• چهارشنبه / ۱۸ فروردین ۱۴۰۰ / ۲۰:۰۴
  • دسته‌بندی: رسانه دیگر
  • کد خبر: 1400011809250
  • منبع : مطبوعات

زوجی که ۳۲ سال برای ازدواج با هم صبر کردند

زوجی که ۳۲ سال برای ازدواج با هم صبر کردند

«هزار بار در خواب دیدم که دارم ازدواج می‌کنم و مراسم عروسی‌ام در حال برگزارشدن است اما به محض اینکه بیدار می‌شدم، می‌دیدم که خبری از ازدواج نیست و همه این اتفاقات را در رویاهایم چال می‌کردم!»

به گزارش ایسنا، «خراسان» در ادامه نوشت: کیومرث تیموری با این مقدمه از سختی‌هایی می‌گوید که برای رسیدن به دختر مورد علاقه‌اش و ازدواج با او پشت سرگذاشته است. در روستای بره کلک کشماهور از توابع شهرستان کوهدشت استان لرستان، دختر و پسری که از سال ۶۸ به هم علاقه داشتند و اتفاقاتی سبب نرسیدن این دو نفر به هم و مانع ازدواجشان می شد، پس از گذشت ۳۲ سال بالاخره به هم رسیدند.

ازدواج کیومرث تیموری و خانمش، چند روز پیش و در نیمه شعبان سال ۱۴۰۰ با وساطت ریش‌سفیدان و بزرگان روستا و منطقه و امام جماعت پر تلاش این روستا به سرانجام رسید تا یکی از عاشقانه‌ترین ازدواج‌های کشور اتفاق بیفتد.

تیموری متولد سال ۵۰ و خانمش متولد سال ۵۶ است. او با نیسان کار می‌کند و پنجشنبه همین هفته، مراسم عروسی‌شان برگزار خواهد شد. به همین بهانه داستان پر پیچ و خم این ازدواج  را از زبان کیومرث تیموری خواهید خواند؛ روایتی که بعضی جاهایش غم و بعضی جاهایش، شادی وصف‌نشدنی را در دلتان خواهد انداخت.

۱۸ سالگی به خواستگاری دختر عمه‌ام رفتم

تیموری درباره شروع این آشنایی و علاقه‌ای که بین او و دختر مورد علاقه‌اش شکل گرفته، می‌گوید: «۵ یا ۶ ساله بودم که در یک مهمانی فامیلی که پدر و مادربزرگ و پدر و مادر من و همسرم بودند، همه گفتند که ما دو نفر خیلی به درد هم می‌خوریم و باید با هم ازدواج کنیم. من و خانمم، پسردایی و دخترعمه هستیم. سال‌ها گذشت و ما هر روز بیشتر به هم علاقه‌مند می‌شدیم و قرار بود وقتی به سنی رسیدیم که توانایی ازدواج داشتیم این اتفاق مبارک بیفتد. در آن سال‌ها در حد روابط فامیلی، دخترعمه‌ام را در مهمانی‌ها و ... می‌دیدم. روزها به سرعت گذشت و من تقریبا ۱۷ یا ۱۸ ساله بودم که با خانواده تصمیم گرفتیم به صورت رسمی برای مراسم خواستگاری به خانه عمه‌ام برویم و ازدواج کنیم. همان روزها بود که متاسفانه شوهرعمه‌ام فوت کرد. تا قبل از فوتش، چندباری به من گفت که هرچه زودتر به خواستگاری بیا و در دست دختر مورد علاقه‌ات حلقه کن تا راهی را که انتخاب کردی، گم نکنی و از این جور حرف‌ها اما سرنوشت، طور دیگری برای من رقم خورد.»

