به گزارش ایسنا، بیژن جلالی، شاعر معاصر، در آخرین شب آبان سال ۱۳۰۶ خورشیدی در تهران به دنیا آمد.
کامیار عابدی در کتاب «بیژن جلالی، شعرهایش و دل ما» در معرفی این شاعر مینویسد: بیژن جلالی از سال ۱۳۲۵ تا ۱۳۳۱ چندماهی در رشته فیزیک دانشگاه تهران و چند سال در رشته علوم طبیعی دانشگاههای تولز و پاریس درس خواند. البته همه آنها نیمهکاره ماند؛ زیرا علاقه به شعر و ادب، مسائل فکری و ادبی و گشت و گذار آزاد در زمینههای فلسفه، هنر و ادبیات، او را از انضباط و نظم درس خواندن دور کرد. در بازگشت، در رشته زبان و ادبیات فرانسوی دانشگاه تهران نام نوشت. دوره لیسانس را به پایان برد و از سال ۱۳۲۵ تا مدتی، به کارهای گوناگونی پرداخت. در دبیرستانها انگلیسی درس داد؛ چندی هم مسئول آزمایشگاه دبیرستان ایرانشهر بود. زمانی هم در موزه مردمشناسی وزارت فرهنگ به کار پرداخت، چون دوره مردمشناسی را در موزه مردمشناسی پاریس گذرانده بود. سرانجام به کار در شرکت فرانسوی آنتروپوز مشغول شد و با استفاده از بورس این شرکت، یک دوره اقتصاد نفت را در پاریس به پایان برد. کار اداری رسمی را در شرکت نفت و شرکت پتروشیمی پی گرفت و در سال ۱۳۵۹ بازنشسته شد.
علاقه به شعر و ادبیات، فلسفه، فکر و عرفان، زندگی در محیط فرهنگی خاندان هدایت، گفتوگو با داییاش صادق هدایت و تاثیرپذیری از او و اقامت پنجساله دوره جوانی در فرانسه، پیوندهایی میان جلالی و نوشتن به وجود آورد؛ گاه به فارسی، گاه به فرانسوی. البته ابتدا آنها را جدی نمیگرفت؛ اما پس از اینکه به ایران بازگشت و توانست با فراغ بیشتری بخواند، بیندیشد و بنویسد، تاملهای شاعرانهاش نظم گرفت و توانست از ادای معانی ذهنی خود برآید.
او از آغاز دهه ۱۳۴۰ این تاملها را به نشر سپرد. سرودههایش، در مجموع با تلقی مثبت و گشادهرویانهای از اهل شعر و ادب معاصر روبهرو شد؛ هرچند شعرهایش همه سپید بود و به نسبت همسالانش، تا حدی دیر به انتشار آنها پرداخت: روزها (۱۳۴۱)، دل ما و جهان (۱۳۴۴)، رنگ آبها (۱۳۵۰)، آب و آفتاب (۱۳۶۲) و روزانهها (۱۳۷۳) و نیز سه گزینه شعرها: بازی نور (به انتخاب شاپور بنیاد ۱۳۶۹)، درباره شعر (به انتخاب شاعر ۱۳۷۷)، و دیدارها (گزینه شعرها از ۱۳۷۵ تا ۱۳۷۸).
بیژن جلالی ازدواج نکرد و زندگیاش در سکوت و با آرامشی خاص ادامه داشت. چند روزی پس از نیمه آذرماه ۱۳۷۸ دچار سکته مغزی شد و بیش از یک ماه را در اغما گذراند تا سرانجام در روز آدینه ۲۴ دیماه همان سال، در هفتاد و دوسالگی از دنیا رفت.
محمد شمس لنگرودی، شاعر درباره بیژن جلالی مینویسد: «بعد از تندر کیا و هوشنگ ایرانی، بیژن جلالی سومین شاعر بود که بیاطلاع از کار نیما یوشیج دست به نوآوری زده بود. او در دهه بیست، هنگام دانشجویی در فرانسه، با شکل دیگری از شعر آشنا شد و شروع به نوشتن شعر سپید کرد، و پس از بازگشت به ایران در دهه سی، با شعر نو ایران برخورد کرد. و شاید به همین سبب نیز، هم از نخست، زبانش با زبان دیگر شاعران نوپرداز فرق داشت.
