• شنبه / ۲۷ دی ۱۳۹۳ / ۱۰:۱۹
  • دسته‌بندی: اصفهان
  • کد خبر: isfahan-35459

عاشقانه‌ای از اتریش تا کعبه

20

یک تماس تلفنی با مضمون خبر سرطان سینۀ خواهر؛ این است آغاز داستانی ناتمام در برداشتن گام‌های خستگی ناپذیر برای ملاقات با خدا؛ گام‌هایی که شمارش آن از توان ذهن خارج است و در پس هر یک از آنها هدفی به بلندای آسمان است. هدفی که شاید برای ما با تهیۀ بلیت چند میلیون تومانی حاصل می‌شود، اما برای "ثائر عبود" تنها با یک کوله پشتی 15 کیلویی و با اتکا بر گام‌هایی هرچند کوتاه اما الهی‌اش آغاز شده و ادامه دارد.
 
ثائر عبود، زاده شده از پدری عراقی و مادری آلمانی است که تا 11 سالگی در عراق زندگی کرده. تا پیش از این سفر، مدیر کل یک شرکت اتریشی در دوبی بوده و تمام خصوصیات یک زندگی مرفه را داشته است. او پدر سه پسر 17،18 و 19 ساله است و به جز آلمانی، فرانسوی، انگلیسی، عربی و ایتالیایی نیز می‌داند.

از هنگامی که سفرش را آغاز کرده تا به حال حتی سرما هم نخورده و حتی با وجود اینکه از 40 سالگی تا زمان پیش از سفرش دیسک کمر داشته، الان کوله پشتی 15 کیلویی به کمر بسته و روزانه 33 کیلومتر راه می‌رود بدون اینکه دیگر دردی در کمرش حس کند. می‌گوید تا قبل از اینکه قصد این سفر را بکند، زندگی هیچ تحرکی نداشت؛ حتی اگر عکسی از دو سال پیش او را ببینید، چهره‌اش الان بسیار جوان‌تر به نظر می‌رسد، گویی که دو عکس متفاوت از دو شخص متفاوت را دیده‌اید!سن واقعی‌اش 49 ساله است اما با آغاز این سفر حس 30 ساله‌ها را پیدا کرده است.

سفری که در ابتدا به قول خودش حکم داستان یک سریال خصوصی را برای خواهر مبتلا به سرطانش داشت، اما امروز به سریالی پر مخاطب تبدیل شده که اولین لوکیشن آن، اتریش و لوکیشن پایانی‌اش کعبه است. سریالی که می‌توان نامش را "گام به گام تا ملاقات با خدا" نامید. تنها بازیگرش: ثائر عبود و کارگردانش: قضا و قدر و مخاطبانش نه فقط خواهر شفا یافته‌اش، بلکه تمام باورمندان به لطف و عنایت پروردگار هستد.
 
داستان این سفر باور نکردنی خبرنگار ایسنا منطقه اصفهان را بر آن داشت تا مصاحبه‌ای را در محیط زیبای میدان نقش جهان با این بازیگر نقش اول داشته باشد و گپی دوستانه را به نگارش در بیاورد؛ هرچند ثائر آنچنان شیفتۀ معنویت داستان سفر خودش است که بدون پرسیدن سوالات مصاحبه، خود آمادگی تعریف این قصه را با تمام جزییات شیرینش داشت. گویی که در لحظۀ تعریف انگار همۀ آن خاطرات را به پیش چشمش می‌بیند.
 