پدر و عمه‌ام ۳۲ سال است حتی به هم سلام نکرده‌اند

این پسر عاشق که این روزها نزدیک جشن تولد ۵۰ سالگی‌اش است، صحبت‌هایش را این‌طور ادامه می‌دهد: «بعد از فوت شوهرعمه‌ام، یک سال صبر کردیم و سپس با پدرم به خواستگاری دخترعمه‌ام رفتیم اما خانواده‌اش یعنی عمه و پسرعمه‌ام جواب منفی به ما دادند و گفتند که ما با این ازدواج مخالفیم. دخترعمه‌ام موافق بود اما یکی از برادرهایش با این وصلت مخالفت کرد. چندبار با این برادرش دعوایم شد، حتی یک بار کارمان به پاسگاه کشید. به هر حال از سال ۶۸ یعنی یک سال بعد از فوت شوهرعمه‌ام، تا همین یک ماه پیش هیچ ارتباطی بین این دو خانواده نبود. نه در هیچ مهمانی با آنها شرکت کردیم و نه به خانه‌های یکدیگر رفت و آمد داشتیم. اگر اجازه بدهید، دلیل این مخالفت را نگویم اما پدر و عمه‌ام در این ۳۲ سال حتی یک بار هم با یکدیگر سلام علیک نکردند.»

گفتند یا برو زندان یا از این عشق دست بکش

تیموری درباره اینکه آیا مطمئن بوده که در همه این سال‌ها دل دخترعمه‌اش هم با او بوده یا نه می‌گوید: «ما در روستا زندگی می‌کنیم و به ناچار پیش می‌آمد که من، دختر عمه‌ام را در کوچه و خیابان می‌دیدم. در همه این سال‌ها، او همیشه سرش را پایین می‌انداخت و از کنار من بدون گفتن هیچ کلمه یا نگاهی رد می‌شد. من از همین رفتارش متوجه می‌شدم به من علاقه‌مند است وگرنه به من اعتراض می‌کرد یا ... ولی هیچ‌گاه در این سال‌ها برخورد بد و زشتی با من نداشت. یادم هست که سال ۸۳، خانواده عمه‌ام از من شکایت کردند و من ۳۵ شب در بازداشتگاه خوابیدم. آنها شرط کردند که اگر از این ازدواج منصرف شوم، رضایت می‌دهند وگرنه باید به زندان بروم. گفتم من را به زندان بفرستید چون می‌دانستم دل دخترعمه‌ام با من است، من باور دارم که دل به دل راه دارد بنابراین دست از این عشق نکشیدم.»

۳۲ سال فقط خون دل خوردم

«۳۲ سال است که چشمم به در خانه‌ام بود تا دخترعمه‌ام وارد این خانه شود». تیموری با این مقدمه ادامه می‌دهد: «در این سال‌ها، بارها خواب می‌دیدم که داماد شده‌ام، با خانمم در حیاط خانه نشسته‌ایم و با هم حرف می‌زنیم. من مشغول آبیاری درخت‌های حیاط بودم و او از درخت‌های میوه حیاط برایم میوه می‌چید، چای می‌خوردیم و ... . اما به محض اینکه بیدار می‌شدم، می‌دیدم که همه‌اش خواب بوده است. آنقدر دوست داشتم که دوباره بخوابم اما نمی‌شد! حتی گاهی همین‌طور که نشسته بودم، در خیالم دخترعمه‌ام را می‌دیدم. شرایط خوبی نداشتم. ۳۲ سال فقط خون دل خوردم. اعصابم گاهی خیلی خرد می‌شد، گریه می‌کردم. خیلی اوقات بود که از شب تا صبح یا هر وقت که تنها بودم، گریه می‌کردم و می‌گفتم که خدایا، چرا سرنوشت من این‌طور شده؟ اما همیشه یک روزنه امید در دلم روشن بود.»

