• چهارشنبه / ۳ مهر ۱۳۹۸ / ۱۳:۳۷
  • دسته‌بندی: تجسمی و موسیقی
  • کد خبر: 98070302393
  • خبرنگار : 71548

به بهانه­ برپایی نمایشگاه عکس‌­ سعید صادقی

کاش آقازاده‌­ها اینجا بودند!

دفاع مقدس

«کاش آقازاده­‌ها و آقاها!! این جا بودند و شاید کمی، فقط کمی خجالت می­‌کشیدند. کاش! از نمایشگاه که زدم بیرون با خودم گفتم خجالتمان دادی سعید! خیلی! آتش گرفتم از خجالت.»

این بخشی از یادداشت هوشنگ اعلم ـ روزنامه‌نگار ـ درباره نمایشگاه عکس‌­های سعید صادقی در خانه هنرمندان است. متن کامل این یادداشت که به صورت اختصاصی در اختیار ایسنا قرار گرفته، به شرح زیر است:

«جایشان خالی بود. کاش بودند! کاش می‌­آمدند و آن عکس‌­ها را ‌می‌­دیدند و شاید، شاید خجالت می‌کشیدند. خجالت می‌­کشیدند از مردان و زنانی که تصاویرشان به دیوار نمایشگاه آویخته بود. خجالت می‌­کشیدند از آدم‌­هایی که در نگاه‌­های ساده و صمیمانه‌­شان آتش غرور و افتخاری فراتر از آنچه می‌­شود شکوهمندی غرور نامید زبانه می‌­کشید. نگاه­‌هایی که غرور پوشالی بسیاری از آقاها و آقازاده‌­ها را به استهزا گرفته بود و به حقارت آن­ها می‌­خندید. کاش بودند. اما... آقازاده‌­ها کجا و نمایشگاه عکس سعید صادقی، عکاس جبهه و جنگ در خانه هنرمندان کجا؟

نمایشگاهی که تو را به عرش می­‌برد و به زیارت عظمت. و چگونه می­‌شود آن­که بر فرش آقازادگی نشسته است و در خاک و خل پلشت زیر فرش می­‌لولد به عرش برسد.

عکس­‌های صادقی حکایت غریبی داشت. او در سال­‌های جنگ در جبهه‌­ها از صحنه‌­های آتش و خون و خاک و رزمندگانی که در آن مهلکه با عشق و لبخند می­‌جنگیدند، عکس‌­ها گرفته بود و سال‌­ها بعد از تمام شدن جنگ شماری از عکس‌­ها را زد زیر بغل و شهر به شهر و روستا به روستا را گردید تا شاید رزمندگانی را که سیمای پاک و پرغرورشان در آن عکس‌­ها ثبت شده بود پیدا کند. اگر زنده بودند و پیدا کرد، خیلی‌­ها را و عکس روزگار جبهه را داد به دستشان و بار دیگر از آن­ها عکس گرفت. عکس رزمنده‌­ای با تصویرش در دوران رزمندگی. یکی را در زابل یافته بود. یکی را در بندر عباس و دیگری را در شهر یا دهی دیگر.

یکی نشسته بر صندلی چرخدار معلولیت. یکی با چشم‌خانه‌­ای خالی از چشم و دیگری با عصایی زیر بغل، هنوز بعد از این همه سال. رزمندگانی که حالا پیر شده بودند یا در میان سالی تصویر نوجوانی و جوانی‌شان در جبهه دستشان بود.

تصاویر شکوهمندی از ایثار و دلاوری در دستان مردان و زنان رنجور، زخم خورده اما بی‌­ادعا، مغرور و باشکوه. و سعید صادقی درباره آن­ها حرف می­‌زند: از آن­ها یکی در بندرعباس دستفروشی می‌­کند و یکی در زابل زراعت، دیگری که حالا پیرمردی است فرتوت و در روزهای جبهه و جنگ هم سن و سالی داشته و محاسنی سفید، در اتاقی، در زیرزمین خانه یک افغانی در کرج مستأجر است و زندگی می‌­گذراند و آن دیگری جوشکار است و آن یکی مغازه کوچکی دارد و دیگری... و همه از این دست.

زنی که چادر سیاهش را به دندان گرفته. عکس دوران نوجوانی­‌اش را که زیر گلوله باران عراقی‌­ها در حیاط خانه‌­ای در خرمشهر با خواهر و مادر نشسته و برای کمک به مردان جبهه نان و خرما بسته‌­بندی می­‌کند به تماشاگر نشان می‌­دهد، عکسی که بعد از آن به اسیری گرفته شد و سال­‌ها در زندان بعثی‌­ها ماند و چه شکنجه­‌ها که ندید.

من خجالت کشیدم از همه­ آن­ها، آنقدر که اشکم سرازیر شد و بغض به گلویم چنگ زد و چنان سخت که وقتی سعید صادقی گفت: چیزی در دفتر نمایشگاه بنویس دست­‌هایم می‌­لرزید اما نوشتم، نمی‌­توانستم ننویسم. یادم نیست چه نوشتم و تنها این چند کلمه به خاطرم مانده است: کاش آقازاده­‌ها و آقاها!! این جا بودند و شاید کمی فقط کمی خجالت می­‌کشیدند. کاش! از نمایشگاه که زدم بیرون با خودم گفتم خجالتمان دادی سعید! خیلی! آتش گرفتم از خجالت.»

گفت‌وگوی ایسنا با سعید صادقی ـ عکاس ـ را در اینجا می‌توانید دنبال کنید.

انتهای پیام

  • در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • -لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • -«ایسنا» مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • - ایسنا از انتشار نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
  • - نظرات پس از تأیید مدیر بخش مربوطه منتشر می‌شود.

نظرات

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.