جشنواره فجر

  • یکشنبه / ۲ خرداد ۱۳۸۹ / ۱۴:۲۹
  • دسته‌بندی: استان ها
  • کد خبر: 8903-01321
  • منبع : نمایندگی خوزستان

/گزارش/ انگار هيچ‌كس يادش نيست اين جا خرمشهر است

/گزارش/ 
انگار هيچ‌كس يادش نيست اين جا خرمشهر است

خرمشهر شبيه اسمش نيست، شبيه خرم نيست. شبيه شهر نيست، خرمشهر شبيه غريب‌ترين جاي خاك است در هياتي آشنا كه از پس سال‌ها هنوز سايه جنگ بر سرش سنگيني مي‌كند.

كوچه‌ها و خيابان‌هاي خرمشهر عجيب ساكت‌اند و اين شهر اگر چه زنده است ولي نبضي آرام و بي‌صدا دارد. در هر كوي و كوچه‌اي ويراني روي خانه‌ها ريخته است و گذري نيست كه در آن ويرانه‌اي، آواري نباشد.

به گزارش خبرنگار ايسناي خوزستان ـ خرمشهر انگار تنها در سوم خرداد خرمشهر است و باقي ايام گوشه‌اي دور و مهجور در جنوبي‌ترين جاي اين مرز است، اصلا انگار همان خرمشهري نيست كه به خاطرش روزي، روزگاري همه به ‌آب و آتش زدند و با چنگ و دندان از دست بيگانه پس گرفتند، اصلا انگار هيچكس يادش نيست اين جا "خرمشهر" است.

با گذشت بيش از دو دهه از پايان جنگ و با وجود تمام اقداماتي كه صورت گرفته است، پيدا كردن محروميت در كوچه‌هاي خرمشهر اصلا سخت نيست، خرابي از سر روي همه جا مي‌بارد.

ديوارهاي سوراخ سوراخ كه جاي گلوله‌ها و تير و تركش‌ها را هنوز و بعد از اين همه سال بر تن دارند، درهاي زنگ‌زده و حياط‌هاي بي‌در و پيكر، انگار كسي يادش نبوده كه اين جا بايد باز ساخته شود، اين جا كه با مردمش سپر شد براي آبادان و اهواز و خوزستان و تهران و ايران. اصلا چرا اين جا هنوز و اين همه بعد از چنگ اين جور مانده است؟

از بس از در و ديوار خرمشهر عكس ديده‌ايم اگر گذرمان به كوچه‌هايش بيفتد چندان هم احساس غريبي نمي‌كنيم، شايد هم خاصيت اين شهر باشد كه اين جور با همه مردم اين خاك آشنايي مي‌كند و همه با او غريبه‌اند.

يكي از ساختمان‌هاي يكي از كوچه‌هاي خرمشهر، خانه نيمه سرپايي است كه چند خانواده را در خود جاي داده است. معماري خانه اشاره مي‌كند كه روزگاري چه با دقت و حساب‌شده ساخته شده است. حسن پيرمردي است كه در يكي از واحدهاي اين ساختمان خانه كرده است. آرام از پله‌هايي كه به پشت بام مي‌رسند، بالا مي‌رود. از بام خانه، كوجه‌ها و خانه‌هاي دور و بر تا دورها پيداست، جاي جاي چشم‌انداز پشت بام اين خانه جاي توپ‌ها و خمپاره‌هاي 30 سال پيش مانده است. حسن كم‌حرف است، از حرفهايش دستگيرمان مي‌شود كه وقتي جنگ شروع مي‌شود آنها شلمچه بوده‌اند و با تهاجم عراق، همه به ماهشهر مي‌روند و بعد از جنگ دوباره بر مي‌گردند. دست‌ها را از پشت قلاب مي‌كند و لبه ديوار پشت بام مي‌ايستد و ساكت به خرمشهر نگاه مي‌كند.

يكي از همسايه‌ها پيرزني است كه در خانه را باز مي‌كند و دستي به تعارف مي‌كشد.ديوارها سيماني و تاريك و اتاق‌ها بزرگ و خلوت. از اتاقي كه حالا آشپزخانه شده بوي خوب گوجه و باميه‌اي كه روي اجاق قل‌قل مي‌كند، مي‌آيد و مي‌پيچد، زندگي در سكوت نگاه مي‌كند.

