• سه‌شنبه / ۳۰ بهمن ۱۳۹۷ / ۱۳:۳۳
  • دسته‌بندی: همدان
  • کد خبر: hamedan-59830
  • خبرنگار : 50051

گفت‌وگو با مادر شهید علیرضا رجایی:

31 سال دلتنگی

31 سال دلتنگی

31 بهار و تابستان و پاییز و زمستان را بی تو سر کردم  سال‌های تنهایی و داغی جان فرسا را یک تنه به دوش کشیدم  داغ کمرشکن و جگرسوزی که قلب هر مادری را تا ابد سیاه پوش می‎‌کند.

سال‌هاست که که دلم به بوسیدن صورت زیبایش در چارچوب و مرور خاطراتش خوش است قاب عکسی که روبان مشکی در گوشه آن خودنمایی می‌کند و تلنگر می‌زند که ای مادر انتظارت پایانی ندارد و مسافرت همیشه در راه خواهد ماند.

به گزارش ایسنا، منطقه همدان، یاد دارم روزی را که پس از روزها جنجال بر سر اعزام علیرضا به جبهه با شوقی وصف نشدنی روبروی آینه ایستاده و سربند را بر سرش می‌بست و من با چشم‌های اشکی که لحظه‌ای آرام نمی‌شد تکیه بر در داده و قامت رشید فرزندم را نگاه می‌کردم گویی می‌دانستم که دیگر سرنوشت مجال دیدنش را نمی‌دهد و من به اندازه سال‌های دلتنگی نگاهش می‌کردم تا سیر شوم.

زهرا کرمی مادر شهید علیرضا رجائی درگفت‌وگو با ایسنا از خاطرات فرزندش تعریف کرده و می‌گوید: روزی که علیرضا خود را برای رفتن آماده می‌کرد حالی عجیب داشتم و بی قرار بودم  اما او خوشحال بوده و لحظه‌ای لبخند از لبانش محو نمی‌شد و من دوست نداشتم که حال خوش پسرم را خراب کنم.

وی ادامه داد: اشکانم را با گوشه چادر پاک میکردم تا بی قراری مرا نبیند ولی هنگام عبور کردن از زیر قرآن تمام غم‌های دنیا در دلم ریخته شد و حتی مجال نفس کشیدن را به من نمی‌داد به‌طوریکه با صدای بلند شروع به گریه کردم و طبق معمول علیرضا رسم دلداری را برجای آورد.

کرمی بیان کرد: برای بدرقه همراش تا پای اتوبوس‌ها رفتم و هر قدمی که برمی‌داشتم دنیا بر سرم آوار می‌شد اما او همراه با صدای نوحه‌ای که در خیابان‌ها طنین انداز شده بود همخوانی می‌کرد، گویی که در این دنیا سیر نمی‌کند.

مادر شهید رجایی در حالی که  اشک سراسر چشمانش را پوشانده است به خبرنگار ایسنا گفت: هنگامی که به اتوبوس‌ها رسیدیم با انبوهی از بسیجیان و پسران همسن و سالان علیرضا مواجه شدم  که هر کدام  مشغول خداحافظی و دلداری به دلدارهایشان بودند.

وی تصریح کرد: هنگام رفتن علیرضا دستانم را در دستانش گرفت و  گوشه چادرم را بوسید و از من خواست که بعد از رفتنش به حضرت زینب توسل کنم و نام او را همیشه بر زبان داشته باشم و من معنای این جمله‌اش را پس از شهادتش فهمیدم که ناخودآگاه و دیوانه‌وار  نام حضرت زینب را از اعماق وجودم  صدا می‌زدم.

کرمی خاطرنشان کرد: روزهایی که او در جبهه حضور داشت چشمانم به در بود تا نامه و یا خبری از علیرضا برایم بیاورند و تمام دلخوشی من انتظار بود و خیال بازگشت او .

وی اضافه کرد: چند روزی بود که مردم حرف از عملیات سخت و سنگینی به نام کربلای 5 می‌زدند که بسیاری از جوانان در این عملیات به شهادت رسیده و من در خیابان و کوچه‌ها شاهد بازگشت شهدا و تابوت آنها بر روی دوش مردم بودم و هر لحظه برای مسافرم دعا می‌کردم.

کرمی با اشاره به مطلع شدن از شهادت پسرش عنوان کرد: روزی در کنار رودخانه در حال شستن لباس بودم و مثل همیشه خاطرم در جبهه و نزد علیرضا بود، صدای اذان و طبل مرا از فکر پسر رشیدم بیرون آورد و قلبم را به تپش درآورد و با خود گفتم خدایا باز هم گل پرپر شده آوردند.

مادرشهید رجایی با اشاره به اینکه وقتی آن زمان خبر شهادت کسی را می‌آوردند در هر لحظه از روز و شب اذان می‌دادند و طبل می‌کوبیدند افزود: هنگام شنیدن اذان لباس ها را در رودخانه رها کردم و با تمام توان به سمت آبادی دویدم، بی قراری آن روزم عجیب بود؛ پاهایم کم رمق بود اما دوان دوان خود را به آبادی رساندم و صدای گریه و شیون رساتر شد.

وی افزود: هر چه به میدان آبادی نزدیک‌تر می‌شدم شیون‌های مبهمی به گوشم می‌رسید که نام علیرضا را بر زبان می‌آوردند هنگامی که نامش را شنیدم  بند دلم پاره شد اما به خود نهیب می‌زدم  که اشتباه می‌شنوم و هنور چیزی مشخص نیست اما هر چه نزدیکتر می‌شدم نفس کشیدن برایم سخت‌تر می‌شد.

کرمی ادامه داد: از دور دخترانم را دیدم که خاک بر سر می‌ریزند و شیون می‌کنند و انبوهی از مردم با لباس یکدست سیاه سینه می‌زنند و عزاداری می‌کنند و عده‌ای از زنان هم با سینی‌هایی که با ساتن سیاه تزئین شده و بر روی آن پر از گل است، کِل زنان به سمت خانه می‌روند.

وی در حالی که اشک می‌ریخت ادامه داد: با دیدن آن صحنه و شنیدن نام علیرضا، متوجه شدم که پسرم دیگر هیچوقت بازنمی‌گردد و قرار است چشمانم تا آخر عمر به در خشک شود و آنجا بود که برای اولین بار نام حضرت زینب را بر زبان آوردم ، نامی که سالیان سال، آبی گوارا است بر جگر سوخته‌ام.

پدر این شهید بزرگوار که روحانی برجسته و صاحب مسلکی بود  6 ماه پس از شهادت پسرش دار فانی را وداع گفت و در وصیت نامه خود خواسته بود او را  به مدت 3 سال در کنار پسرش دفن کرده و پس از این مدت مزارش را به شهر قم ببرند که پس از نبش قبر با جسم و کالبد سالم پدر این شهید مواجه شدند.

شهید علیرضا رجایی در سال 1350 در یکی از روستاهای شهرستان بهار چشم به جهان گشود و پس از شروع جنگ تحمیلی در حالی که فقط 16 سال سن داشت به جبهه جنگ حق علیه باطل رفت و سرانجام در 26/5/1366 در منطقه عملیاتی کربلای 5 شلمچه با اصابت آر پی جی به گلوی او به شهات رسید.

تصاویر وصیت نامه این شهید در زیر خبر موجود می باشد.

  • در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • -لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • -«ایسنا» مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • - ایسنا از انتشار نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
  • - نظرات پس از تأیید مدیر بخش مربوطه منتشر می‌شود.

نظرات

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.