• یکشنبه / ۶ مهر ۱۳۹۹ / ۰۷:۵۹
  • دسته‌بندی: قم
  • کد خبر: 99070603753
  • خبرنگار : 50312

سرداران خط شکن؛ یادی از شهید بنیادی، آرام بی قرار

سرداران خط شکن؛ یادی از شهید بنیادی، آرام بی قرار

ایسنا/قم بهترین پیامی که می توانیم برای مردم داشته باشیم تبعیت از رهبری است. امام موقعی که صحبت می کند به صحبت هایشان جامه عمل بپوشانیم نه اینکه بیاییم ورد زبان­مان بکنیم و پلاکاردش بکنیم بزنیم توی خیابان، بیاییم به صحبت های امام عینیت ببخشیم. همین پیام ما را بس که کلیه­ مسائل مان را بتوانیم با صحبت های امام مان وفق بدهیم و سعادت در همین است.

شهید محمد بنیادی در سحرگاه ۲۷ آذر ۱۳۳۷ در شهر مقدس قم به دنیا آمد. از آنجا که پدرش روحانی بود پیش از ورود به مدرسه به فراگیری قرآن نزد پدر مشغول شد و جان تشنه معنویت خود را با کوثر جاری قرآن سیراب نمود. تحصیلات ابتدایی را در مدرسه خواجو گذراند. او که علاقه خاصی به فراگیری علم و دانش داشت مدارج ترقی را یکی پس از دیگری پست سر گذاشت و برای تحصیل در مقطع متوسطه وارد دبیرستان دین و دانش قم شد.

از آنجا که وی در خانواده ای روحانی بزرگ شده بود از همان ایام پیش از بلوغ، به فرایض دینی توجهی تمام داشت و در عمل به آن ها کوشا بود. پس از رسیدن به سن بلوغ، عبادت و بندگی او نیز به رشد و تعالی خاصی رسید؛ تا جایی که هنگام تحصیل در مدرسه، بیشتر شبها برای نماز شب برمی خاست.

