• شنبه / ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۸ / ۱۴:۰۵
  • دسته‌بندی: رسانه دیگر
  • کد خبر: 98022814683
  • منبع : مطبوعات

١٢ سال با کابوس مرگ و اعدام زندگی کردم

image.png

هنوز ‏هم نمی‌خوابد. از ترس این‌ که کابوس نبیند و چهره مقتول مقابل چشمانش ظاهر ‏نشود. ١٢‌سال در زندان ماند.

به گزارش ایسنا، روزنامه شهروند نوشت: درست همان روز بود که وارد ١٦ سالگی شد. تولدی که برایش ‏خوش‬‬‬ یمن نبود و تمام سرنوشتش را تحت‌تأثیر قرار داد. به خاطر دختر مورد ‏علاقه‌اش، بچه محلشان را در شمال کشور با چاقو کشت. یک روز مانده بود به سیزده به ‏در. ساعت ٤ صبح، در یک هوای بارانی خودش را تسلیم پلیس کرد. ‏از آن روز تا الان ١٤‌سال می‌گذرد. احمد که حالا ٣٠ ساله شده است، هنوز ‏هم نمی‌خوابد. از ترس این‌که کابوس نبیند و چهره مقتول مقابل چشمانش ظاهر ‏نشود. ١٢‌سال در زندان ماند. شب و روز عذاب کشید. هر لحظه و هر دقیقه ‏مرگ را با تمام وجودش لمس کرد. در مقابل چشمانش دوستانش را می‌بردند و ‏اعدام می‌کردند و احمد هر روز افسرده‌تر می‌شد. تا این‌‬ که بعد از ١٢ سال، او ‏را به زندگی برگرداندند. مادر مقتول رضایت داد و این پسر آزاد شد. حالا دو ‏سال است که از آزادی احمد می‌گذرد. اما هنوز نتوانسته یک خواب راحت ‏داشته باشد. مقتول یک لحظه هم او را در خواب راحت نمی‌گذارد.

با این‌که ‏دیگر کابوس مرگ و اعدام ندارد، اما آن سال‌های سخت زندان و دوستانش که ‏اعدام شدند را هرگز فراموش نمی‌کند. از خانواده خودش شرمنده و خجالت زده ‏است. با این حال سعی دارد زندگی کند، می‌خواهد همه چیز را از نو بسازد و ‏تمام تلاشش را می‌کند که به زندگی عادی برگردد. اما این بار حاضر نیست حتی ‏یک بار هم سمت کوچک‌ترین خلاف برود. احمد می‌خواهد زندگی جدیدی برای ‏خودش بسازد و دیگر خانواده‌اش را شرمنده نکند. این پسر جوان در گفت‌وگو با ‏‏ «شهروند» از این ١٤ سال سخت می‌گوید: ‏

چه زمانی مرتکب قتل شدی؟

دقیقاً روز تولد ١٦ سالگی‌ام بود. ١٢ فروردین‌سال ٨٤؛ خیلی خوشحال بودم و ‏با دوستانم تولدم را جشن گرفتیم. اما یک اشتباه تمام زندگی‌ام را تحت‌‬ تأثیر ‏قرار داد و همه چیز را نابود کرد. ‏

چه شد که قتل کردی؟

به خاطر نامزدم؛ مقتول و دوستش مزاحم نامزدم می‌شدند. یک شب که من در ‏اتاق خواب بودم، نامزدم به خانه ما آمد. او یواشکی برای خواهرم تعریف کرد ‏که مقتول و دوستش جلوی در مدرسه مزاحمش می‌شوند. من حرف‌هایش را ‏شنیدم و دعوای ما از همان زمان آغاز شد.

مقتول را می‌شناختی؟

بله. بچه محلمان بود. اتفاقاً گاهی اوقات با هم بیلیارد بازی می‌کردیم. خیلی وقت ‏بود که او را می‌شناختم ولی وقتی شنیدم مزاحم نامزدم شده‌اند، خیلی عصبانی ‏شدم. ‏

برای همین رفتی و او را کشتی؟

قصد کشتنش را نداشتم. بعد از این‌‬ که حرف‌های نامزدم را شنیدم به سراغ مقتول ‏و دوستش رفتم. با هم صحبت کردیم و موضوع تمام شد. بعد از سه روز رفتم ‏ بیرون؛ روز تولدم بود. با دوستانم به آن‌جا رفتیم و کمی هم مشروب ‏خوردیم. به مناسبت تولدم جشن گرفته بودیم. آن‌جا بود که موضوع مزاحمت ‏مقتول را برای دوستم تعریف کردم. او گفت که بیا برویم با او صحبت کنیم تا ‏مشکل حل شود. وقتی به سراغ مقتول رفتیم او هم با دوستانش بود. چهار نفر ‏بودند. صحبت ما به دعوا کشیده شد. هم مقتول و هم من چاقو کشیدیم و من ‏ضربه‌ای به قلبش زدم. او هم سه ضربه به دست و بازو و پشتم زد که فرار ‏کردم.