آقای عبود داستان این سفر از کجا آغاز شد؟

این داستان حدود دو سال پیش شروع شد، با تماس تنها خواهرم متوجه شدم که مبتلا به سرطان سینه شده است؛ من که شوکه شده بودم، کارم را در دوبی کنار گذاشتم و برای دیدن او به آلمان آمدم. در ابتدا بر روی خواهرم عمل جراحی صورت گرفت و یک ماه بعد هم شیمی درمانی‌اش آغاز شد. اولین تزریق شیمی درمانی‌اش نتیجه خوبی داشت اما دومی نه! من طی این مدت با خودم فکر می‌کردم که چطور می‌توانم کمکش کنم. نوبت تزریق سوم که شد احساس کردم که دیگر انگار به مرگ نزدیک شده است. در همین زمان به خودم گفتم که اگر من مریض بودم چه کاری برای خودم می‌کردم؟ کتاب می‌خواندم یا شاید کاری را انجام می‌دادم که ذهنم درگیر مسئله دیگری بشود و دردم را فراموش کنم.
 
خواهرتان چند ساله است؟

او از من 11 ماه بزرگتر است اما ما مانند دوقلوها بزرگ شدیم؛ می‌دانید مثلا یادم می‌آید زمانی که هریک از ما شیطنتی انجام می‌دادیم و پدرمان قصد دعوای ما را داشت، اگر پدرم می‌پرسید کدامیک از شما این کار را کردید ما هر دو دستان یکدیگر را می‌گرفتیم و می گفتیم: ما. یعنی ما هیچ وقت نمی‌گفتیم که دیگری این کار را انجام داده است.
 
پس شما هم تصمیم گرفتید که حواس خواهرتان را پرت کنید تا بیماری‌اش را فراموش کند؟

بله این شد که من خواستم توجه خواهرم را به سوی خودم معطوف کنم. می‌دانید در شمال غربی اسپانیا در منطقه‌ای به نام "سانتیه گو دکومبوستلا"، کلیسایی است که در آن مقبرۀ "saint james" یکی از حواریون حضرت عیسی است. این مکان برای کاتولیک‌های جهان حکم کعبه مسلمانان را دارد. من هم تصمیم گرفتم برای جلب توجه خواهرم، از اتریش تا اسپانیا، سه هزار و 250 کیلومتر پیاده بروم تا به این مقبره برسم. از خواهرم خواسته بودم تا مادامی که من در این مسیر پیاده‌روی می‌کنم با من در تماس باشد. ما از طریق ایمیل، اس ام اس و شبکه‌های اجتماعی و گاهی از طریق تلفن با هم در تماس بودیم. گاهی به عمد جواب تماس‌هایش را نمی‌دادم تا بیشتر نگران من شود و بیماری‌اش را فراموش کند.
مسیری که من طی می‌کردم طبیعت محض وحشی بود و تنها بار سفرم یک کوله پشتی که تنها یک عدد کیسه خواب، دو جفت جوراب، دو تی شرت، بطری‌های آب، نخ و سوزن و چند تا کرم و دارو درونش بود.
 
چطور راهتان را پیدا می‌کردید؟

کتاب و نقشه‌ها. البته جی پی اس هم نداشتم! در سراسر اروپا هر جا که قدم بگذاری مثل ایستگاه‌های قطار یا فرودگاه‌ها، این مسیر با یک فلش و علامت صدف زردرنگ مشخص شده است و می‌توانید این راه را هرجا که باشید پیدا کنید.
من هم به دنبال مسیرها رفتم. پس از گذشت 10 روز از سفرم، احساس کردم که دیگر راه رفتن، استراحت، خوردن، آشامیدن و حتی نفس کشیدن و کلا همه چیز برایم زجر آور شده است. اینجا بود که از فرط خستگی رو به آسمان کردم و به "الله" گفتم: خدایا اگر کاری کنی که خواهرم زنده بماند و من سالم به saint James برسم، من هم پای پیاده به مکه خواهم رفت.
 
