعد از اینکه ازدواج کردیم به همسرم گفته بودم که اگر فرزندم دختر باشد 7 تومان و اگر پسر باشد 5 تومان مژدگانی می‌دهم، چون دختر رحمت است و هرچند تا که دختر داشته باشی آن دنیا از تو سؤال نمی‌کنند؛ دختر مایه برکت خانه است و در پیری از پدر و مادر مراقبت می‌کند؛ اما پسر نعمت است و آن دنیا سؤال می‌کنند که چگونه پسرانتان را تربیت کردید.

پدر حسینی نیز می‌گوید: زهرا خانم اولین فرزندمان است که سال 69 به دنیا آمده، زهرا یک ماه زودتر از موعد به دنیا آمد به همین خاطر مادرش نذر حضرت زهرا (س) کرد که زنده بماند به همین خاطر اسمش را «زهرا» گذاشتیم، پدرم نسبت به زهرا محبت زیادی داشت، زمانی که زهرا نوزاد بود پدرم بیشتر از او مراقبت می‌کرد و حتی شیر خشکش را هم پدرم می‌داد. پدر ملاحسنی در تکمیل حرف پدر حسینی می‌گوید: پدرها بهترین تکیه‌گاه و مانند کوهی هستند که هرگز نمی‌لرزند.
 

پدرها توقعی از فرزندانشان ندارند


از پدر حسینی می‌پرسد بهترین کادویی که زهرا روز پدر برایتان خریده چه بوده است، می‌گوید: سلامتی‌اش برایم بهترین کادو است و ما انتظاری از فرزندانمان نداریم، می‌گویم حرف شما درست است اما چه کادویی داده که در ذهنتان ماندگار شده است، می‌گوید: کادو که زیاد داده است نمی‌دانم کدام را بگویم، همین‌که احترام می‌گذارد و قدر پدر و مادرش را می‌داند بهترین کادو است، البته زهرا کادو روز پدر را هم ماه پیش داده است.

پدر ملاحسنی می‌گوید: رقیه خانم معمولاً روز پدر کادوهای مختلفی می‌دهد که بیشتر پیراهن است، رقیه که انگار ته دلش مانده می‌گوید، بفرمایید که اغلب کادوها را نمی‌پسندید؛ پدرش می‌گوید: من همیشه می‌گویم اگر قرار است چیزی برای من بخری باید خودم باشم یا اگر کادویی گرفتید باید برویم عوض کنیم، رقیه زمزمه می‌کند که فوق‌العاده سخت پسند است؛ اما پدرش قبول ندارد و می‌گوید: کمی سلیقه‌ام متفاوت است.

پدر عبداللهی که مانند خودش طبع شاعری دارد بابیان اینکه هر چه از دوست رسد نیکوست، می‌گوید: زهرا کادو زیاد گرفته که همه خوب بوده است؛ اما زهرا خودش به پدرش تقلب می‌رساند که «کلاه آخری» بهترین کادو بوده است، همین‌که حرف کلاه می‌شود پدر ملاحسنی یادش می‌آید کلاه داشته و از ترس رقیه خانم بدون کلاه آمده است.

زهرا درحالی‌که به پدرش نگاه می‌کند طوری که انگار می‌خواهد تقلب برساند، می‌گوید: پدرها که توقعی ندارند ما وظیفه خودمان را انجام می‌دهیم، پدرش هم می‌گوید: واقعاً ما توقعی نداریم، همه محبت دارید و کادو به قیمت نیست و محبت بهترین کادو است.

نوبت به بابا می‌رسد، بابا می‌گوید: آرزو کادوهای زیادی برایم گرفته است، سکه، ساعت، از تولد تا روز پدر و هر مناسبت دیگری یک کادو می‌خرد، بچه‌ها می‌خندند و می‌گویند: عجب پولداری است این آرزو!
 

اگر دخترتان خبرنگار نبود دوست داشتید چه کاره شود؟


از بابا می‌پرسم، دوست داشتی دخترت چه‌کاره شود و از خبرنگار بودنش راضی هستی؟ پدر ملاحسنی می‌گوید سؤال‌ها سخت‌تر می‌شود و بابای عبدالهی می‌گوید: می‌خواهند ما را فیتیله پیچ کنند، نوبت خودشان هم می‌رسد، بابا می‌گوید فکر نکنم نوبت ما شود!

