این جمله را سعید پیردوست چندی پیش، در گفتوگویی با ایسنا بیان کرد؛ زمانی که هنوز نفس میکشید، هنوز امید داشت حالش بهتر شود و دوباره کار کند، اما از تنهاییاش میگفت؛ از روزهایی که بیماری آمده بود و احوالپرسیها رفته بودند. امروز، همان جمله، تبدیل به وداعی ناخواسته با هنرمندی شده است که درست در روز تولدش چشم از جهان فروبست.
پیردوست در آن گفتوگو، نه از گله که از نجابت حرف میزد؛ میگفت توقعی از کسی ندارد، برای همه آرزوی سلامتی میکند و هنوز هم مردم را دوست دارد. میخواست کار کند، میخواست به صحنه و تصویر برگردد، اما پزشک اجازه نداده بود. انگار زندگی، آرامآرام او را برای رفتن آماده میکرد و ما خبر نداشتیم.
تلخترین بخش حرفهایش شاید آنجا بود که گفت: «در این مدت کسی حالی از من نپرسید.» جملهای ساده، اما عمیق؛ اعترافی آرام از سرنوشت بسیاری از هنرمندان پیشکسوتی که سالها خنداندند، نقش ساختند و ماندگار شدند، اما در سکوت و انزوا از یادها رفتند. حالا همان جمله، بیش از هر نقد و تحلیلی، آینهای است مقابل حافظه جمعی ما.
سعید پیردوست پس از ۵۵ سال فعالیت هنری، در روزی از دنیا رفت که باید شمع تولد ۸۵ سالگیاش روشن میشد؛ روزی که بهجای تبریک، خبر درگذشتش دهانبهدهان چرخید. شاید تقدیر چنین خواسته بود که تولد و مرگش در یک قاب بنشینند؛ قابی که یادآور گذر تند زمان و فراموشی آدمهاست.

او امروز رفت، اما تصویرش ماند؛ تصویر مردی که تا آخرین روزها گفت عاشق مردم است، حتی وقتی مردم کمتر به یادش بودند. حالا دیگر تنها کاری که از ما برمیآید، این است که دیر، اما صادقانه بگوییم: سعید پیردوست را میشناختیم… و کاش بیشتر از اینها گفته بودیم.
انتهای پیام


نظرات