پدر ایشان که علاقه‌مند بود تا روحانیت در نسل وی باقی بماند از محمد درخواست کرد تحصیل را رها کرده به فراگیری دروس حوزوی بپردازد. محمد نیز با اطاعت از پدر وارد مدرسه فیضیه شد و تا سطح لمعه را آموخت.
دوران سربازی اش همزمان بود با دوران مبارزات مردم علیه حکومت طاغوت . پس از فرمان حضرت امام خمینی(ره)که از سربازان خواسته بود محل خدمت خودراترک کنند، بلافاصله از پادگان فرار کرد وبه صف مردم پیوست.او به طرف فرماندار شیراز تیراندازی کرد که به هدف نخوردوبعد از آن به قم گریخت و بطور جدّی به مبارزه با رژیم طاغوت پر داخت.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران ابتدا به عضویّت کمیته انقلاب اسلامی(سابق) در آمد. سپس عضو سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شد. با ورود به سپاه در بخش مبارزه با مفاسد اجتماعی و قاچاق مواد مخدّر مشغول خدمت شد. آنگاه برای مدتی مسئولیت یگان حفاظت از شخصیتها را به عهده گرفت.
با شروع جنگ تحمیلی به نبرد با بعثیان متجاوز بر خواست و در جبهه مسئولیّتهای گوناگونی از جمله: فرمانده گردان و فرماندهی تیپ را به عهده می گیرد. حضور مستمر و پیوستة او در میادین جهاد مانع ازدواجش می شود. سرانجام این سردار دلاور پس از سالها سنگر نشینی و مجاهدت در راه آرمان های اسلامی در عملیّات والفجر 4 و در منطقة پنجوین عراق بر اثر اصابت ترکش به سر و صورت به شهادت می رسد و زمین را به قصد آسمان ترک کرده و به جوار رحمت حق و روضة رضوان دوست می شتابد.
او چنان به اخلاص در عمل توجه داشت که نمی گذاشت اعمال الهی اش به شرک و ریا آلوده گردد. هرگز از کارهای خود و فعالیتها و مسئولیتهایش سخن نمی گفت و چنان رازدار و کم حرف بود که حتی خانواده اش از کارها و تلاشهایش بی خبر بودند.
این انسان مخلص هرگز به اسم و عنوان دل نداد. و پست و مقام هیچ گاه دیدة علایقش را به سوی خویش نکشاند. وقتی پیشنهاد مسئوولیت فرماندهی تیپ به ایشان داده شد از پذیرش آن امتناع ورزید و گفت: «دلم می خواهد اسلحه به دست بگیرم و درخط مقدم مبارزه کنم.» اگر چه اصرار مسئولین لشگر وی را وادار به پذیرش این مسئولیت کرد اما محمد چنان مخلص بود که وقتی خانواده ایشان از کار و مسئولیت او سئوال می کردند در جواب می گفت: «من یک سرباز ساده هستم! اسلحه به دست می گیرم و می جنگم تا خدا توفیق بدهد این بدنم با گلوله سوراخ سوراخ شود!»
زمانی که شهید بنیادی فرماندهی گردان را به عهده داشت وقتی از ایشان درخواست شد در جمع بسیجیان صحبتی داشته باشد گفت: «برادران دیگر هستند و صحبت می کنند فرقش چیست!» گفته شد: ولی شما فرمانده و مسئول اینها هستید. محمد در حالی که اندوه از سر و رویش می بارید و اشک در چشمش حلقه زده بود با یک دنیا نگرانی گفت: «عزیزان! معافم کنید. می ترسم مرا حب ریاست بگیرید!»
کمتر سخن می گفت و بیشتر به عمل می اندیشید. او در صحنه های پر خوف و خطر قبل از انقلاب تا عرصه های پر التهاب پس از انقلاب حضوری فعال داشت و برای خدمت کردن و از جان گذشتن حاضر و آماده بود. کار و تلاشش بدون هیچ گونه چشمداشت مادی و طمع دنیا صورت می گرفت.
نکته قابل توجه این که او اصرار داشت تا کارهایش را در راستای اطاعت از مقام رهبری و ولایت فقیه باشد و به یقین می توان گفت که محمّد فدایی کلام امام عزیز «ره» بود. او توصیه می کرد که همواره باید مطیع ولایت فقیه باشیم و تمام هم و غم ما عمل به کلام رهبری باشد؛ نه آن که اطاعت از امام را با زبان بیان کنیم و با قلم بنویسیم و در خیابان ها با شعار به نمایش بگذاریم اما در واقع پای عمل ما بلنگد.
فرماندهی پیشرو و مبارزی پیش گام بود و در میادین جهاد از جان مایه می گذاشت. روح بلند و بی باکش به بچّه های رزمنده درس شهامت و شجاعت می آموخت.