پدر عبداللهی با بابا بحثی شروع می‌کنند و به دنبال پیدا کردن نسبت آشنایی باهم می‌گردند، پس از چندین دقیقه کنکاش بالاخره ردی از فامیلی و آشنای مشترک پیدا می‌شود، رقیه اجازه نمی‌دهد که بابا از زیر این سؤال در برود و می‌گوید: حاج‌آقا سلخوری بفرمایید که دوست داشتید آرزو چه‌کاره شود؟


بابا می‌گوید: من از اول بر عهده خودش گذاشتم و همین‌که سالم و سلامت است برایم کافی است؛ پدر ملاحسنی با گفتن احسنت بابا را تأیید می‌کند، رقیه که از جواب راضی نمی‌شود؛ می‌گوید: وقتی آرزو بچه بود دوست داشتید چه‌کاره شود؟ بابا می‌گوید: آن زمان این‌طور نبود که فکر کنیم بچه چه‌کاره شود و بابای زهرا را شاهد می‌گیرد، اما پدر عبداللهی آرزوی دیرینه‌اش را با آهی از دل می‌گوید: نه؛ من دوست داشتم زهرا پزشک شود و هنوز هم می‌گویم دیر نیست و دوست دارم یکی از بچه‌هایم پزشک شود، آن زمان متقاضیان کنکور زیاد بود، البته در حال حاضر راضی هستم، زهرا با تأکید می‌پرسد راضی هستید واقعاً؟ چون خیلی دردسر دارد، شب و صبح و روز زنگ می‌زنند و دادستانی و بازرسی، شغل سختی است، بابای من تأیید می‌کند، اما بابای زهرا هنوز هم دوست دارد زهرا پزشک شود و می‌گوید: خواستن توانستن است و خودش اگر بخواهد می‌تواند، زهرا می‌داند چقدر دوست دارم پزشک شود.

پدر ملاحسنی هم می‌گوید: من خودم پاسدار بودم و دوست داشتم رقیه خانم در زمینهٔ فرهنگی در سپاه باشد و خودش هم مشتاق بود اما مشکلی پیش آمد و نشد، علاقه داشتم رقیه خانم و برادرش ادامه‌دهنده راهم باشند و من را تقویت کنند، البته دوست هم داشتم که یکی از طلبه‌های فاضل حوزه علمیه باشد، به پدرش گفتم خیالتان راحت رقیه در حال حاضر هم‌دست کمی از طلبه‌ها ندارد و همیشه در حال امربه‌معروف است، پدرش می‌گوید: من هم به خبرنگاری احترام می‌گذارم و امیدوارم باعث عاقبت‌به‌خیری‌اش شود.

پدر عبداللهی می‌گوید: من هم اگر می‌خواهم زهرا دکتر شود به خاطر مباحث مالی نیست و بحث این است که دوست دارم بچه مسلمان‌ها مایه افتخار باشند و در هر عرصه‌ای به‌خصوص در حوزه پزشکی وارد شوند، پدر ملاحسنی نیز با چند بار گفتن احسنت پدر عبداللهی را تأیید می‌کند.

این سؤال را از پدر حسینی هم می‌پرسم، می‌گوید: من هم به نظر زهرا احترام می‌گذارم و از کارش راضی هستم؛ رقیه می‌پرسد: روحیات زهرا برای چه‌کاری بهتر است؛ پدر زهرا می‌گوید: همین خوب است و خدا را شکر می‌کنم.
 

چه زمانی از دخترتان عصبانی می‌شوید؟


به رقیه می‌گویم کمی بحث را چالشی کنیم؛ می‌پرسیم بیشتر چه زمانی از دخترتان عصبانی می‌شوید و حرصتان درمی‌آید؛ پدر حسینی می‌گوید: اگر حرص زیاد بخورید، سکته می‌کنید! با زیرکی ادامه می‌دهد: عصبانیتی که شما می‌خواهید نبوده است و نقطه‌ضعفی ندارد، خانم ملاحسنی می‌خواهد بالاخره حرفی چیزی از زیر زبان من بکشد.