پس اینجا بود که نذر کردید؟

بله من عهد بستم و این شد که پس از بازگشتنم، خواهرم زنده ماند و حالش خوب شده بود. حال این من بودم که باید نذرم را به جا می‌آوردم. پس در مورد خانواده‌ام برنامه ریزی کردم ، سمت شغلی‌ام را به شخص دیگری سپردم و سپس سفرم را در تاریخ 25 جولای 2014 (سوم مرداد 1393) از اتریش آغاز کردم. مسیرم تا رسیدن به ایران با عبور از کشورهای اسلونی، کرواسی، بوسنی هرزگوین، مونته نگرو، آلبانی، مقدونیه، بلغارستان، ترکیه سپری شده است. از مرز بازرگان وارد ایران شدم و با عبور از تبریز، زنجان، قزوین، تهران، قم به اصفهان رسیدم. پس از اصفهان هم به شیراز، بندر لنگه و سپس از آنجا با قایق به دوبی، ابوظبی، ریاض، مدینه، جده و سپس مکه خواهم رفت و از مکه هم با پروازی شش ساعته به اتریش برخواهم گشت؛ در حالی که 10 ماه این راه را پیاده طی کردم! (با خنده)
 
کی به مکه خواهید رسید؟

ببنیند فاصله اصفهان تا مکه فکر می‌کنم کمتر از چهار هزار کیلومتر باشد، اما باید ویزایم را برای ماندن در ایران در شیراز تمدید کنم و علاوه بر این باید ویزای عربستانم را هم در امارات بگیرم. پس زمان پیاده‌روی‌ام بیشتر می شود و تقریبا در هر ماه هزار کیلومتر می‌شود و می‌توانم بگویم که اواخر فرودین به مکه می‌رسم.
 
نظر خانواده درباره این سفر چه بود؟ آیا شما را منصرف نکردند؟

من سه تا پسر دارم. آنها به من گفتند که تو الان مثل افرادی هستی که ما معمولا در روزنامه‌ها درباره آنها می‌خوانیم و یا در تلویزیون آنها را می‌بینیم، اما الان یکی از همان افراد در خانوادۀ ما است. البته الان مطمئن هستم که خیلی به آنها خوش می‌گذرد، چون من در خانه نیستم و هر کاری که دلشان می‌خواهد انجام می‌دهند! البته، زمانی که تصمیمم را برای سفر مکه به همسرم گفتم، او در پاسخ به من گفت: چه کاری از دست من ساخته است و چطور می‌توانم به تو کمک کنم؟
 
بهترین و بدترین خاطرات سفرتان در ایران تا به الان چه بوده است؟

 از هر جایی که گذر کردم، خاطرات بسیار بسیار زیاد و خوبی دارم. اما می‌دانید ایرانی‌ها بسیار خونگرم هستند. مثلا من در تهران با زوج کوهنورد نادیا اسمی خانی و مهدی زندیان آشنا شدم که فاتح هیمالیا بودند و حاضر شدند حتی با من در بیابان نیز پیاده‌روی داشته باشند، البته این را هم باید بگویم که من شلوغی تهران و سر و صداهایش را اصلا دوست نداشتم!

یا در قم که بودم، مردی آنچنان مهمان‌نواز بود که من مجبور شدم دو روز در قم بمانم، چون اصلا آن شخص اجازه نمی‌داد من بروم (با خنده) یا مثلا من همین پنج روز پیش در راه ابوزید آباد (منطقه‌ای بیابانی در کاشان) در حال پیاده‌روی بودم و اصلا آب همراهم نداشتم و بسیار هم تشنه بودم و 20 کیلومتری هم بود که آب ننوشیده بودم. همانطور که راه می‌رفتم ناگهان ماشینی جلوی پایم ایستاد و یک بطری آب و مقداری موز به من داد و رفت! اصلا نفهمیدم که این شخص از کجا آمد! بعد از مدتی من دوباره آن شخص را در کافی نت دیدم و ازش پرسیدم: آن آب و موزها را از کجا آوردی؟ آخر وسط راه جایی برای خرید نبود! آن مرد به من گفت که من دیدم تو در حال پیاده روی هستی، پس برگشتم برایت خریدم و آوردم تا به تو بدهم!

حالا این را می‌خواهم بگویم که من مطمئنم اگر در ایران به اصطلاح قرار باشد که من زمین بخورم، می‌دانم همواره کسی هست که نگذارد من به زمین بخورم و دستم را می‌گیرد!

