بقالیهای قدیم کوچک بودند، اما عمیق. مغازههایی با سقف کوتاه، قفسههای چوبی، گونیهای برنج، حلبهای زردرنگ پنیر و روغن، بوی صابون و چای و ماست و نفت چراغ، اما بقالی فقط محل فروش خوراکی نبود. تقریباً در آن هر چیزی پیدا میشد الکل، چسبزخم، قرص ساده، نخ و سوزن، کبریت، تیغ، نفت، شمع، حتی گاهی دفتر و قلم. بقالی، نقطه دسترسی محله بود؛ جایی که زندگی جریان داشت.
بقال محل صبحها کرکره را بالا میداد و اهالی محله بهتدریج میآمدند؛ زنها برای خرید روزانه، مردها برای چای و گپزدن، بچهها برای خرید شیرینی یا خوراکیهای کوچک. بقالی در مرکز محله بود، محل دیدار و گفتوگو، جایی که خبری از همسایهها ردوبدل میشد و بقالی به بانک اطلاعات محلی تبدیل میشد و زندگی محله شکل میگرفت.
این مغازهها نه فقط محل خرید، بلکه مکان یادگیری زندگی و تعامل اجتماعی بودند. کسی که میآمد، یاد میگرفت صبر، احترام و رعایت حقوق دیگران را و تجربههای روزانه مردم در همین مغازهها شکل میگرفت.
عطر خاطرهها در گوشهای از بازارچه اصفهان
در یکی از محلههای قدیمی اصفهان، زیر سقف بازارچهای که هنوز بوی گذشته و عطر مردمان باصفایش در آن جریان دارد، مغازهای کوچک و شلوغ دیده میشود. حلبهای طلایی رویهم ردیف شدهاند و بوی روغن جامد، چای خشک و صابون فضا را پرکرده است. قدمزدن در میان قفسهها و گذر از کنار گونیهای برنج، حس عبور در خاطرات روزهای گذشته را به همراه دارد.
کنار یکی از گونیها، پیرمردی با کلاهشاپوی مشکی و چهرهای خندان و مهربان نشسته است. عمو حسن، با لبخندی گرم و نگاه پر از خاطره، آماده است تا داستانهای طولانی و شیرین زندگی محله را برای هر رهگذر یا مشتری تعریف کند.
راهرفتن در مغازه کمی سخت است. هر گوشه و هر قفسه پر از کالاهای قدیمی و عطرهای آشناست، اما همین شلوغی، حالوهوای مغازه را زنده نگه میدارد و هر قدم، کشف گوشهای از زندگی روزمره و صمیمیت محله را ممکن میکند.
عمو حسن، پیرمرد بقال با سلامی گرم به استقبال من میآید و دفتر گذشتههایش را ورق میزند و به ایسنا اظهار میکند: یادش بخیر از طلوع صبح و بعد از خواندن نماز صبح راهی مغازه میشدم، پلیت را بالا میدادم. در زمستان بخاری نفتی را روشن میکردم و در تابستان جلو مغازه را آبوجارو. زمستانها حلیم و عدس که اهل منزل درست کرده بودند با خود میآوردم برای مشتریها و در تابستانها یک دیگ بزرگ را پر از یخ میکردم و نوشابههای شیشهای را در آن شناور میکردم.
وی میافزاید: وقتی مغازه را باز میکردم، میدانستم امروز چه کسانی خواهند آمد و چه خریدی دارند. بچهها به من نگاه میکردند، زنها احوالپرسی، پیرمردها روی سکوی سنگی جلو مغازه مینشستند و حرف میزدند. مغازه فقط محل خرید نبود؛ محل زندگی بود. من سعی میکردم همه را بشناسم، حتی داستانهای کوچکشان را.
پیرمرد بقال بیان میکند: یکبار مردی آمد و گفت بچهاش مریض است و نیاز فوری به داروی ساده دارد و داروخانه دور است. من همان لحظه دارو را دادم و گفتم نگران نباش. چنین چیزهایی باعث میشد مردم بدانند بقالی همیشه در دسترس است و محله یک شبکه امن دارد. همه چیز اینجا با اعتماد ساخته میشد.
عمو حسن کمی مکث میکند و میگوید: وقتی مشتری میآمد، نهتنها کالا میخرید، بلکه تجربه و حس تعلق هم میبرد. خرید، یک رابطه بود. مثلاً اگر کسی هفتهها نبود، من میپرسیدم کجاست، حال خانواده چطور است؟ نگرانش میشدم و این تعامل، زندگی محله را شکل میداد و حافظه اجتماعی ایجاد میکرد.
وی با خنده ادامه میدهد: از همه مهمتر، هر کالایی شخصیت خودش را داشت. برنج، پنیر، ماست و حتی تخممرغ. وقتی کسی جنس را نگاه میکرد، میفهمید تازه است یا کهنه. این شناخت و رابطه باعث میشد مشتری همیشه برگردد مغازه و بخشی از خریدش را انجام دهد و همین هویت محله میشد.