نتوانستم به خواستگاری هیچ دختر دیگری بروم

نرسیدن به معشوق، چیزی است که به خصوص در زندگی‌های شهری امروزی اصلا چیز عجیب‌وغریبی نیست. مشاورها هم معمولا می‌گویند که با گذشت زمان و رعایت یک‌سری نکات، می‌توان با این اتفاق کنار آمد. از تیموری می پرسم که آیا در این سال‌ها، تصمیم نگرفته به خواستگاری دختر دیگری برود و این عشق را فراموش کند که می‌گوید: «پدر، مادر و برادرهایم در این سال‌ها بارها از من خواستند که این دختر را فراموش کنم و می‌گفتند که بیا به خواستگاری دخترهای دیگر روستا برویم اما من نمی‌توانستم به هیچ دختر دیگری فکر کنم. همه فکر و ذکرم در این همه سال، ازدواج با دختری بود که به معنای واقعی عاشقش بودم. هر گزینه‌ای را مطرح می‌کردند، گفتم نمی‌گیرم. گفتم نمی‌توانم بگیرم. این را هم بگویم که خانمم هم در این سال‌ها به هیچ خواستگاری اجازه نمی‌داد که به خانه‌شان برود.»

اسفند ۹۹ دوباره به وصال امیدوار شدم

به تیموری می‌گویم که برگردیم به یک ماه پیش. روزی که روحانی روستا به او خبر داده که می‌خواهد برای چندمین بار، پیگیر حل مشکلش شود. تیموری این‌طور توضیح می‌دهد: «سال ۷۳، ۷۸، ۸۵، ۸۷، ۹۳، ۹۵ و ... بارها با ریش‌سفیدها و بزرگان روستا به خواستگاری دخترعمه‌ام رفتم تا آنها واسطه شوند و این مشکل و دلخوری برطرف شود اما نمی شد. دست و پای عمه‌ام را هم بوسیدم اما مشکل حل نشد. تا اینکه اسفند سال ۹۹، امام جماعت پر تلاش روستایمان حجت‌الاسلام مصطفی محمدی یک روز آمد پیش من و گفت که من می‌خواهم با توکل بر خدا، یک بار دیگر پیگیر حل مشکل تو شوم. گفتم که حاج آقا من شما را خیلی دوست دارم و نمی‌خواهم به شما بی‌احترامی کنم ولی شما فقط حرف می‌زنید و شما هم نمی‌توانید این مشکل را برطرف کنید. گفت تو در این ماه عزیز شعبان دعا کن، من تمام تلاشم را خواهم کرد و این ماجرا را درست می‌کنم. امشب به خانه آنها می‌روم و فردا خبرش را به تو می‌دهم، منتظر باش. آنجا بود که دوباره به این وصال امیدوار شدم.»

شرط کردند برای ازدواج ۳۰۰ میلیون نقد با نیسانم را بدهم

«آن شب خوابم نمی‌برد. ساعت نزدیک ۱۲ بود که دیگر طاقت نیاوردم و به حاجی زنگ زدم». تیموری با این مقدمه ادامه می‌دهد: «حاج‌آقا به من گفت که ان‌شاءالله به‌زودی مشکل حل می‌شود. با برادرش صحبت کردم و یک شرط گذاشته، اگر آن را قبول کنی، خودم تا چند روز دیگر خطبه عقدتان را خواهم خواند. گفتم حاجی، شرطشان هر چه هست، قبول است. اصلا یادم رفت بپرسم که شرطشان چیست. تلفن را قطع کردم و تا خود صبح گریه می‌کردم و در حیاط خانه قدم می‌زدم. فقط می‌گفتم خدایا شکرت، خدایا شکرت. در این سال‌ها خیلی از ریش‌سفیدها و بزرگان روستایمان واسطه شدند تا این مشکل حل شود اما هر بار به هم می‌خورد و سرانجامی نداشت ولی این‌بار به دلم افتاده بود که ماجرا سرانجام دیگری خواهد داشت. صبح که شد، یک نفر زنگ در خانه را زد. رفتم دم در و دیدم که حاج آقای محمدی است. بعد از سلام، گفت که شرط را آماده کردی؟ یکهو به خودم آمدم. خندیدم و گفتم که حاج آقا شرط هرچه هست، قبول است. ۳۲ سال برای این روز صبر کردم، الان از جانم که بالاتر نیست، شرط قبول است. حاج آقا گفت که شرط برادرش این است که ۳۰۰ میلیون پول نقد را بگذارم عقب نیسان و با کلید نیسان، تقدیم خانواده‌شان کنم. گفتم چشم، قبول است حاجی، من هم ۳۰۰ میلیون را می‌دهم و هم نیسانم را که با آن کار می‌کنم.»