همه ساكنان اين ساختمان جنگ‌زدگاني هستند كه بعد از جنگ برگشته‌اند و خانه‌هايشان را زير آوارها پيدا نكرده‌اند و در اين ساختمان بر جا مانده، بار و بنديل مهاجرت را چيده‌اند. در همه خرمشهر از اين خانه‌ها كه بعد از جنگ مسكن خرمشهري‌ها برگشته از دربدري، شده‌اند و از صاحبان واقعيشان نشاني نيست زياد به چشم مي‌خورد. به اين خانه‌ها حالا در اصلاح «تصرفي» مي‌گويند.

ريتم زندگي در خرمشهر آرام است و در آفتاب داغي كه روي شهر پهن شده همه چيز كند پيش مي‌رود.

از دور ساختماني چند طبقه بين خانه‌ها پيدا است. از طبقه هم‌كف ساختمان اسكلتي برجاست كه بچه‌ها پشت ستون‌هايش بازي مي‌كنند و پله‌هايش را با سر و صدا بالا مي‌روند. در راهروهاي اين آپارتمان، واحدهايي هست كه مي‌توانند دلباز و نورگير و روشن باشند ولي راهروها و خانه‌ها و اتاق‌ها همه در تاريكي كم‌رنگي فرورفته‌اند. لطيفه زن تنهايي است كه از روزهاي آوارگي به اين جا رسيده است. تنها در يكي از واحدهاي بزرگ طبق اول روزگار مي‌گذراند و مي‌گويد: "هر كي براي خودشه، نمي‌خوام باري سر دوش برادرم باشم، همين خرمشهر زندگي مي‌كنند و كمكم مي‌كنند ولي مزاحمشون نباشم بهتره..."

تمام زندگي لطيفه در يك اتاق جا شده و بقيه اتاق‌ها خالي از هر چيزي هستند، نه فرشي و نه موكتي و نه نوري.

بچه‌ها از سر و كول هم بالا مي‌روند و پله‌ها را مي‌دوند و راهروهاي آپارتمان قديمي‌شان را نشان مي‌دهند، همه واحدهاي اين آپارتمان هم تصرفي هستند، ساختماني كه از گل‌هاي كاشي‌هاي قديمي و ترتيب اتاق‌ها و پنجره‌ها و پيشخوان آشپزخانه‌هايش مي‌شود حدس زد روزگاري دور معماري مدرني داشته است. حالا از آسانسور آپارتمان آن سال‌ها تنها چارچوبي زنگ‌زده مانده است.

اميد، با خنده بازيگوش و كودكانه‌اش، مي‌گويد: "اومدن اينجايه بسازن، مي‌خواستن برامون كاشي طلا بذارن، ما موافقت نكرده‌ايم! گفتيم همي طوري بهتره!"

اميد مدام از استخري كه انگار در آن نزديكي است حرف مي‌زند و سراغ بليت استخر را مي‌گيرد و مهدي، با صورت تيره و چشمهاي براقش، در سكوت تاييدش مي‌كند.

در راهروهاي آپارتمان، بوي تند غذا و ماهي سرخ‌شده پيچيده است.

خانه نيمه خرابه آجر قرمزي در گوشه‌اي از كوچه ديگري افتاده است. دخترك چشم‌ روشني از لاي در سر مي‌كشد، تنها نشان زندگي در اين مخروبه، همين چشم‌هاي روشن و سبز اوست. احمد، برادر بزرگتر خديجه، ما را به پشت بام مي‌برد، پشت بام‌هاي اين شهر هواي عجيبي دارند، مثل اين كه آسمان آوار شده باشد روي بام‌ها.

روي پشت بام احتمالا طبقه ديگري هم بوده كه حالا ديوار‌هايش فرو ريخته‌اند و جاي خمپاره‌ها، روزنه‌اي به كوچه شده است. خديجه مي‌خندد و روي خرابه‌هاي پشت بام راه مي‌رود، ناي بازي كردن ندارد. فاطمه، مادر بچه‌ها، درِ گوشي‌ مي‌گويد كه نهار نخورده‌اند و هيچ چيز ندارند. پدر بچه‌ها صبح‌ها سر ميدان مي‌ايستد و اگر كاري پيدا شود، ناني براي خوردن خواهند داشت و اگر نه مثل امروز هم گرسنه مي‌مانند.

