کتابهای داستانی عمیقترین و بهترین درک نویسنده از زندگی را در خود جای داده و این امکان را فراهم میسازد که از زاویه دید افراد دیگر مسائل را مورد بررسی قرار دهیم. مطالعه کتاب سبب تقویت قوه تخیل افراد میشود، حتی گاهی اوقات کتابها موضوعات و مفاهیم معمول و رایج زندگی بشر را به چالش میکشد و جلوه دیگری از زندگی را نشان میدهد.
ماجرای سرزمین گوجههای سبز با نام اصلی قلب حیوانی رمانی است که توسط هرتا مولر نوشته شده است و میتوان از آن به عنوان شناختهشدهترین اثر مولر نام برد. این کتاب داستان چهار جوان را روایت میکند که در اوج دوران استبداد چائوشسکو در رومانی زندگی میکنند و به امید یافتن وضعیتی بهتر کشور فقرزده و دیکتاتور خود را ترک کرده و به آلمان مهاجرت میکنند. ماجرای این رمان توسط زنی جوان که متعلق به اقلیت قومی آلمانی است، روایت میشود. نویسنده در خصوص این کتاب بیان کرده که این رمان به یاد دوستان رومانیایی او که در رژیم چائوشسکو کشته شدند، نوشته شده است.
رمان سرزمین گوجههای سبز شرایط غمبار و ناامیدکننده از کشوری را به تصویر میکشد که قصد داشت در راستای آزادی و برابری شرایط مناسبی برای مردم و طبقه کارگر و بر ضد امپریالیسم ایجاد کند؛ در حالی که سرزمینی پر از ترس و نا امیدی را ایجاد کرده که در آن پیمانشکنی رواج یافته و سرگرمی حاکمان آن شایعهپراکنی درباره بیماری دیکتاتورش است.
هرتا مولر سعی میکند مخاطب را با فضایی آشنا کند که در آن دولت توتالیتر(حکومتی ایدئولوژیک که برای حفظ منافع یک گروه یا طبقه، آزادیهای فردی و اجتماعی افراد را نادیده بگیرد و برای حفظ اقتدار خود به خشونت و ترور متوسل شود) در تمام بخشها و جزئیات زندگی خصوصی مردم نفوذ کرده و به تعبیری با دخالتهای خود حریم شخصی برای آنان قائل نمیشود. بنابراین حتی قویترین مردم نیز یا در برابر ستمپیشگان، حقیر و ناامید میشوند یا در دفاع از انسانیت خود جانشان را از دست میدهند. به تعبیری مولر در این کتاب تسلط خفقان حاکم جامعه به وسیله حاکمی سرکوبگر را به تصویر میکشد.
معمولا داستانهایی که در دل یک حکومت دیکتاتوری اتفاق میافتند، تلخ و غمانگیز است؛ از این رو مردم مختلف سراسر دنیا میتوانند با آن همذاتپنداری کرده و به نوعی این داستانها را درک کنند. شیوه روایت مولر در این کتاب به گونهای است که واقعیتهایی مانند شکنجه، قتل، بازجویی، تجاوز، تفتیش، خودکشی و آزار که موضوعاتی بسیار تلخ و اذیتکننده است را نه به صورت علنی بلکه به شکلی هوشمندانه در پوششی از اغراق، لحنی شاعرانه و فضایی متفاوت بیان میکند و از این طریق تلخی حقیقت آنچه رخ داده را برای خواننده قابل تحملتر میسازد. بنابراین به واسطه این نوع نگارش خواننده را در اوج گیجی از تغییرات روایتها و ارجاع دادن به کودکیها و اتفاقات مختلف جذب کتاب میکند. این ویژگی گاهی به شکل اندیشههای کودکی راوی و تصورات اغراقشدهای که از پدیدههای اطرافش دارد، بیان میشود که وجه نمادین و اعتراضی اثر را نیز دربرمیگیرد.
گرچه شخصیتهای ماجرا به خوبی معرفی میشود اما بر خلاف رمانهای کلاسیک که جزئیات زیادی مانند خوراک و پوشاک شخصیتها مورد توجه است، در این کتاب آرمان و رویای مشترکی که اشخاص را به یکدیگر متصل میکند، مورد بررسی و توجه قرار دارد.
هنگامی که ترجمه انگلیسی این کتاب توسط مایکل هافمن در سال ۱۹۹۶ منتشر شد، مخاطبان بینالمللی فراوانی جذب کرد و در سال ۱۹۹۸ این ترجمه برنده جایزه ادبی بینالمللی IMPAC دوبلین شد. این جایزه بزرگترین جایزه برای یک اثر داستانی منتشر شده به زبان انگلیسی به شمار میرود. همچنین پس از اعلام دریافت جایزه نوبل ادبیات توسط مولر سرزمین گوجههای سبز وارد فهرست پرفروشترینها در فروشگاه آمازون شد.
این نویسنده به سبب صراحت گفتار در آثار توانست جایزه نوبل را از طرف آکادمی نوبل دریافت کند و تاکنون جوایز ادبی بسیاری نظیر جوایز ادبی کافکا، کنراد، برلین و... نیز به مولر تعلق گرفته است.
در بخشی از کتاب سرزمین گوجههای سبز میخوانیم:
یادم میآید در آن شب من گنگ بودم. زمان زیادی به بیرون نگاه کردم. اتاق کوچک در شیشه پنجره تاب میخورد. من عکس کوچک دختران را میدیدم که دور لولا جمع شده بودند. لولا را دیدم که با قدی بلند و هیکلی درشت از بالای سرِ ما انگار در هوا قدم بر میداشت و به طرف پارک کثیف میرفت. من مَردهای لولا را دیده بودم که در ایستگاه مترو ایستاده و انتظار میکشیدند. صدای بلند مترو، سرم و مغزم را نوازش میداد. مانند یک قوطی کبریت صدا داشت. یک چراغ در داخل واگن مترو روشن بود. مانند یک شعله آتش که یک نفر دستش را دور آن حلقه زده است. همه مردهای لولا به هم دیگر میخوردند و در میان یکدیگر حرکت میکردند. چند بسته پر از مواد شوینده و گوشت حیوانی که در سلاخ خانه ذِبح شده بودند، در کنار خط آهن قرار داشت.
سپس یک نفر چراغ را خاموش کرد و عکس شیشه پنجره از بین رفت. فقط چراغهای آن طرف خیابان که رنگ زرد را نشان میداد، نمایان بود. سپس به نزد دخترهایی که دور تخت لولا جمع شده بودند برگشتم و در آن زمان صدایی را شنیدم که هیچوقت از یادم نمیرود و با هیچ صدائی هم اشتباه نمیگیرم. در روی تخت او صدای سبز دوست داشتن را شنیدم که هرگز آن چنان نشنیده و رشد نکرده بود. وقتی لولا نفس عمیق کشید، صدای آن زخم پاندول شکل در سرم دور زد. در برگشت نور قاب پنجره، فقط یکی از مردهای لولا دیده میشد.
انتهای پیام