قطار حیاتش همواره بر ریل اخلاق و ادب اسلامی می خزید. در برخورد با پدر و مادر نهایت احترام و ادب را به کار می گرفت و نسبت به آن ها مهربان و در برابر اوامر و نواهی آنان مطیع بود. او با بچه ها برخوردی ملایم و نرم و به دور از تحکم داشت. سخنش پیراسته از گزاف و بیهوده و آراسته به مسایل تربیتی و نصایح اخلاقی بود. رفتار و گفتارش چنان بر دل می نشست که پس از شهادتش داغ و درد بر دل همه دوستان و همسایگان و بستگان گذاشت. و به تعبیر پدر بزرگوارش بعضی از همسایه ها ناراحت تر و داغدارتر از خانواده اش بودند.
مادر بزرگوارش درباره ادب او در خانه می فرماید: «اگر حاج آقا – پدر شهید بنیادی –می گفتند در خدمت من سه روز بایست ایشان خم به ابرو نمی آورد و اطاعت می کرد».
«گذشت» و «ایثار» دو واژه نورانی از کتاب زندگیش بودند در رفتار و گفتار فوق العاده اخلاقی بود و هرگز به دامن خشم و غضب نمی پیچید. سعی می کرد نیکی های دیگران را ببیند و بگوید و از خطاهایشان درگذرد. او به راحتی از حق خود می گذشت تا دیگری لذتی ببرد و آسودگی بچشد.
اوایل پیروزی انقلاب که برای حفاظت از جان شخصیت ها ساعت ها پست می داد هرگز در قبال آن وجهی دریافت نمی نمود و تمام حق و حقوقش را به افراد نیازمند می داد.
چون در خانواده ای روحانی بزرگ شده بود. از همان ایام قبل از بلوغ به فرایض دینی توجهی تمام داشت و در عمل به آن ها کوشا بود. پس از رسیدن به سن بلوغ, عبادت و بندگی او نیز به رشد و تعالی خاصّی رسید؛ تا جایی که هنگام تحصیل در مدرسه بیشتر شبها برای نماز شب برمی خاست.
این حالت روحی و معنوی وی چنان اوجی به او داده بود که بعدها نیز نماز شبش ترک نشد. تهذیب نفس این فرمانده شهید چنان بود که رزمندگان تحت امرش را به سوی معنویت و سحرخیزی و شب زنده داری و خودسازی سوق می داد.
شهید بنیادی در فرازی از سخنانش از این حال عرفانی رزمندگان چنین یاد می کند:
«اگر در تمام حالات این بچه ها دقیق بشوید شب بلند می شوند نماز شب می خواندند, دعاهایشان و نماز جماعتشان ترک نمی شود. الآن موقعیتی است که ما باید خودمان را بسازیم. موقعیتی است که ما روی معنویت خودمان باید کار بکنیم».
نظم و انضباط او در زندگی بسیار چشمگیر بود. اگر برای کاری و برنامه ای قول و قراری با کسی می گذاشت هرگز تخلف نمی کرد. در مصرف بیت المال مسلمین نهایت احتیاط را به کار می بست. ابتکار و خلاقیتش در جنگ از او فرمانده ای شایسته ساخته بود. عشق به شهادت به سان آتشی شعله ور در نگاه احساسش زبانه می کشید و او چه بسیار در انتظار شاهد شهادت به رصد ثانیه های صبور نشسته بود! وی در خطابی پر تپش به مادرش چنین نوشته است:
«مادرم! می دانم که داغ جوان سخت است. ولیکن من بسیار گناه کرده بودم و باید کشته می شدم. باید به جبهه می رفتم تا خداوند مقداری از گناهان مرا می آمرزید!»
و سرانجام این شیر میدانهای جهاد, و عارف دلسوختة پاک نهاد با سرکشیدن شربت وصل به آرامشی ابدی رسید و عقاب وار گسترة پر شکوه لاهوت را با بال بلند خون در نوردید.

در فرازی از وصیت نامه این شهید گرانقدر آمده است:
بهترین پیامی که می توانیم برای مردم داشته باشیم تبعیت از رهبری است. امام موقعی که صحبت می کند به صحبت هایشان جامه عمل بپوشانیم نه اینکه بیاییم ورد زبان­مان بکنیم و پلاکاردش بکنیم بزنیم توی خیابان، بیاییم به صحبت های امام عینیت ببخشیم. همین پیام ما را بس که کلیه­ مسائل مان را بتوانیم با صحبت های امام مان وفق بدهیم و سعادت در همین است.
روحش شاد و راهش پر رهرو باد.
انتهای پیام

  • در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • -لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • -«ایسنا» مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • - ایسنا از انتشار نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
  • - نظرات پس از تأیید مدیر بخش مربوطه منتشر می‌شود.

نظرات

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.