اين خانواده در اتاق كوچكي از اين خانه آجر قرمز زندگي مي‌گذارنند و بقيه خانه، خرابه‌اي كثيف و آوار است.

از كوچه‌ها كه به بازار بزني، در هياهوي بازار صفا هم گذر آرام زندگي را مي‌شود ديد.

غانم، 59 ساله و خوش رو است. سر يكي از گذرهاي باريك بازار صفا مغازه ميوه فروشي‌ دارد. مي‌گويد جنگ كه شده از خرمشهر رفته‌اند.

مي‌گويد: «اول رفتيم شادگان، بعد از اون جا رفتيم شيراز، بعد هم كرج، همون جا مونديم. بچه‌هام كرج به دنيا اومدن، همون جا بزرگ شدن، سال 76 همه‌مون برگشتيم خرمشهر، بچه‌ها هم اومدن.

برگشتيم ديگه ... گفتيم وطنمونه، اين جا بهتره، ولي هنوز همه جا خرابه، به خرمشهر نمي‌رسند، دزدي هم اينجا زياده.

براي خرمشهر بودجه تعيين مي‌كنند، بعد معلوم نيست اين پول‌ها كه به اين جا مي‌رسه چه مي‌شه.

مسوولان كشوري كه مي‌آيند خرمشهر بايد از مردم بپرسند وضع اين جا چه جوره نه از مسوولان اين جا.»

بعد دوباره از بچه‌هايش مي‌گويد: «سه ‌تا پسر دارم، باهام اومدن خرمشهر، حالا درس مي‌خونن، 2 تا دانشجو و يكي هم سرباز. دخل و خرجمون هم به هم نمي‌خونه»

و بعد دوبار مي‌رود سر خرمشهر: « وضع بهداشت و اقتصاد و همه چي اين جا خرابه. ما هم كه اومديم پشيمون شديم، هر كسي كه برگشته خرمشهر پشيمون شده...»

مكي، در پيچ گذري ديگر، سبزي مي‌فروشد: « جنگ كه شد رفتيم مشهد. همون جا، سال 60، ازدواج كردم. فاميل‌هامون همه با هم رفته بوديم، جنگ‌زده بوديم. همون‌جا بچه‌هام دنيا اومدن، سه تا بچه دارم. سال 70 برگشتم خرمشهر، از همه خانواده‌ام، من برگشتم با زن و بچه‌هام. خونه پدريم رو بازسازي كرديم و خودم دارم اين جا تنها زندگي مي‌كنم، بقيه ورثه خونه پدري، مشهد هستند، مادر هم مشهد موند.»

«وطنه ديگه... اگر بر نمي‌گشتيم خونه پدريمون خالي مي‌موند. وقتي اومديم خونه با خاك يكسان شده بود، بعد ساختيمش.»

«وطن عزيزه... ما برگشتيم كه براي بقيه هم روحيه بشه و برگردند خرمشهر. مشهد كه بوديم، خوب... جاي مقدسي بود ولي غريبي مشكله.»

« حالا هم اين جا مشكل آب بهداشتي داريم، براي آب خوردن، آب معدني مي‌خريم، اين جا آب جِرم داره و ته‌نشين مي‌شه، براي همين بيشتر مردم خرمشهر سنگ‌كليه دارن و امكانات هم نيست...»

عزيزه، پاي بساط كوچك باميه نشسته و به رهگذران بازار صفا نگاه مي‌كند. معترض است: " چهار تا بچه مدرسه‌اي دارم، سه تاشون ديگه نمي‌تون برن مدرسه، پولش رو نداريم، وقت جنگ، رفته بوديم مشهد، مشهد بهتر از اين جا بود. حالا براي خرج زندگي، نشسته‌ايم توي بازار، كميته امداد هم هر سه ماه يك بار حقوق مي‌ده...