عمه‌ام پول و کلید نیسان را بخشید به خودم

چهار یا پنج روز طول می‌کشد تا تیموری ۳۰۰ میلیون پول نقد را آماده کند. بعدش هم می‌رود جلوی در خانه عمه‌اش. خودش در این‌باره می‌گوید: «گفتم که در این سال‌ها، پیرمردها و بزرگان زیادی از روستا برای این وصلت واسطه شدند، حداقل هشت یا ۹ موردش الان در ذهنم است. همه آنها به جز یک نفر، فوت کرده‌اند. چند روز پیش با همین فرد، کدخدا و حاج آقا رفتیم در خانه‌شان تا کلید نیسان و ۳۰۰ میلیون پول نقد را به آنها بدهیم. وقتی رسیدم آنجا، عمه و پسردایی‌ام آمدند جلوی در. این فرد ریش‌سفید به پسردایی‌ام گفت که خیلی‌ها آمدند اینجا تا این دختر و پسر به هم برسند اما الان همه‌شان از دنیا رفته‌اند، من هم سه روز، ۱۰ روز یا چند ماه دیگر از دنیا خواهم رفت، این دو نفر را به هم برسان و ... . بعد من کلید و کارت ماشین را با احترام به آنها دادم که عمه‌ام گفت پول و ماشین را به خودت بخشیدیم. امیدوارم خوشبخت شوید.»

خانمم بعد از عقد برای اولین بار به من گفت که دوستت دارم

مراسم عقد این دختر و پسر چند روز پیش برگزار شد و خبرش در شبکه‌های اجتماعی هم مورد توجه قرار گرفت. تیموری درباره حس و حالش در روز عقد و بعد از شنیدن جواب بله همسرش می‌گوید: «نمی‌دانم چطور این احساسم را توصیف کنم. الان ۵۰ ساله هستم و شاید از نظر شما پیر محسوب شوم اما وقتی چند روز پیش دخترعمه‌ام بله را گفت، احساس کردم که همه دنیا را به من دادند و ۱۸ ساله شدم! خانمم بعد از عقدمان و زمانی که جواب مثبت را به من داد، برای اولین بار به من گفت که در همه این سال‌ها خیلی دوستت داشتم و دارم و اگر لازم بود، حاضر بودم سال‌های بیشتری هم برای رسیدن به تو صبر کنم. بعد هم گفت حالا که همه جوانی‌ات را مثل من پای این عشق گذاشتی، باید حواست باشد که واقعا دوستم داشته باشی و با من صادق باشی تا خوشبخت شویم. من هم با تمام وجود از تو و تصمیم‌هایت حمایت می‌کنم.»

پنجشنبه با اسب و دهل می‌روم دم خانه همسرم!

تیموری درباره آداب‌ورسوم‌ مردم روستای بره کلک کشماهور از توابع شهرستان کوهدشت برای ازدواج هم می‌گوید: «روز پنجشنبه مراسم عروسی‌مان شروع خواهد شد و تا جمعه‌شب طول خواهد کشید. حداقل باید برای دو هزار نفر غذای عروسی تهیه کنم چون خیلی از آشنایان قدیمی هم از این وصلت خبردار شده‌اند و می‌خواهند در مراسم عروسی‌ام شرکت کنند. طبق رسم روستایمان، می‌خواهم با اسب و ساز و دهل بروم در خانه عمه‌ام تا دخترعمه‌ام را بیاورم خانه خودم. بگذارید این را هم بگویم که خانواده همسرم گذشت کردند اما خیلی دیر. شنیدن ۳۲ ساله صبر برای رسیدن به معشوق، شاید راحت باشد اما من روزهای بسیار سختی را گذراندم. بگذریم، دیگر نمی‌خواهم به آن روزها فکر کنم. همچنین در این چند وقت، خانواده دو طرف ۱۸۰ درجه تغییر کردند. الان همه با هم رفت‌وآمد داریم، خوب‌وخوش هستیم و دیگر هیچ مشکلی نداریم.»

