این کتاب، که مهران مدیری نیز در یکی از برنامەها از آن نام بردە بود و گفته شد کە توانسته مسیر زندگی او را تغییر دهد، بسیار مورد توجه مخاطبان قرار گرفت؛ مردم کنجکاو شدند تا بدانند چه چیزی در دل این داستان نهفته است که توانسته دستکم مسیر زندگی یک انسان موفق و شناخته شده را تغییر دهد؛ ما نیز در این هفته سراغ این اثر رفتیم تا ببینیم تولستوی چه رازهایی را در دل خود پنهان کرده است.
ایوان ایلیچ، قاضی صاحبمنصب روس، مردی است که در ظاهر زندگی کاملی دارد؛ شغل ممتاز، خانهای مرتب، خانوادهای به ظاهر خوشبخت؛ اما همین ظاهر کامل، پردهای است بر حقیقتی تلخ؛ حقیقتی که تولستوی با ظرافت و صبر در هر صفحه آشکار میکند، اینکە زندگی میتواند معمولی و در عین حال وحشتناک باشد.
داستان با بیماری ایوان آغاز میشود، بیماریای لاعلاج که همچون سایهای سنگین بر زندگی او میافتد، ایوان در ابتدا انکار میکند و به خود میگوید: «این نمیتواند برای من اتفاق بیفتد، پزشک اشتباه کرده است.»
اما همان پزشک، همان واقعیت غیرقابل انکار، هر روز و هر ساعت به او نزدیکتر میشود، تولستوی با جزییات دقیق، لحظهبهلحظه درد و خشم ایوان را شرح میدهد کە چطور حتی کوچکترین تماس با دیگران، نگاه خشمآلود خانواده، یا کمتوجهی همکارانش، به پتکی بر اعصاب او تبدیل میشود.
خواننده، همراه ایوان از تنهایی و بیکسیاش خفه میشود، انگار خودمان نیز در اتاق تاریک او هستیم، روی تختی که بوی مرگ میدهد. ایوان در زندگی روزمرهاش قاضی ریاکار و ظاهرطلب است؛ کسی که زندگی را ماشینی و بدون هیچ احساسی پیش میبرد؛ تولستوی میگوید: «از زندگی ایوان ایلیچ سادهتر و معمولیتر و بنابراین وحشتناکتر پیدا نمیشد.»
زندگی ایوان؛ قید و بندها، مقام و پوچی ظاهری
ایوان، مانند اکثر ما، درگیر قید و بندهای اجتماعی است؛ مقام، پول، شهرت. اما هیچکدام از اینها او را آرام نمیکند، همانند کتابخانهای که پر از کتاب است اما کسی آنها را نمیخواند، زندگی او پر از ظواهر است اما روحش خالی است.
در کتاب، تولستوی سعی نمیکند خواننده را با اندیشه نیستی و عدم حضور پس از مرگ آشتی دهد، ترسناک بودن مردن را پنهان نمیکند؛ بلکه نمونهای از مرگ را انتخاب میکند که بیش از اندازه معمول و دردناک است و به جزئیات آن میپردازد؛ او گذشته از تاکید بر درماندگی آدم رو به مرگ، وضعیت اطرافیان ایوان را هم نشان میدهد؛ کسانی که به زندگی ادامه میدهند و به طرز جانسوزی از مرگ او بیخبر و بیتفاوت عبور میکنند.
در جایی از کتاب نوشتە است کە "فکر مرگ یک دوست نزدیک در دل دوستانی کە این خبر را میشنیدند، طبق معمول احساس شادی خاصی پدید میآورد، خوشحالی از اینکە او مرد و من نمردم."
آنچه تولستوی در ذهن دارد، زندگی فضیلتبار یا پارسایانه نیست؛ بلکه زندگی در قالب هرگونه واقعیت است، هرگونه زندگی که به راستی تجربه شود، ندامت ایوان ایلیچ نه به خاطر گناهان، بلکه به دلیل محرومیت از لذتهای زندگی است.
خلاصه داستان «مرگ ایوان ایلیچ»
ایوان در زندگیاش یک قاضی ریاکار و ظاهرطلب بوده؛ کسی که ازدواج و زندگی را با منطق مطلق پیش میبرد، بدون هیچ احساسی! چسبیده به زندگی انگار مرگ هیچگاه سراغش نخواهد آمد؛ پس از مرگ ایوان، اطرافیانش تنها به صندلی خالی او نگاه میکنند و خوشحالاند که زندهاند، نه او.
ایوان از نظر اجتماعی، مالی و شغلی جایگاه بالایی دارد؛ اما در برقراری ارتباط میانفردی ناتوان است و به بیماری حادی مبتلا میشود، او ابتدا بیماری خود را انکار میکند، خشمگین میشود، همسر و فرزندانش را مقصر میداند و دوستان و همکاران از او فاصله میگیرند؛ با گذشت زمان، افسردگی بر او غلبه میکند و زمینگیرش میسازد.
در روزهای پایانی، ایوان ضجه میزند، ناله میکند و سرانجام حلالیت طلب میکند؛ او مراحل انکار، ترس، خشم، انزجار و در نهایت پذیرش مرگ را پشت سر میگذارد، ابتدا مرگ را چاهی تاریک میبیند، اما رفتهرفته، آن را آینهای مقابل زندگی خود مییابد؛ اشتباهات و کوتاهیهایش را میبیند و به خودشناسی میرسد.
تولستوی در «مرگ ایوان ایلیچ» از مرگ به عنوان ابزاری برای نشان دادن ارزش زندگی استفاده میکند و به شکلی دقیق و تاثیرگذار آن را اجرا کرده است.
در نهایت ایوان ایلیچ، که نامش به معنای «انسان فانی» است، تک تک ما را نمایندگی میکند؛ سرنوشت او، سرنوشت بشر است.
انتهای پیام


نظرات