پنج تا نامه فرستادم جواب هيچ كدومشون نيومد. ديگه نشستم توي بازار و پاي همين بساط باميه و لوبيا...»

عزيزه هنوز دارد گله مي‌كند كه زن ديگري پاي بساط مي‌ايستد، بي‌مقدمه اشكش مي‌ريزد و دست مي‌گذارد روي نان تازه و گرمي كه روي دستش است و مي‌گويد: « به همين نمك قسم اين نون خالي رو هم به زحمت براي بچه‌هام تهيه مي‌كنم. چهار تا نامه نوشته‌ام، حتي يكي از نامه‌هام رو هم جواب ندادن.

طعم ماهي و ميوه يادمون رفته و توي خونه شوهر بيمار و عليلم هم هست.»

بوي نان تازه ما را به نانوايي ته يكي از گذرها مي‌برد. نويد، جوان خرمشهري، يكي از كارگرهاي نانوايي است كه همين جور كه نانها را از تنور در مي‌آورد و روي پيشخوان مي‌گذارد، تعريف مي‌كند: « سال 65 توي مشهد به دنيا اومدم، خانواده‌ام هم مجبور شده بودن از خرمشهر بيان بيرون. سال 71 همه‌مون برگشتيم ولي پدرم از 68، از وقتي جنگ تمام شد برگشته بود خرمشهر. حالا پدرم بيكاره، قبل از جنگ توي خونه پدربزرگم زندگي مي‌كردند، حالا هنوز هم توي همون خونه هستيم.»

بعد با لبخندي جوان و روشن مي‌گويد: « با اين همه، ناراضي نيستيم كه برگشتيم خرمشهر.»

پروانه، مشتري ميانسال نانوايي، سر درددلش باز مي‌شود، زود نان‌هاي داغ را تا مي‌كند و توي كيسه مي‌گذارد و همين جور شكايت مي‌كند: « ما پشت دانشگاه آزاد زندگي مي‌كنيم، خيابان‌ ارغوان، منازل بهزيستي، سه تا پسر بيكار دارم و بي‌سرپرست هم هستم، شوهرم فوت كرده. تحت پوشش بهزيستي هستم و بهزيستي هم از اسفند تا حالا حقوق نداده‌اند، اعتراض هم كه مي‌كنيم مي‌گن بريد اهواز و از بهزيستي كل بپرسيد.

زندگي نمي‌گذره، يه پسر دارم كه پيش دانشگاهيه و ديگه مدرسه رو رها كرده، خوب پولي هم ندارم كه بخوام مجبورش كنم درسش رو ادامه بده."

پروانه به اصرار مي‌خواهد كه ما را به محله‌اش ببرد تا چيزهايي كه مي‌گويد را ببينيم. راه مي‌افتيم و به راهنمايي پروانه به منطقه‌اي كه نام خيابان‌هايش ارغوان است مي رويم.

پروانه در كوچه پيش مي‌رود و مي‌لنگد و مختصر خريدش را به دنبالش مي‌كشد و همين جور ادامه مي‌دهد: « اصلا رسيدگي نمي‌كنند، حقوق نمي‌دن، سه بار براي يك كولر نامه داده‌ام به رييس جمهور، هنوز كولر ندارم، با حقوق بهزيستي چه كار كنم؟ ماهي 50 هزار تومان ...»

با صداي آرامتري مي‌گويد: « اين‌جا داره به جاهاي بدي كشيده مي‌شه، حيف خون جوان‌ها كه اين‌جا ريخته شد.»

و مي‌گويد: « من پنج تا بچه ام را هشت سال با بدبختي بزرگ كردم با همين حقوق بهزيستي. شوهرم هشت سال جنگ توي سپاه بود و مي‌جنگيد ولي بعد از جنگ، گفتند چون از اول سرباز وظيفه بوده و وارد شده چيزي به ما تعلق نمي‌گيره...»

كوچه‌هاي محله پروانه كه محله بزرگي هم هست، همه خاكي‌اند، مي‌گويد: « هفت سال است هي درخواست مي‌كنيم بيايند آسفالت كنند ولي خبري نيست.»