از امروز فقط می‌خواهم در کنار عشقم زندگی کنم

او درباره برنامه‌اش برای آینده می‌گوید: «در این سال‌ها، خیلی زیاد به این فکر کردم که بعد از ازدواج با دخترعمه‌ام چه کارهایی بکنم و چه برنامه‌هایی برای زندگی‌ام بریزم اما الان، راستش را بخواهید شوکه‌ام. الان فقط می‌خواهم زندگی کنم و طعم خوشبختی را بچشم. خیلی دیر شده اما هدفم فقط زندگی‌کردن در کنار کسی است که عاشقش هستم. همین.»

به بچه‌ها نگویید که عقد شما را در آسمان بسته‌اند

تیموری در پایان صحبت‌هایش، سخنی هم با والدین دارد و می‌گوید: «حرف آخرم یک خواهش از همه پدر و مادرهاست. از این افراد خواهش می‌کنم، التماس می‌کنم که به بچه‌ها نگویید که این دختر مال این پسر است و عقد شما را در آسمان بسته اند. این حرف از کودکی در مغز این پسر می‌رود و دیگر هیچ وقت درنمی‌آید. این اشتباه است، شاید شرایطی پیش آمد که امکان ازدواج این دختر و پسر فراهم نشد اما این فکر از ذهنشان بیرون نمی‌رود. اگر پدربزرگ و مادربزرگم، پدر و مادرم این کار را با من نمی‌کردند، قطعا سرنوشت دیگری داشتم. وقتی در ۵ یا ۶ سالگی‌ام گفتند که شما را باید برای هم نامزد کنیم، در ذهنم ماند. الان من به خاطر یک حرف آنها که شاید از نظرشان مهم هم نبوده، پیر شدم و در ۵۰ سالگی ازدواج کردم! ۳۲ سال است که دارم تلاش می‌کنم تا این حرف و عشق را از مغز و دلم بیرون کنم اما موفق نشدم. چون چوب این حرف را خوردم، این اسم گذاشتن را درست نمی‌دانم. بگذاریم بچه‌ها بزرگ شوند، بعد خودشان تصمیم بگیرند.»

انتهای پیام

  • در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • -لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • -«ایسنا» مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • - ایسنا از انتشار نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
  • - نظرات پس از تأیید مدیر بخش مربوطه منتشر می‌شود.

نظرات

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
avatar
۱۴۰۰-۰۱-۱۸ ۲۰:۲۹

عجب سرنوشتی داشتند! انشالا که این زوج خوشبخت بشن و از تک تک لحظات زندگیشون لذت ببرن. این پاراگراف آخر خیلی درس بزرگی داره برای خانواده ها. فقط یک پاراگراف نوشته نیست، یا اینکه یه تئوری خشک و خالی از یک کتاب. بلکه چکیده عمر و تجربه یک انسان هست. واقعیت اینه که ذهن بچه ها مستعد دریافت هر اطلاعاتی هست، پس مواظب باشیم خواسته یا ناخواسته مطلبی یا ایده ای رو به بچه ها تحمیل نکنیم. بازم مبارک باشه پیوندتون، آقا داماد و عروس خانم، و به پای هم خوشبخت بشین 🌹❤️🌹