حاج احمد، مشتری قدیمی بقالی پس از سلام و علیک با عمو حسن وارد گفتوگوی ما میشود و اظهار میکند: من از کودکی اینجا میآمدم. بقال هر چیزی را میشناخت؛ برنج شمال، برنج پارسآباد، پنیر تازه، ماست محلی. الان همه چیز بستهبندی شده و مشخص نیست کیفیت چیست، اما آن زمان، اعتماد و شناخت بود که خرید را معنی میداد.
وی میافزاید: بعدها که ازدواج کردم و از منزل پدری رفتم دلتنگ محل و عمو حسن میشدم هر هفته میآمدم، نه فقط برای خرید، بلکه برای شنیدن حرفهای مردم، دیدن همسایهها و حتی خبر گرفتن از محل. خرید تنها کار اقتصادی نبود؛ تجربه اجتماعی بود. این مغازهها، قلب محله بودند. بانک اطلاعاتی محل بودند، مثلاً میدانستی در فلان خانه دختر دم بخت وجو دارد و خواستگارها برای تحقیقات به کاسبهای محل مراجعه میکردند.
این مشتری قدیمی بیان میکند: دفترچه نسیه هم داستان خودش را داشت. مردم بدون استرس خرید میکردند، و فروشنده نه منت میگذاشت و نه تحقیر. اعتماد واقعی در این دفترچهها ثبت میشد، نه در تراکنشهای دیجیتال.
حاج احمد میگوید: امروز حتی اگر کالا باکیفیت باشد، خریدها سرد و بیروح است. همه چیز سریع و بی مکث شده. انسانها تعامل را از دست دادهاند و محله فقط مجموعه مغازهها نیست، بلکه رابطهها هم هستند که اکنون کمرنگ شدهاند.
از بازارچه قدیمی گذر میکنم و به نزدیک خیابان میرسم در نبش خیابان اصلی، درست در یککیلومتری بقالی عمو حسن، سوپرمارکت نسبتاً امروزی توجهم را جلب میکند. وارد سوپرمارکت شده و با ناصر، صاحب سوپرمارکت وارد گفتوگو میشوم.
ناصر درباره تبدیل، بقالیها به سوپرمارکت در گذر زمان نیز اظهار میکند: وقتی سوپرمارکتها آمدند، همه خوشحال شدند. کالاها مرتب بودند، قیمتها مشخص، کارتخوانها سریع، اما این سرعت، تعامل انسانی را از بین برد. مشتریها دیگر سلام نمیکنند، حرف نمیزنند، فقط سبد پر میکنند و میروند.
وی میافزاید: قبلاً اهالی محل دردودلهایشان را هم به بقالی محل میآوردند، میریختند روی کفه ترازو وزن میکردند تا با مشورت و همکاری از وزن دردشان کم شود، اما حالا چه؟ اکنون حتی نمیدانیم اسم مشتری چیست. سیستم فقط تراکنش میبیند، نه شخصیت. سرعت و نظم داریم، اما احساس از بین رفته است.
این صاحب سوپرمارکت مکثی کرده و بیان میکند: با این حال تلاش میکنیم ارتباط را حفظ کنیم. سلام، تعارف کوچک، پرسش از خانوادهها؛ اینها چیزی است که نمیتواند سیستم یا کارتخوان جای آن را بگیرد.
ناصر میگوید: سوپرمارکتها ضروریاند و راحتی میدهند، اما نمیتوانند جای بقالی محلی و شبکه اجتماعی آن را پر کنند. این مغازهها حافظه محله بودند و ما هنوز باید بخشی از آن حس را نگه داریم.
در ادامه مسیر به فروشگاه زنجیرهای معروفی میرسم.
مهدی، یکی از کارمندان این فروشگاه زنجیرهای اظهار میکند: اینجا همه چیز دقیق و تحت کنترل سیستم است. موجودی، بارکد، قیمت، همه چیز روی صفحه است. مشتری میآید، سبد پر میکند و میرود، اما سیستم نمیگوید مشتری کیست و چه نیازهایی دارد.
وی میافزاید: اینجا دیگر شبیه به بقالی محل و سوپرمارکت نیست و لازم به آمدن مشتری هم نیست آنها سفارش خود را از طریق اپلیکیشنهای روی گوشی ثبت میکنند و پیک فروشگاه اجناس را برای تحویل به درب منزل میبرد. همه چیز در همین حد سریع و بدون اتلاف وقت و این گاهی، خوب و گاهی ترسناک میشود خوب بهخاطر اینکه دسترسی سریع شده و بد، اینکه اگر همه چیز به این صورت پیش برود دیگر جایی برای مراوده و تعاملات روزمره نیست و جامعه به سردی میرود و فقط عملیات است، نه تعامل.
این کارمند فروشگاه زنجیرهای بیان میکند: ما موفق هستیم و فروش داریم، اما روابط انسانی از دست رفته است. سیستم میگوید فروش داشتهایم، اما هیچچیز درباره انسانها نمیگوید.
سارا، مسئول صندوق فروشگاه زنجیرهای نیز اظهار میکند: در فروشگاه ما همه چیز بزرگ و روشن است. مشتریها علاقهای به تعامل ندارند؛ سفارش آنلاین و کارتخوان همه چیز را مدیریت میکند. خرید تبدیل به یک عملیات شده، نه تجربه.