چاقو همیشه همراهت بود؟

آن زمان در محله ما چون زیاد دعوا می‌شد من همیشه چاقو همراهم بود. برای ‏اطمینان با خودم می‌بردم. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم با آن چاقو کسی را بکشم.‏

مقتول چندسال داشت؟

دوسال از من بزرگ‌تر بود. پسر بزرگ خانواده‌اش بود و یک برادر و خواهر کوچک‌تر از خودش هم داشت. ‏

چی شد دستگیر شدی؟

با همان سر و وضع خونین به خانه‌مان رفتم و موضوع را به مادرم گفتم. او هم ‏سریع به بیمارستان رفت. مقتول هنوز زنده بود و او را عمل می‌کردند. اتفاقاً ‏پول عمل را که ٦٠٠‌هزار تومان می‌شد مادرم پرداخت کرد. اما بعد از چند ‏ساعت گفتند او فوت کرده؛ ساعت ٤ صبح بود که مادرم تماس گرفت و گفت ‏مقتول فوت کرده باید بروی و تسلیم شوی. من هم قبول کردم. هوا بارانی بود. ‏روز سیزده به در ساعت ٣٠: ٤ صبح به کلانتری رفتم و خودم را تسلیم کردم. ‏

بعد چه شدی؟

١٢‌سال تمام در زندان ماندم و با کابوس اعدام و مرگ زندگی کردم. مادر مقتول ‏به هیچ عنوان راضی نمی‌شد رضایت بدهد. پدرش کمی راضی بود، اما ‏مادرش به شدت اصرار بر قصاص داشت.

چرا پرونده‌ات این همه سال طول کشید؟

هر بار که به دادگاه می‌رفتم می‌ترسیدم که به‌طور کامل اعتراف کنم. برای ‏همین به خاطر نواقص پرونده‌ام به اجرای حکم نمی‌رسید. از طرفی چون زیر ‏‏١٨‌سال بودم باید صبر می‌کردند. در این مدت خیلی تلاش کردیم ولی مادر ‏مقتول به هیچ عنوان راضی نمی‌شد.‏

از ١٢ سالی که در زندان بودی بگو؟

خیلی وحشتناک بود. در زندان بود که افسرده شدم. دوسال اول در کانون بودم. ‏ولی وقتی به زندان رفتم خیلی سختی کشیدم. آن‌جا پر بود از خلافکار. من هم ‏نمی‌توانستم تحمل کنم. از همه بدتر لحظه‌هایی بود که می‌آمدند و چند نفر را ‏برای اعدام می‌بردند. در آن لحظات همه ما می‌مردیم و زنده می‌شدیم. بارها با ‏مادرم تماس گرفتم و زار زدم که هر طور شده رضایت بگیرند. اما قبول نمی‌‏کردند. در زندان دوست صمیمی داشتم که او هم به خاطر همسرش دست به قتل ‏زده بود. خیلی از مرگ می‌ترسید. می‌گفت بزرگترین کابوس اعدام است. امید ‏داشت که بتواند نجات پیدا کند. اما یک شب آمدند و او را برای اجرای حکم ‏بردند. بعد از آن بود که دیگر نابود شدم. لحظه‌ای به زندگی‌ام امید نداشتم. از ‏طرفی هم مرتب کابوس می‌دیدم. کابوس اعدام و بیشتر از همه خود مقتول؛ از ‏ترس این‌‬ که دوباره کابوس نبینم نمی‌خوابیدم. همه چیز وحشتناک بود. سعی کردم ‏درس بخوانم. چندسال خواندم اما باز رهایش کردم.

چی شد که رضایت دادند؟

مادر مقتول گفت که به خاطر خدا می‌خواهد رضایت بدهد. البته مرگ پدرم هم ‏در این رضایت بی‌تأثیر نبود. پدرم فلج بود و خانه‌نشین؛ در تمام سال‌هایی که ‏زندان بودم او را ندیدم. آخر هم سکته کرد و مرد. چند ماه بعد از مرگ پدرم ‏رضایت دادند و من آزاد شدم.

پول هم دادی؟

بله. خانواده‌ام که پولی نداشتند. ٨٠‌میلیون تومان با کمک خیرین و جمعیت امام ‏علی (ع) که کمک زیادی به من کردند، جمع شد و به خانواده مقتول دادیم.

بعد از آزادی چه کار کردی؟

اوضاعم بعد از آزادی خیلی بدتر شد. روحیه‌ام داغون بود. تا جایی‌که تصمیم به ‏خودکشی گرفتم. خجالت می‌کشیدم تو روی خانواده‌ام نگاه کنم. از همه خجالت ‏می‌کشیدم. شرمنده بودم. برای همین مرا پیش روانشناس بردند. الان تازه ٦ ماه ‏است که حال و روزم بهتر شده و سر کار می‌روم. سعی دارم زندگی جدیدی ‏برای خودم بسازم و دیگر باعث سرافکندگی خانواده‌ام نباشم. اما همچنان کابوس ‏می‌بینم. مقتول را می‌بینم. برای همین نمی‌خوابم. فقط یکی دو ساعت بیهوش ‏می‌شوم، آن هم با استرس.‏

بعد از آزادی خانواده مقتول را دیده‌ای؟

خیلی دوست داشتم پیش مادر مقتول بروم و دستش را ببوسم. پسرش حق زندگی ‏داشت و من این حق را از او گرفته بودم. اما از من تعهد گرفتند که سمت این ‏خانواده نروم. من هم دیگر آنها را ندیدم.

از نامزدت خبر داری؟

همان ماه‌های اولی که به زندان افتادم با او تماس گرفتم و گفتم به دنبال زندگی‌‏اش برود. او هم الان ازدواج کرده؛ هنوز هم یاد او قلبم را به تپش می‌اندازد. ‏دلم می‌خواست دیگر نبینمش که شنیدم دارد با شوهرش به انگلستان می‌رود.

الان کجا کار می‌کنی؟

قبل از این‌‬ که به زندان بیفتم مکانیک بودم. اما الان نگهبان ساختمان هستم. درسم ‏را هم در زندان تا سوم راهنمایی خواندم و دیگر ادامه ندادم.

باز هم چاقو همراهت می‌بری؟

نه اصلاً. دیگر هیچ‌وقت چنین اشتباهی نخواهم کرد. می‌خواهم گذشته‌ام را ‏جبران کنم. ‏

انتهای پیام