• یکشنبه / ۲۰ بهمن ۱۳۹۲ / ۰۹:۵۳
  • دسته‌بندی: کرمانشاه
  • کد خبر: kermanshah-41132
  • خبرنگار : 50182

خاطرات یک انقلابی کرمانشاهی

شب کشیک در شهربانی بدون اسلحه!

scan0068

خون روی لباسهایم خشک شده بود و پیراهن به تنم چسبیده بود و دویدنها و نفس نفس زدن هایم در هوای زمستان با زبان روزه رمقی برایم نگذاشته بود، توی محاصره افتاده بودم که پیرمردی با تسبیح دستش نزدیک شد و آرام طوری که فقط من بشنوم گفت: "دست راست یه کوچه هست"...

کوچه را که تا انتها رفتم، پیچیدم، اما نزدیکی های دبیرستان آذر که در همان منطقه بود دو مامور گیرم انداختند، به هر بدبختی و فلاکتی بود خودم را از دستانشان نجات دادم و با فرار از دست آنها داخل حیاط مدرسه رفتم.

با سرایدار مدرسه که با محل آشنا بود همراه شدم و او مرا سوار ماشین کرد، اما راننده ماشین جرات نمی کرد مرا با آن سر و وضع تا مرکز شهر ببرد و می گفت همه آن حوالی را مامور گذاشتند و بعد از اندکی طی مسیر مرا دم در خانقاه پیاده کرد.

همانجا که پیاده شدم به حالت نیمه بیهوش افتادم روی زمین و اعلامیه های دستم را از زیر در خانقاه تو فرستادم و اینطوری، اگر مامورها هم گیرم می آورند مدرکی برای دستگیریم نداشتند.

گذشت زمان را نفهمیدم و همانجا از هوش رفتم و بعد از حدود دو ساعتی که به هوش آمدم راهی منزل یکی از دوستانی که در همان نزدیکیها بود شدم و آنجا قدری سر و وضعم را درست کردم.

محمد ایزدی یکی از مبارزان انقلابی اینها را در گفت و گو با خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا)منطقه کرمانشاه، می گوید و ادامه می دهد: این اولین تظاهرات منسجم کرمانشاه در 19 رمضان سال 1357 بود که منجر به درگیری با مامورین شهربانی شد.

حرکتمان آن روز از مسجد ترک ها شروع شد، 50 نفری می شدیم و با صلوات فرستادن حرکتمان را شروع کرده بودیم.

اما همین که رسیدیم نزدیکی های میدان (شهناز) مامورها سرو کله شان پیدا شد و همه فرار کردند و کمی آن طرف تر همگی توی محاصره افتادیم که خدا خواست و خیلی هامان نجات پیدا کردیم.

اما همیشه این طور نبود، 10 دی ماه سال 1357 که از طرف مسجد بروجردی به طرف میدان فردوسی(که مجسمه شاه در آن نصب بود) حرکت کردیم، من جلوی صف راه می رفتم و شعار تنظیم می کردم  و وقتی به نزدیکی های پارک ولیعهد (پارک لاله فعلی) رسیدیم، یکی پیش من آمد و گفت:" تریلی و کامیون دور میدان آماده است و برنامه گذاشتیم مجسمه شاه را پایین بیاوریم"...

تعجب کردم، چون اگر اینطور برنامه ای ریخته شده بود من از آن خبر داشتم و به همین خاطر مشکوک شدم که از ساواکی ها باشد که می خواهند به بهانه اینکه بچه ها قصد پایین آوردن مجسمه را دارند بریزند و همه را قتل عام کنند.

بچه ها را در جریان گذاشتم و گفتم قیافه طرف به ساواکی ها می خورد اما همین که رسیدیم به خود پارک از طرف میدان شلیک ها شروع شد و تعدادی بسیار زیادی از مردم کرمانشاه در همان روز بی هیچ بهانه ای قتل عام شدند.

بچه ها که این طرف شهر داشتند قتل عام می شدند، مردم در آن طرف شهر به کاخ استانداری حمله کردند و پالیزبان که استاندار وقت آن زمان بود دستور شلیک به مردم را صادر کرد و آن قدر نیروهای کاخ استانداری شلیک کردند تا گلوله هایشان تمام شد و آن وقت بود که مردم ریختند داخل کاخ و اسلحه ها را از دست نیروهای شهربانی و ساواک گرفتند.