رقیه به پدرش می‌گوید، شما بفرمایید: می‌گوید کلاً راضی هستم و مرا ناراحت نکرده است؛ در خانه لقب «دریا» دارد و صبر و متانتش مثال‌زدنی و در فامیل همیشه زبانزد است، پدر عبدالهی نیز می‌گوید: من هم ناراحتی ندارم؛ زهرا طوری است که در بسیاری موارد با او مشورت می‌کنم.

نوبت بابا می‌شود، بابا هم مثل بقیه پدرها می‌گوید: ناراحتی ندارم و چیزی نبوده است، اما من که می‌دانم، خیلی جاها حرصش را درآورده‌ام به‌خصوص زمان رانندگی! می‌گویم «رانندگی» همین کلمه کافی است که بابا بگوید: همیشه پشت فرمان من را حرص می‌دهد و از رانندگی فقط گاز را یاد گرفته است؛ پدر رقیه هم می‌گوید پس رقیه، تو هم نباید تخته‌گاز بروی!

عاقبت‌به‌خیری و بنده خوب خدا بودن مهم‌ترین توصیه پدران


رقیه فرصت را غنیمت می‌شمارد و به بابا می‌گوید: خاطره خوبی از آرزو دارید؛ بابا کمی فکر می‌کند و می‌گوید: آمادگی ندارم، امروز از دکتر آمدم و در ذهنم چیزی نیست، پدر عبدالهی هم بلافاصله تأکید می‌کند که باید زمینه را فراهم می‌کردید و به ما می‌گفتید تا با آمادگی می‌آمدیم و خودش شروع می‌کند به خاطره گفتن از زهرا.

پدر عبداللهی می‌خندد و به زهرا می‌گوید: یادت است که شکمو بودی! هر دو می‌خندند و یادآوری خاطره برایشان لذت‌بخش است، می‌گوید: زهرا 7 ساله بود؛ یک‌شب خوابیده بودم که احساس کردم از بینی‌ام خون می‌آید، با نگرانی بیدار شدم، فهمیدم زهرا خانوم از یخچال گوجه‌فرنگی برداشته و طوری آن را خورده بود که آب گوجه‌فرنگی را روی صورتم ریخته بود و من فکر می‌کردم که خون‌دماغ شده‌ام.

پدر ملاحسنی هم بهترین خاطره‌اش تدوین کتاب «یادت باشد» توسط رقیه و برادرش است و می‌گوید: این خواهر و برادر برای کتاب دو سال زحمت‌کشیده بودند، روزی که به ما خبر دادند که مقام معظم رهبری از کتاب استقبال و به خواندن آن توصیه کردند بهترین خاطره‌ام بود و امیدوارم این کتاب که در سطح ملی مطرح‌شده به‌زودی جهانی شود.

پدر زهرا نیز بهترین خاطره‌اش را به دنیا آمدن زهرا می‌داند و می‌گوید: زهرا یک ماه زودتر به دنیا آمد و ما برایش گوسفند گرفتیم که قربانی کنیم اما تا زهرا را به خانه بیاوریم یک ماه طول کشید و در این مدت گوسفند را در خانه نگهداری کردیم، بالاخره بعد از یک ماه که زهرا را به خانه آوردیم گوسفند را قربانی کردیم.

رقیه می‌گوید بفرمایید که چه انتظاری از دخترانتان دارید؛ همه پدران تأکید می‌کنند: عاقبت‌به‌خیری و بنده خوب خدا بودن مهم‌ترین توصیه ما است و دوست داریم که دخترانمان به قله موفقیت برسند.

جلسه رو به پایان است؛ نگاهم را روی چهره همکارانم و پدرها می‌چرخانم؛ صدای خنده و شوخی فضا را پر کرده است،‌ دلم برای پدرم که چند قدم آن طرف‌تر نشسته تنگ می‌شود و اشک در چشمانم حلقه می‌زند، بی‌اختیار به یاد این بیت می‌افتم: درخت حرف تبر را به دل نمی‌گیرد/ پدر ببخش رجزهای گاه‌گاهم را...

«عمر و عزتشان زیاد»
 

گزارش از: آرزو یارکه سلخوری، خبرنگار ایسنا، منطقه قزوین

انتهای پیام

  • در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • -لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • -«ایسنا» مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • - ایسنا از انتشار نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
  • - نظرات پس از تأیید مدیر بخش مربوطه منتشر می‌شود.

نظرات

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.