گزارشي از بازديد سرزده رهبر معظم انقلاب اسلامي از خانواده شهيدان فاطمي
رهبر معظم انقلاب اسلامي پنجشنبه شب و در آخرين شب سفر به شهر مقدس قم، به منزل خانواده شهيدان فاطمي، عقلايي و کارکوبزاده رفتند و آنان را مورد تفقد قرار دادند، پايگاه اطلاعرساني دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آيتالله خامنهاي، گزارشي از بازديد سرزده ايشان از خانواده شهيدان فاطمي با عنوان «شما هم ما را دعا كنيد» منتشر كرده است.
به گزارش گروه دريافت خبر خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، متن كامل اين گزارش به شرح زير است:
«آقا. آقا. آقا قربونت برم. آقا فدات بشم. توروخدا من رو دور آقا بگردون. توروخدا من رو دور آقا بگردونين.» اينها را مادر شهيدي ميگويد كه حالا ديگر روي ويلچر نشسته. رهبر را كه ميبيند، به نفسنفس ميافتد. اصرار كرده بود كه بياورندش جلوي در، براي استقبال. لابد ميخواست اولين نفري باشد كه رهبر را ميبيند. از نيمساعت پيش كه شنيده ميهمانش فرد ديگري است، آرام روي ويلچر نشسته و آرام شكر خدا كرده و آرام اشك ريخته. اما حالا ديگر خبري از آن مادر آرام نيست. هنوز روي ويلچر نشسته و هنوز شكر خدا ميكند و هنوز اشك ميريزد، اما اينبار با صداي بلند. درست مثل دخترش. درست مثل نوهاش.
وقتي وارد خانه شديم، تازه به اعضاي خانواده گفته بودند كه قرار است رهبر بيايد به منزلشان. قبلا به مادر شهيد گفته بودند قرار است استاندار و رئيس بنياد شهيد بيايند و حرفهايشان را بشنوند و شايد هم فردا ببرندش به ديدار رهبر. رازداري كرده بود و به كسي نگفته بود كه قرار است فردا كجا برود. امروز هم منتظر استاندار بود و رئيس بنياد شهيد، كه گفتند قرار است رهبر بيايد به خانهشان. براي همين، مدام ميپرسد: «خواب ميبينم؟»
دو پسرش شهيد شدهاند؛ يكي قبل از انقلاب در سال 54 و ديگري پس از انقلاب در سال 64. در و ديوار خانه هم پر است از عكس دو فرزند. بهخصوص عكس سيدحميدرضا كه در زندان كميته مشترك ضد خرابكاري (موزه عبرت فعلي) بوده و حتي عكس شكنجهاش هم قابشده روي ديوار است. بعد از همين شكنجهها بوده كه اعدامش كردهاند. گوشه ديگر، عكس دو فرزند و پدرشان را بزرگ روي بنر چاپ و به ديوار نصب كردهاند. پدري كه پس از شنيدن خبر شهادت سيدفريد در عمليات والفجر8، فوت كرده و مادر را با يك دختر تنها گذاشته است.
بقيه اعضاي خانواده در تكاپوي آمادهكردن منزل هستند. مرد فعلي خانه، «محمدآقا»ي جوان است كه نوه دختريِ مادر شهيد است و همه او را صدا ميزنند براي كارها، حتي محافظها. خواهرش هم با دو پسرش به همراه مادرشان، امروز از تهران آمدهاند. شوهر خواهرش كربلاست. براي همين، خواهرش يواشكي زنگ زده به برادر شوهرش و ماجراي آمدن رهبر را گفته تا او بهعنوان يك روحاني به منزل مادربزرگ بيايد. و به همين راحتي داد همه محافظها را درآورده.
مادر به محافظها گلايه ميكند كه چرا زودتر ماجرا را نگفتهاند. اما خودش حرفش را كامل ميكند: «اگه گفته بودين، تا حالا سكته كرده بودم.» از دخترش تسبيحي ميگيرد كه هديه كند به رهبر. بعد هم كلي نامه را ميدهد به دخترش. نامه دوست و آشناست كه دادهاند به او براي پيگيري. ظاهرا از آنهاييست كه حلال مشكلات محله است.
صندلي رهبر را ميگذارند كنار عكس شهدا، ويلچر او را هم كنار صندلي رهبر. اما او ميخواهد به استقبال رهبر برود. براي همين با همان ويلچر ميبرندش جلوي در. براي اين كه نفسش نگيرد، به نوهها ميگويد اسپرياش را بياورند. دو مدل اسپري مختلف توي گلويش ميزند. نوهها چادرش را مرتب ميكنند. و حالا او آماده استقبال از رهبرش است.
رهبر را كه ميبيند، اسپريها خاصيتشان را از دست ميدهند. به نفسنفس ميافتد. يك نفس «آقا آقا» ميگويد و قربانصدقه «آقا» ميرود. به همه التماس ميكند «تو رو خدا من رو دور آقا بگردونين» اما رهبر تشكر ميكند و منع. او هم عباي رهبر را ميگيرد و چندينبار ميبوسد.
رهبر مينشيند و حال و احوالي با مادر ميكند و پرسوجويي از نحوه شهادت فرزندان و دعايي به حال فرزندان: «خدا انشاءالله كه هردوشون رو با پيغمبر محشور كنه. با اوليائش محشور كنه. خدا به شما اجر بده. چشم شما رو روشن كنه»
مادر از بيمار بودنش ميگويد و بستري بودنش در بيمارستان. اين كه خواب ديده رهبر به پرستارها گفته مواظب او باشند. و اين كه رهبر به او گفته خودم به عيادت شما ميآيم. «حالا خوابم تعبير شد»
آيتالله سعيدي (امامجمعه قم) ادامه ميدهد: «ايشون يه بار حالشون خيلي بد ميشه. يه خانم دكتري خواب ميبينه كه بهش ميگن به خانم فاطمي سر بزن. تو خيابون فاطمي. خانم دكتر اعتنا نميكنه. اما 3 بار اين خواب رو ميبينه. شوهرش مي گه لابد خبري هست. ميان خونه ايشون. در هم باز بوده. خانم دكتر مياد بالاسرشون و ايشون رو نجات ميده.»