حياط خانه پروانه در آفتاب ظهر، بي رمق و بي‌رونق است. اتاقي بلوكي در گوشه حياط به خانه اضافه شده كه پروانه مي‌گويد براي پسرش كه ازدواج كرده ساخته‌اند تا مستقل باشد.

در ورودي خانه لحظه‌اي باز مي‌شود و جوان خواب آلود سري مي‌كشد و بي‌خيال بر مي‌گردد. پروانه پارچ آب مي‌آورد و تعارف مي‌كند و ريز ريز گله مي‌كند: « سه پسر جوانم توي خونه الان خوابند، يكي‌شون هم معتاد شده. يكي هم ترك تحصيل كرده... پسرم رو سه بار بردم كمپ ولي وقتي به محله بر مي‌گرده، باز هم به سمت مواد مي‌ره، اين جا هم كه منبع خريد و فروش مواد شده و همه يك جوري با مواد درگير شده‌اند.»

پروانه آرامتر و در گوشي مي‌گويد: « توي محله‌مان، همين كوچه پشتي خانه‌اي هست كه همه جوانها رو به راه‌هاي بد مي‌كشه و هيچ كس هم نمي‌ياد جمعش كنه. خونه رو يه زن معتاد از كميته امداد گرفته.»

در خيابان‌هاي خرمشهر پيش مي‌رويم، در گذر از خياباني جواني در سايه درخت تُنُكي ايستاده و با تنور گازي كوچك نان مي‌پزد و به رهگذران مي‌فروشد، كسب و كار به هر شيوه‌اي براي گذران زندگي.

آن سوي خيابان، پارك سوت و كوري در سايه درخت‌هاي بي‌ثمر خاك مي‌خورد و وسايل بازي مختصرند به چند تاب و سرسره رنگ و رورفته.

گرد و غباري غريب روي در و ديوارهاي كوي و بازار و ماشين‌ها و مردم نشسته است و تنها چيزي كه پررنگ است، سكوت است و بس.

كوي آريا، از مناطق قديمي و مرفه خرمشهر پيش از جنگ بوده است. خانه‌هاي بزرگ و باغ‌ها و حياط‌هاي وسيع و ايوان‌هاي بلند و ريزه‌كاري‌هاي نماي ساختمان‌ها، در همين وضع خراب و نيمه ويرانه هم از رونق و ابهت سال‌هاي دور حرف مي‌زنند.

خانه‌هاي بزرگ كوي آريا آن قدر خوب ساخته شده‌اند كه در هجوم خمپاره‌ها و بمب‌ها ويران نشده‌اند و هنوز سرپا مانده‌اند و تنها موج انفجارها روي سردرها و ايوان‌ها ردي كج گذاشته و رفته است. خانه‌هاي كوي آريا هم تصرفي هستند و از شكل و شمايل مرتب و شيك گذشته حالا بيغوله‌هايي تاريك بر جاي مانده است.

سُهام و سه پسرش ساكن دو اتاق يكي از همين خانه‌هاي وسيع هستند. سُهام تعريف مي‌كند كه وقتي جنگ شده‌ او 12 ساله بود و همراه مادر و سه خواهر و دو برادر كوچكش در خرمشهر اسير مي‌شوند و آنها را به اردوگاهي در عراق مي‌برند.

« ما 9سال اسير بوديم، بعد كه جنگ عراق با كويت پيش اومد ما هم فرار كرديم و دست جمعي برگشتيم ايران، براي هفت، هشت ماه دزفول زندگي كرديم و بعد هم برگشتيم خرمشهر.»

شوهر سُهام پسر عمويش است. «شوهرم معتاد شد، ما رو ترك كرد و رفت. حالا تنهاييم و كميته امداد هر 2 ماه به ما حقوق مي‌ده.»

***

هر جاي خرمشهر كه بروي انگار سايه جنگ روي سرت مي‌افتد و دست سياهش را روي ديوارها مي‌كشد.

خرمشهر را پشت سر مي‌گذاريم و به اهواز بر مي‌گرديم و در رو به رو انگار هيچكس يادش نيست اين جا خرمشهر است.

گزارش از خبرنگار ايسناي خوزستان: افسانه باورصاد

انتهاي پيام