وی میافزاید: گاهی مشتریها میآیند و حتی اگر سالها خرید کنند، ما نمیشناسیمشان. سیستم وفاداری فقط عدد و تراکنش میشناسد، نه فرد. وقتی مغازهها، کوچک بود، هر مشتری یک شخصیت داشت و بقال میدانست چه چیزهایی نیاز دارد. دفترچه نسیه نشان اعتماد بود و هر خرید یک تجربه انسانی بود. الان این تجربه حذف شده است.
این صندوقدار فروشگاه زنجیرهای بیان میکند: تکنولوژی مدیریت را آسان کرده، اما تجربه زندگی محله را از بین برده است. ما فقط کالا میدهیم، اما خاطره و رابطه دیگر وجود ندارد.
وقتی خرید، حلقهای از روابط اجتماعی بود
محمدرضا شفیعی، استاد علوم اجتماعی دانشگاه اصفهان و جامعهشناس اظهار میکند: بقالیهای محلی بیش از یک مغازه بودند؛ نهاد اجتماعی بودند. جایی که اعتماد، شناخت و تعامل انسانی شکل میگرفت. دفترچه نسیه و خرید مستقیم سرمایه اجتماعی واقعی ایجاد میکردند و حلقه اقتصادی محله را فعال نگه میداشتند.
وی میافزاید: در مغازههای قدیم، دسترسی فوری به نیازهای روزمره وجود داشت. مردم میتوانستند حتی نیازهای فوری کوچک را در کنار خوراکیها بدون مشکل پیدا کنند. این دسترسی باعث امنیت روانی و اجتماعی محله میشد.
این جامعهشناس و استاد دانشگاه بیان میکند: هر بقالی، هایپر کوچک محله بود. از شیر و پنیر گرفته تا قرص و چسب و نوشتافزار، همه چیز داشت. این تنوع باعث میشد زندگی مردم راحتتر و محله فعال باشد. وقتی بقالیها کم شدند، این دسترسی محدود شد و مردم وابسته به فروشگاههای بزرگ و اینترنتی شدند.
شفیعی با اشاره به سفارش آنلاین توضیح میدهد: امروزه مردم بسیاری از خریدها را اینترنتی ثبت میکنند و در خانه تحویل میگیرند. این کار راحت است، اما تعامل انسانی را حذف کرده است. دیگر گفتوگو، لبخند و آشنایی با فروشنده وجود ندارد.
وی تصریح میکند: روابط انسانی و اعتماد بین مردم و فروشنده، سرمایه اجتماعی است. وقتی خرید سریع، دیجیتال و بیروح میشود، این سرمایه از بین میرود و محله کمکم بیروح میشود. فروشگاهها نمیتوانند جای آن را پر کنند.
این استاد دانشگاه و جامعهشناس تأکید میکند: بقالیها، نه فقط فروشنده کالا، بلکه مشاور و شریک کوچک زندگی روزمره مردم بودند. وقتی بسته میشدند، محله یک حلقه از تعامل و حمایت اجتماعی را از دست میداد. این حلقه، اساس هویت محله و اعتماد بین مردم بود.
شفیعی ادامه میدهد: حمایت از کسبوکارهای خرد تنها جنبه اقتصادی ندارد؛ جنبه اجتماعی، فرهنگی و روانی دارد. این مغازهها اشتغال محلی ایجاد میکنند، درآمد را در چرخه محله نگه میدارند و ارتباطات انسانی را تقویت میکنند. وقتی محلهها چنین مغازههایی نداشته باشند، وابسته به زنجیرههای بزرگ میشوند و تعامل انسانی کاهش مییابد.
وی خاطرنشان کرد: میتوان تعادلی ایجاد کرد؛ تکنولوژی برای سرعت و مدیریت ضروری است، اما نباید جای روابط انسانی و اعتماد محلی را بگیرد. هر محله باید دسترسی به بقالیهای کوچک داشته باشد؛ مغازههایی که همه نیازهای روزمره مردم را فراهم میآورند و هویت اجتماعی محله را حفظ میکنند.
این جامعهشناس و استاد دانشگاه تأکید میکند: حمایت از این کسبوکارها در هر شرایط ضروری است و نباید اجازه داد این مکانها زیر سایه غولهای زنجیرهای له شوند. دسترسی آسان برای اهالی محل یک ضرورت واقعی است و بقالیهای کوچک، تنها نهادی هستند که این دسترسی و تجربه محلی را ممکن میسازند.
به گزارش ایسنا، بقالیها فقط کالا نمیفروختند؛ اعتماد، تعامل و خاطره میفروختند. امروز با وجود سرعت و تکنولوژی، اما حس تعلق و رابطه انسانی کمرنگ شده است. حمایت از کسبوکارهای خرد و کوچک، ضرورت اجتماعی و فرهنگی است، نه یک تجمل اقتصادی. وقتی از خرید حرف میزنیم، حرف از روابط انسانی، خاطره و تعامل اجتماعی هم وجود دارد؛ چیزی که محله را زنده نگه میداشت.
انتهای پیام