پيرزني كه كنار نشسته، توجهم را جلب ميكند. كارگر و پرستار مادر شهيد است. دعوتش ميكنم كه جلوتر بيايد. يك نفر معرفياش ميكند و رهبر دعايش ميكند.
آيتالله سعيدي خاطره ديگري تعريف ميكند: «بعد از شهادت آسيدحميد، آدرس قبر را به مادر نميدن. فقط ميگن تو بهشتزهرا دفن شده. اما ايشون ميره و قبري رو بهعنوان قبر پسرش مشخص ميكنه. بعد از انقلاب كه اسناد منتشر ميشه، ميبينن كه ايشون قبر پسرشون رو درست تشخيص داده بوده.»
مادر كه كمي سرحالتر شده، از فعاليتهايش ميگويد. از اين كه خانهاش 8سال پايگاه بوده. پشت جبهه كار كرده. دو مدرسه ساخته و اهدا كرده. تازه ميفهمم فلسفه پلاك و زنجير آويزان از گلدان را كه رويش نوشته شده بود: «يادمان مردان آفتاب/ آموزشگاه راهنمايي شهيدين فاطمي»
از رهبر ميخواهد تا دعايش كند و رهبر جواب ميدهد: «من دعا ميكنم شما رو. شما هم ما رو دعا كنيد. دعاي شماها انشاءالله پيش خداوند مسموعه. مقبوله»
مادر شعري را كه براي رهبر گفته، ميخواند و بعد هم خاطراتش را از زمان انقلاب تعريف ميكند. از زماني كه پسرش را زنداني كرده بودند و او و همسرش را بارها به ساواك بردهاند. از اين كه بهعنوان مادر، حس كرده سينه حميدرضايش موقع بازداشت، بين در و ديوار شكسته. خاطرههايش زنده شده. كه بدون اين كه وقت ملاقات بدهند، از او خواستهاند پسرش را مجبور به همكاري كند تا چرخ مملكت بچرخد، وگرنه اعدامش ميكنند. و او جواب ميدهد كه حميدرضا قبول نميكند و اگر هم اين كار را بكند، من نميبخشمش. معلوم است كه شهادت حميدرضا برايش خيلي دردآور بوده. به خصوص زخمزبانها و اذيتهايي كه در كنار آن كشيده: «ساواك بهم گفت با اعدام پسرت، تا آخر عمر مهر ننگ زديم رو پيشونيت» پيرزن از خاطراتش ميگويد و رهبر اشك چشمش را با انگشت پاك ميكند و ميگويد:
«همين شهادتها پايههاي جمهوري اسلامي را مستحكم كرد. اگر اين جوانهاي امثال فرزند شهيد شما، در دوران اختناق جهاد نميكردند، مبارزه نميكردند، صبر نميكردند، اين اتفاق نميافتاد. اگر مادرها، پدرها بيصبري ميكردند، ناراحتي اظهار ميكردند، ديگران را پشيمان ميكردند از رفتن اين راه، اين اتفاق نميافتاد. اين اتفاقي كه افتاد، كه دنيا را تكان داد، تشكيل جمهوري اسلامي، اين به بركت همين مجاهدتهاي فرزندان شماست.»
دو نفر وارد خانه ميشوند. صاحب مغازه مجاور خانه است و رفيقش كه در مغازه بوده. خودش برادر شهيد است و همراهش جانباز. رهبر را ديدهاند كه وارد خانه شده و اصرار كردهاند كه وارد شوند. به اشاره مسوول بيت، دعوتشان ميكنم كه جلو بنشينند.
رهبر قرآن و سكهاي را به يادگاري به مادر ميدهد. مادر هم كفناش را مي دهد تا رهبر امضا كند. بعد هم تسبيحي را كه آماده كردهبود، به رهبر هديه ميكند. انگشترش را هم درميآورد كه هديه كند: «نگين اين انگشتر از اولين سنگ قبر امام حسينه. مال پونصد سال پيش.» رهبر ميگويد انگشتر دست شما باشد بهتر است. همين تسبيح بس است و من با آن ذكر خواهم گفت. با همان تسبيح سبزرنگ قديمي رنگ و رو رفته.
رهبر اجازه مرخصي ميخواهد كه خواهر شهيد جلو ميرود و چفيه رهبر را براي پسر ديگرش كه اينجا نيست ميگيرد. رهبر كه بلند ميشود، قربانصدقه رفتن مادر دوباره شروع ميشود. اما اين بار به زبان تركي: «آقا! اوزوم. بالام. سَنَه قربان» و رهبر هم به همان تركي جواب ميدهد. بقيه حرفها هم به همين زبان تركي رد و بدل ميشود و رهبر خداحافظي ميكند. اين بار كارگر خانه است كه جلو ميآيد و عباي رهبر را ميبوسد و زارزار اشك ميريزد. خيالش راحت است كه ميتواند به تركي با رهبرش صحبت كند. رهبر كه بيرون ميرود، صداي خانمي از توي كوچه ميآيد كه چفيه رهبر را ميخواهد.
فوري برميگردم توي خانه و ميروم سراغ كفن تا رويش را بخوانم: «اللهم انا لانعلم منها الا خيرا. و انت اعلم بها منا. سيد علي خامنهاي»
انتهاي پيام