از 10 دی تا 12 بهمن ماه سازماندهی نیروهای انقلابی به سرپرستی شهید سید«سعید جعفری» در چهار منطقه شهر انجام شد و به من مسئولیت منطقه چهار که در آن سه پایگاه قرار داشت داده شد.

پایگاه های ما در خیاطی کاخ در دبیر اعظم، مسجد حاج قنبر و مسجد ترک ها بود که شعارهای انقلاب که یا تلفنی و یا حضوری از قم فرستاده می شد از همین پایگاه ها توزیع می شد.

تظاهرات های پی در پی و درگیری ها از 12 بهمن ماه و با ورود امام شتاب بیشتری در کرمانشاه گرفت و روزی نبود که خون مردم روی زمین ریخته نشود.

غروب 22 بهمن که انقلاب رسما به پیروزی رسید، کمیته ای به سرپرستی شهید سید «سعید جعفری»  تشکیل شد و شهید جعفری آن شب به من گفت صدا و سیما را تحویل بگیرم اما در آن زمان که کمونیست ها نیز به صدا و سیما اعلامیه می دادند برای پخش، من از این کار سرباز زدم و گفتم نمی توانم ببینم که اعلامیه کمونیست ها با مجوز من از صدا و سیما پخش شود و برای همین به دستور شهید جعفری شهربانی را تحویل گرفتم.

من و فردی به اسم «هادی خدایار» به شهربانی رفتیم و به من که تا آن زمان سربازی نرفته بودم و اسلحه را حتی از نزدیک دست نگرفته بودم، اسلحه دادند.

به شهربانی که رسیدیم یک افسر شهربانی هنوز آنجا بود و گفت من سوسیالیست هستم و مخالف شاه و برای همین من را گذاشته اند.

من و هادی که کار با اسلحه را بلد نبودیم اسلحه را دادیم دست آن افسر و از او خواستیم که چاشنی اسلحه را جا بندازد و لحظه ای هم فکر نکردیم که نکند اسلحه را پر کند و بگیرد سمت خودمان! اما از آنجا که خدا خواست اتفاقی نیفتاد و همه چیز ختم به خیر شد.

چاشنی اسلحه که جا افتاد اسلحه را دادند به من، اما من که تا آن روز حتی اسلحه را از نزدیک هم ندیده بودم ترجیح دادم آن را دست نگیرم.

آن روز و شب خیلی مهم بود و امنیت، به ویژه در حوزه شهربانی باید حفظ می شد و برای همین من که اسلحه دست نگرفتم زیر پالتوی بلندی که داشتم یک چوب گذاشتم تا شبیه اسلحه به نظر برسد و شب پیروزی انقلاب را تا صبح بدون اسلحه کشیک دادم!...

ایزدی که حالا 57 ساله شده می گوید: دوباری پیش از انقلاب دستگیر شدم اما چون مدرکی نداشتند فقط بازجویی می شدم که آن هم با انکار همه چیز از سوی من به خیر می گذشت و آزاد می شدم.

یادم هست وقتی فرستادنم به دادگاه و قاضی که گفت "مقلد کی هستی؟" گفتم خدا و پیغمبر و هر چه می گفت مرجع تقلیدت کیه؟ من می گفتم خدا و پیغمرش و خیلی چیزها را این طوری منکر می شدم و هیچ وقت نتوانستند سندی برای دستگیریم بگیرند...

او سابقه انقلاب در کرمانشاه را به حضور شهید اشرفی اصفهانی مربوط می داند می گوید: شهید اشرفی اصفهانی با دعوت از سخنرانان برجسته ای مانند آیت اله فلسفی، مرحوم کافی، خزلی و مرحوم طالقانی در مسجد بروجردی خیلی از مردم کرمانشاه را با امام (ره) و انقلاب آشنا کرد.

 محمد ایزدی که در بهبهه انقلاب دانشجوی رشته مکانیک انستیتو تکنولوژی کرمانشاه بود، حالا بازنشسته شده و جایی در همین شهر خودمان با خاطراتش روزگار می گذراند...

گفت و گو از: محبوبه علی آقایی، خبرنگار ایسنا منطقه کرمانشاه 

 

 

  • در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • -لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • -«ایسنا» مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • - ایسنا از انتشار نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
  • - نظرات پس از تأیید مدیر بخش مربوطه منتشر می‌شود.

نظرات

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.