avatar
۱۴۰۰-۰۱-۱۹ ۱۶:۵۱

آرزو می کنم سالهای سال در کنار هم خوشبخت باشید فقط خواهش می کنم در این شرایط کرونا را فراموش نکنید و جشن را برای زمان بهتر بگذارید

avatar
۱۴۰۰-۰۱-۲۰ ۰۹:۵۹

مبارک باشه خوشبخت شین

avatar
۱۴۰۰-۰۱-۲۰ ۱۰:۱۲

چه عشق زیبایی!خداوند شما را سال های سال کنار هم نگه داره.فقط خوندم و گریه کردم امیدوارم در ادامه راه فقط براتون خوشی و سلامتی باشه

avatar
۱۴۰۰-۰۱-۲۰ ۱۷:۰۲

ازخدامیخوام‌انشااله‌خوشبخت‌بشین‌به‌پای‌هم‌پیربشین

avatar
۱۴۰۰-۰۱-۲۰ ۱۰:۴۷

عشق اسمانی وبی نظیر ان‌شاءالله که سفید بخت شن که شده‌اند

avatar
۱۴۰۰-۰۱-۲۰ ۱۱:۱۱

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا... بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا.... خوشبخت بشن انشالله.

avatar
۱۴۰۰-۰۱-۲۰ ۱۲:۱۸

ارزوی‌خوشبختی‌برای‌هردوشون

avatar
۱۴۰۰-۰۱-۲۰ ۱۳:۰۶

انشالله درکنار هم خوشبخت بشین.

avatar
۱۴۰۰-۰۱-۲۰ ۱۸:۱۳

ارزوی خوشبختی دارم که عشق صادقانه ای واقعا هنوز هم ازاین عشقها هست؟

avatar
۱۴۰۰-۰۱-۲۰ ۱۹:۲۴

ایشالا خوشبخت بشین

avatar
۱۴۰۰-۰۱-۲۰ ۱۳:۰۳

عشق واقعی حتی زمینی هم باشد انسان را پاک نگه می دارد در چهره هر دو پاکی حجب و حیا دیده می شود

avatar
۱۴۰۰-۰۱-۲۰ ۱۳:۱۳

الهی خوشبخت شید امیدوارم که تمام عمر سلامت کنار هم زندگی کنید

avatar
۱۴۰۰-۰۱-۲۰ ۱۳:۱۳

الهی خوشبخت شید امیدوارم که تمام عمر سلامت کنار هم زندگی کنید

avatar
۱۴۰۰-۰۱-۲۰ ۱۳:۵۱

واقعا مبارک باشه ودم هردوتاتون گرم انشاا... که عشقای واقعی به هم برسن

avatar
۱۴۰۰-۰۱-۲۰ ۱۴:۴۱

انشالله خوشبخت شن

avatar
۱۴۰۰-۰۱-۲۰ ۱۴:۴۵

سلام سرنوشت منم مثل آقای تیموری بود ولی بهم نرسیدیم. انشالله که خوشبخت باشن

avatar
۱۴۰۰-۰۱-۲۰ ۱۴:۴۸

تبریک میگوییم این عشق پاک را وارزوی خوشبختی وبهروزی برایتان دارم

avatar
۱۴۰۰-۰۱-۲۰ ۱۵:۱۷

خوشبخت شن ان شالله به پای هم پیر شن

avatar
۱۴۰۰-۰۱-۲۰ ۱۶:۰۲

در روستا سن ازدواج برای آقاپسرها بین ۲۰تا۲۷سال و برای دختر خانمها بین ۱۵تا۲۵ سال میباشد.با توجه به این موضوع این باید گفت این ۲نفر بدین لحاظ هم سختی زیادی کشیده اند آرزوی خوشبختی دارم برای ایشان و همه جوانان عزیز کشورم