ایرانی‌ها رفتار دوستانه ندارند، بلکه مانند اعضای خانوادشان با شما رفتار می‌کنند. اگر بخواهم بگویم ایرانی‌ها رفتار دوستانه داشتند، خب می‌توانم بگویم آلمانی‌ها هم رفتار دوستانه دارند؛ می‌آیند با شما صحبت می‌کنند و بعد هم خداحافظ و تمام! اما ایرانی‌ها انقدر با من صمیمی بودند که اصلا در این مدت دلتنگ خانواده‌ام نشدم چرا که مثل اعضای خانواده‌ام با من رفتار کردند. ببینید مثلا ترکیه‌ای‌ها هم بسیار مهربان بودند اما به محض اینکه از مرز بازرگان وارد ایران شدم، نوع صمیمت عمیق‌تری و متفاوت‌تری را در ایرانیان دیدم.
 
و خاطره بدتان؟

ببین در مورد خاطر بد، روزی که من به پایان سفرم در "saint james" رسیدم به خودم گفتم: خب دیگر، به آخرش رسیدم. تا دیروز من هدف داشتم و امروز دیگر هدفی ندارم! باید هدف دیگری پیدا کنم! می‌دانی آن روز بدترین روز زندگی‌ام بود و اصلا روز خوبی نبود!
 
رفتار اصفهانی‌ها با شما چطور بود؟

بگذار این را بگویم، من وارد هر شهری که می‌شدم تعابیر مختلفی از شهرهای مقصد بعدی‌ام می‌شنیدم ! مثلا به من می‌گفتند که اصفهانی ها طوری سکه پول را سفت در مشتشان نگه می‌دارند که نمی توانی آن را از دست آنها بیرون بکشی! اما خب شماها اینطور نبودید! (با خنده) باید بدانید من هرجای ایران که می‌روم، مردم مرا دوست دارند و بسیار گرم با من رفتار می کنند.
 
تا الان خطرات سفرتان چه بوده است؟

هیچ خطری. هیچ! چون به قول دوستی، من مثل بقیۀ توریست‌ها نیستم که بخواهید من را سالم و سلامت از شهری به شهر دیگر ببرید. البته باید بگویم که روزنامه‌ها و آژانس های خبری در کشورهای مختلف هم کمک بزرگی به من کردند. چون من زبان همه کشورها را بلد نبودم، تنها با نشان دادن روزنامه‌ای که خبرم در آن چاپ شده بود آنها را از هدف سفرم آگاه می‌کردم، اما در ایران، اینطور نیست! مردم اصلا روزنامه نمی‌خوانند. تنها نگاهی به عنوان و چند خط اول آن می‌اندازند و از خودم سوال می‌پرسند.

راستش ایران از هم از نظر طبیعی زیباست و هم از نظر اخلاق مردمی؛ من کشورهای بسیاری سفر کردم و می‌فهمم که ایرانی‌ها بسیار با یکدیگر خوش رفتار هستند حتی اگر با همدیگر مشکل داشته باشند آن را بروز نمی‌دهند و من چنین اخلاق خوبی را در هیچ جای دنیا ندیدم. اینها اصلا تعارف نیست که می‌گویم.

البته غذاهای ایرانی عالی هستند. همه غذاهای ایرانی را دوست دارم به غیر ازکله پاچه! از آنجا که همیشه در حال راه رفتن هستم، همه نوع غذایی را امتحان می‌کنم. اما بریانی را هم خیلی دوست دارم.
 
زمان تحویل سال نوی میلادی کجا بودید؟

 در حال پیاده‌روی در تاریکی شب و آنقدر هم راه رفتم تا به مسجدی رسیدم و در آنجا استراحت کردم! می‌دانید، زمانی که در تاریکی جاده راه می‌روی، آن موقع است که متوجه می‌شوی چرا ساختمان‌ها را ساخته‌ایم! احساس می‌کنی که خیلی کوچکی،کوچک‌ترین صدایی تو را هراسان می‌کند... احساس می‌کنی که خودت و دنیای درون خودت را پیدا کرده‌ای.
 