او نه همچون عدهای از شاعران شعر منثور هرگز به زبان فخیم نثر قدیم گرایش نشان داد و نه همچون عدهای دیگر به تخیل غریب. حال آنکه به نظر میرسد با اندیشه ژرف و حس عمیقی که در بیشتر اشعار جلالی به چشم میخورد، اگر به ادبیت و ایجاز و ایهام و ریخت شعر توجه و علاقهای میداشت، بیتردید امروز از شاعران رده اول شعر نو فارسی محسوب میشد؛ بویژه که بعد از غلامحسین غریب، که کتابش در سال ۱۳۳۲ منتشر شد، جلالی نخستین شاعر بود که زبانی یکدست به نثر داشت.»
ضیاء موحد، شاعر نیز با بیان اینکه بیژن جلالی آدم سیاهبینی نیست، گفته است: «جلالی فکر میکند مانند تمام موجودات دیگر به دنیا آمده و از این دنیا میرود. چندان اطلاعی هم از این که از کجا آمده و به کجا میرود ندارد و نوعی تفکر خیامی در ته کارش دیده میشود.»
او ویژگی شعر جلالی را سادگی، بیپیرایه بودن و بیصناعتی دانسته و عنوان کرده است: «البته این تمامش حسن نیست و مقداری هم مربوط میشود به عدم تسلط او به زبان و ادبیات فارسی. بیژن جلالی یک نوع جویبار زمزمهگر است و آبشار نیست. شفافیت و صافی هم خود حالی دارد، اما نمیتوان او را با شاملو، نیما و اخوان مقایسه کرد که به کل با مسائل شعری درافتاده بودند.»
همچنین سیروس نوذری، شاعر درباره او گفته است: «بیژن جلالی از بزرگترین شاعران معاصر ایران است که هنوز حقش ادا نشده است. بعضیها شعر جلالی را با شعر سهراب سپهری مقایسه میکنند؛ اما به نظر من، شعر جلالی از شعر سهراب بسیار بالاتر است و چون نوع شعریاش برآمده از فرم شعر کلاسیک نیست، برای خوانندگانی که با اشکال کلاسیک خو گرفتهاند، مهجور است.»
سیدعلی صالحی، شاعر نیز با بیان اینکه بیژن جلالی از معدود شاعران روزگار ما بود که حیات و حضور «شعر» را جدی میگرفت اما «سرودن» را هرگز، درباره او گفته است: «جلالی خوب میخواند، دقیق گوش میداد، و در نهایت راه خود را میرفت. عجیب این که تمام فصول سال، برای او زمستان بود. خودش پوشیده تمام و شعرش عریان محض بود. ابدا غصه دور یا نزدیک شدن سرودههایش را به «شعر ناب» نداشت، و این نکته بزرگترین امتیاز شعر شهودی او بود. جمله زوالناپذیر «کوچک زیباست» زیور گران و ظریف ذهن و ذهنیتش بود. تعریف نهایی وجود، زندگی، شخصیت و شعر او در همین جمله خلاصه میشد: کوچک ... زیباست!
و او بزرگ بود برای من. او به طبقه ممتاز جامعه تعلق داشت؛ فرهنگمند، مدنی، سخی و ساده، شعرش هم همین بود. جلالی ...خودش بود و صداقت عظیمش که گاه خود را لای پتویی طنز پنهان میکرد. او ژاک پرور شعر مترقی و معاصر فارسی بود، البته از نوع ایرانی و با تمام خصوصیات آن. بعضیها پیش از آن که درون خود را کشف کنند، شتابزده به سوی فتح جهان میدوند که در نهایت جز یاس و خستگی، دستاوردی هیچ! و عده قلیلی به درون خود عادت میکنند، که از خیر دنیا و جهان میگذرند، در واقع درون خود را به جهان خصوصی خویش تبدیل میکنند، بیژن جلالی از نوع آخر بود. چگالی و چکیده چنین خصوصیاتی، محور مفاهیم در شعر آن نازنین را رقم میزد. «تنهایی» آخرین دغدغه او بود.»
انتهای پیام