avatar
۱۴۰۰-۰۱-۲۰ ۱۶:۱۶

دریغا که ۳۲ سال از جوانی برفت

avatar
۱۴۰۰-۰۱-۲۰ ۱۶:۵۷

امیدوارم خوشبخت بشین که لیاقتشو دارین

avatar
۱۴۰۰-۰۱-۲۰ ۱۸:۰۹

چی بگیم .من که آخرش نفهمیدم سرنوشت چیه و چطور رقم میخوره . ولی هردو خوشتیپ هستن امید که درزندگی خانوادگی هم خوشبخت بشن .آمین

avatar
۱۴۰۰-۰۱-۲۰ ۱۸:۴۱

واقعا هیجان انگیز بود و عبرت اموز.ادمی اگر بخواهد حتما میرسد.عشقتون گوارای وجودتون

avatar
۱۴۰۰-۰۱-۲۰ ۱۹:۲۲

بایدبه‌این‌بگی‌عشق‌‌واقعااحسندداریدایشالاه‌خوش‌بخت‌بشی

avatar
۱۴۰۰-۰۱-۲۰ ۲۱:۲۳

بحق حضرت فاطمه زهرا عا قبت بخیر شین

avatar
۱۴۰۰-۰۱-۲۰ ۲۳:۴۲

ان شاء الله خوشبخت وسعادتمند باشند هميشه وعاقبت بخیر..

avatar
۱۴۰۰-۰۱-۲۱ ۰۲:۰۱

سلام ایشالله که خوشبخت بشن من عاشق شدم ۱۶سالمه پدر مادرم مانع میشن نمیزارن پدرم خیلی سخت گیرکوتاه نمیاد واقعا دارم داغون میشم برام دعا کنید اگه نشه مجبورم قید خانواده بزنم واقعا پسره خوبیه ولی نمیزارن

avatar
۱۴۰۰-۰۱-۲۱ ۰۲:۰۷

انشالله ۱۲۰سال کنار هم زندگی کنید کاش پدرم به حرف من ارزش میزاشت وقتی همسر ایده آل پیداکردم مانع میشه شاید سنم کم باشه ولی انقدر میفهمم خانواده ام متوجه نمیشن خواهشا برام دعا کنیدکه بشه خانواده ام فکرمیکنن آدم ناجور ولی تاحالاپسری به پاکی عشق ندیدم پدرم میگه محاله من کوتاه نمیام مثل آقای تیموری ۳۲سال صبر کرد هرکاری میکنم به عشقم برسم به هر قیمتی شده جوت ارزش موندن داره 😢😢💗💗💗💗

avatar
۱۴۰۰-۰۱-۲۱ ۰۲:۱۹

قدرهمو بدانید واقعا من خسته ام خانواده‌ام نمیزارن خواب خوراک ندارم هیچکس حرف منو متوجه نمیشه ای خدا دق کردم ۱۶سالمه ولی خیلی میدونم پدرم میگه محاله به نظر شما من چیکار کنم هرچقدر. بهش سابت میکنم آدم خوبیه پسرزندگیه ولی بابام😢😢😢عشق دوروزه نیست واقعا شناختمش بهش ایمان دارم ولی همه مانع میشن خدایا کمک کن نمیزارم ازدستش بدم.

avatar
۱۴۰۰-۰۱-۲۱ ۰۹:۱۴

من از ته دل وبا تمام سلولهای وجودم نفرین میکنم به کسانی که جلو عشق های پاک اینچنینی رو میگیرن وبچه های بیچاره رو وادار به ازدواج اجباری با کسی که دوستش ندارن میکنن.خدا ازشون نگذره

avatar
۱۴۰۰-۰۱-۲۰ ۲۰:۲۴

سلام واقعا این حرف آخر تو قبول دارم

avatar
۱۴۰۰-۰۱-۲۰ ۲۱:۳۱

بچه های کوچیکو نشون و نامزد نکنید داداش خودم از بچگی یه دخترو توی گوشش خواندن وقتی برادرم دیپلم تجربی گرفت همش دختره رو عالی و دست نیافتنی و بینظیر می دید قبل کنکور فرستاد خواستگاریش چون میترسید از دستش بده یکریزاصرار به عقدکردن بادختره داشت یهو پدر و مادر دختره دخترشونو دادن به یک پسر دیگه داداشم سرخورده شد و دیگه درس نخونده و کارگر....شددادادشمو داماد کردن زنشم چون موضوع فهمیده از داداشم بدش میاد و میگه اون دختر عیکبیری رو بهت ندادن من حیف شدم

