مکتب صادق

برای دسترسی به اخبار قدیمی‌تر، در منوی مربوطه سال و ماه را محدود کنید.
  • این دانش‌آموز با کسی تعارف نداشت

    این دانش‌آموز با کسی تعارف نداشت

    یک روز صبح زود که منتظر رسیدن سرویس بودیم، از او خواستم خودش را بیشتر معرفی کند. نگاه معصومانه‌ای به من کرد و گفت: «اسم من اسم این خیابان روبه‌رویی است که تابلوی آن را می‌بینی. نگاه کردم و دیدم روی تابلوی نام خیابان نوشته؛ شهید محمدرضا محمودی.»

  • روایت یک تقلب برای ورود به جبهه

    روایت یک تقلب برای ورود به جبهه

    سال سوم تحصیلی ما، یعنی سال ۱۳۶۴ انگیزه رضا برای رفتن به جبهه بیش‌از پیش افزایش یافت. همین موضوع باعث شده بود که بین او و مسئولان دبیرستان، مسائلی پیش آید. رضا خودش بچه‌ای انقلابی بود و برادرش ابوالفضل هم شهید شده بود. ممنوعیت رفتن به جبهه برایش سخت بود. بالاخره هم قبل از عملیات والفجر ۸ در زمستان ١٣٦٤، شناسنامه‌اش را دست‌کاری کرد و رفت.

  • نیروهای این گردان در وقت اضافه جنگ شهید شدند

    نیروهای این گردان در وقت اضافه جنگ شهید شدند

    اوضاع خطرناکی در خوزستان به وجود آمد. روزهای فوق‌العاده گرم با آفتاب سوزان اواخر تیر بود و گاهی دمای هوا به نزدیک ۶۰ درجه می‌رسید. بلافاصله به تیپ الزهرا (س) لشکر ۱۰ دستور دادند جلوی پیشروی برق‌آسای ارتش مجهز عراق را که همراه تیپ‌های زرهی با تانک‌های جدید تی ۷۲ و تی ۶۴ به‌سرعت هر مانعی را نابود می‌کرد، بگیرند.

  • شهید محمد عربی را بهتر بشناسیم

    شهید محمد عربی را بهتر بشناسیم

    کاش محمد بود و دوباره صندلی را می‌کشید و با رفقا به زمین خوردن من می‌خندیدیم. علی غریب تعریف کرد: «محمد عربی را شب قبل از عملیات (کربلای ۸) دیدم که به‌جای شلوار نظامی، شلوار کردی پوشیده بود و فانوسقه‌اش را بسته بود روی شلوار کردی‌اش.»

  • روایت چند دانش آموز از همکلاسی شهیدشان

    روایت چند دانش آموز از همکلاسی شهیدشان

    آن سال‌ها مسئولان دبیرستان به‌راحتی اجازه حضور در جبهه‌ها را نمی‌دادند و اکثر بچه‌ها وقتی می‌خواستند بروند جبهه، باید کلی مخفی‌کاری می‌کردند و از پایگاه‌های مختلف اعزام انفرادی می‌گرفتند.