الان چطور با خانوادتان رابطه دارید؟

طی این مدت سفر تا به حال یک بار همسرم در مقدونیه به من ملحق شده، خواهرم در تهران و دفعه سوم نیز همسرم را دبی خواهم دید تا برایم کفش و وسایل جدید بیاورد.
اما از طریق تماس تلفنی و شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباط هستیم. می‌دانید، همسر و یکی از دوستان من هر روز در وبلاگی تمام وقایع روزانه من را از زبان خود من می‌نویسند و من چون طرز نوشتن آنها را دوست دارم از خواندن انها احساس خوبی پیدا می‌کنم.
 
آیا تا به حال به فکر تسلیم شدن افتاده‌اید؟

نه! زمانی که این سفر را شروع کردم تنها به فکر ادامه دادنش بودم. اگر کاری که قصد انجام آن را داشته‌ای را نیمه کاره رها کنی، فقط وقت تلف کردن بوده است. هیچ وقت کاری را که شروع می‌کنید متوقف نکنید، تمامش کنید.
 
برنامه‌تان برای بعد از این سفر چیست؟

نمی‌دانم! اصلا نپرسید. من به دنبال تغییر هستم؛ من حتی در راه یک بار با خواهرم تماس گرفتم و به او گفتم: تو زندگی من را تغییر دادی و این چیزی بود که من می‌خواستم.
 
وقتی مقابل کعبه قرار می گیرید می‌خواهید به خدا چه بگویید؟

نمی‌دانم.
 
نمی‌دانید! یعنی تا به حال به آن فکر نکرده اید؟

البته! تمام مدت به آن فکر کرده‌ام... ببینید در طول سفر تا به حال اتفاقاتی برایم رخ داده که بعدا حکمت آن را درک می‌کردم... می‌خواهم بگویم مثلا اتفاقاتی می‌افتد که مجبورم آنها را قبول کنم و بعضی مواقع نمی‌توانم آنها را قبول کنم، پس با آنها مبارزه می‌کنم. دنیا قانون خاص خودش را دارد و ما باید بپذیریمش و زمانی که این کار را کردیم، آدم موفقی هستیم. مواقعی هم هست که یک نیرویی جلوی من را می‌گیرد و نمی‌گذارد من فراتر بروم و اینجاست که در آخر روز متوجه می‌شوم که چرا! چون مثلا باید شخص خاصی را ملاقات می‌کردم....

می‌دانی می‌خواهم بگویم که سفر من دارد به طور واقعی اتفاق می‌افتد و اینکه چطوری بگویم این همه اتفاقاتی که برایم می‌افتد، منظورم کل سفر من همه اش (مکث طولانی )

همه‌اش "قسمت" است، قسمت!
 
منتظر جواب‌های دیگر و یا واضح‌تری به دو سوال پایانی بودم... مثلا اینکه بگوید: به خدا می‌گویم، خدایا شکرت از این که به من قدرت دادی تا این همه راه را طی کنم....

اما در طول مصاحبه که سراسر به زبان انگلیسی صحبت می‌کرد، آنچنان کلمه "قسمت" را با لهجه عربی غلیظ گفت که احساس کردم که واقعا ابتدا و انتهای سفرش تماما "قسمت" بوده و این هم شاید قسمت من بود تا زائری پیاده را با چنین ارادۀ وصف ناپذیری برای لحظاتی هرچند کوتاه نظاره‌گر باشم.

 گفت‌و گو از: الهه سیف‌الدین، خبرنگار ایسنا- منطقه اصفهان

  • در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • -لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • -«ایسنا» مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • - ایسنا از انتشار نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
  • - نظرات پس از تأیید مدیر بخش مربوطه منتشر می‌شود.

نظرات

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.