avatar
۱۴۰۰-۰۱-۲۰ ۲۲:۴۸

این معجزه عشقه امیدوارم در کنار هم خوشبخت باشید

avatar
۱۴۰۰-۰۱-۲۰ ۲۲:۵۷

چه عشق پاکی.....واقعا از ته دل براشون آرزوی خوشبختی دارم

avatar
۱۴۰۰-۰۱-۲۱ ۰۰:۰۴

انشالله خوشبخت بشید

avatar
۱۴۰۰-۰۱-۲۱ ۰۰:۰۴

ایشالا بهترین روزهای خوبی در کنار هم باشن

avatar
۱۴۰۰-۰۱-۲۱ ۰۰:۲۳

با ارزوی سلامتی و خوشبختی برای هردوی شما عزیز

avatar
۱۴۰۰-۰۱-۲۱ ۰۱:۰۹

واقعا نشون دادن که عاشق واقعی هستن تااخرش ثابت کردن به این میگن عشق آللهی خوشبخت بشن 😍

avatar

انشاالله در زیر سایه خداوند متعال سلامت باشند وزندگی شیرینی را شزوع بکنید و به عهد و وفاداری پایبند باشند آرزوی سلامتی وشادکامی برای این دو عزیز هجران کشیده از آفریدگار هستی مسئلت داریم شاد باشید

avatar
۱۴۰۰-۰۱-۲۱ ۰۱:۲۸

خداوند شمارا زیر توجهات امام زمان محفوظ و نگه بداره

avatar
۱۴۰۰-۰۱-۲۱ ۰۱:۳۷

رسیدن به معشوق مبارک .منم این پاراگراف آخری که بیشتر بزرگترها از کوچیکی میگن مثلا دخترت عروس منه و یا پسرت رو داماد خودم میکنم اصصصصصلا درست نمیدونم .هر چند شاید جدی نمی گن و دوست دارن اگه بشه بد نیست ولی این در ذهن بچه ها حک میشه و.......عواقب خوبی نداره

avatar
۱۴۰۰-۰۱-۲۱ ۰۶:۵۸

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟

avatar
۱۴۰۰-۰۱-۲۱ ۰۹:۴۵

حالا پیرن چطوری عشق. بازی کنن

avatar
۱۴۰۰-۰۱-۲۱ ۰۹:۵۸

شما باعث گمراهی بسیاری خواهید شد

avatar
۱۴۰۰-۰۱-۲۱ ۱۱:۱۹

زنده باد به این وابستگی و وفاداری دوجانبه در این همه سال امیدوارم خوشبخت باشید

avatar
۱۴۰۰-۰۱-۲۱ ۱۲:۱۶

کیلیلیلیلیلییی جووونم مبارکا فقط حیف ک کلی لحظات خوشمزه ازشون گرفتن حالا ب بعد فقط خوش بگذرونینا

avatar
۱۴۰۰-۰۱-۲۱ ۱۳:۴۸

تبریک‌میگم‌مبارک‌

avatar
۱۴۰۰-۰۱-۲۱ ۱۴:۰۸

انشالا کی خوشبخت بشن

avatar
۱۴۰۰-۰۱-۲۱ ۱۷:۰۶

ایشالا خوشبخت بشین

avatar
۱۴۰۰-۰۱-۲۱ ۲۰:۰۰

با آرزوی خوشبختی که لیاقتش رو دارند.....از متانت و صبوری که در چهره دارند واقعا جای تحسین داره...