• سه‌شنبه / ۱۵ بهمن ۱۳۹۸ / ۰۸:۳۸
  • دسته‌بندی: قزوین
  • کد خبر: 98111510449
  • خبرنگار : 50057

این داستان واقعی است

به عشق بامعرفت‌ها به‌ تنهایی شکستش دادم

به عشق بامعرفت‌ها به‌ تنهایی شکستش دادم

ایسنا/قزوین یاسمن به‌سرعت به خانه برمی‌گردد؛ بدون اینکه به کسی چیزی بگوید داخل حمام می‌شود و روسری‌اش را برمی‌دارد تا ببیند چه اتفاقی افتاده است، ناگهان موهایش به‌صورت کلاه‌گیس از سرش جدا می‌شود، مانند همسرش که در سخت‌ترین شرایط زندگی‌اش جدا شد و دیگر امیدی به بازگشتش ندارد.

تعدادی از بیماران در اتاق شیمی‌درمانی بر روی تخت‌ها دراز کشیده و داروی موردنظر را دریافت می‌کنند، عده‌ای با سر تراشیده و ابروهای نداشته، عده‌ای با موهایی که تازه شروع به ریزش کرده و عده‌ای دیگر برای اولین بار است که آمده‌اند، همسرانی دل‌نگران پشت در اتاق منتظر تمام شدن شیمی‌درمانی هستند، فضا ساکت، رخوت‌انگیز و غم در چهره‌ها نمایان است.

در اتاق باز می‌شود زنی با موهای پرپشت و مژه‌های بلند به همراه نیروی خدماتی وارد اتاق می‌شود، سرزندگی در سخنانش موج میزند و می‌گوید شما می‌توانید سرطان را شکست دهید، مریم که موهای تراشیده‌اش نتوانسته زیبایش را از بین ببرد، پوزخندی می‌زند و می‌گوید «تو چه می‌دانی! از دور نگاه می‌کنی و سالم هستی؛ اگر حتی یک تار مویت بریزد کلی ناراحت می‌شوی حالا آمده‌ای اینجا از چه می‌گویی؟!»

چشم‌های بیماران به روی زن قفل می‌شود همه از جواب دندان‌شکنی که هم‌تختی‌شان به زن داده خوشحال هستند، اما دقایقی بیشتر نمی‌گذرد که جو عوض می‌شود و همه با ناباوری می‌خواهند قصه زندگی زن را بشنوند.

یاسمن ۳۵ ساله است و سال‌های طلایی عمرش را بر روی تخت‌های بیمارستانی گذرانده است، یک روز با درد شدیدی در سینه به یک ماما مراجعه می‌کند، بعد از معاینه و سونوگرافی دکتر تشخیص ویتامین درمانی می‌دهد و می‌گوید ویتامین بدنش کم و شاید هم درد دوران قاعدگی است، یک هفته انواع ویتامین را می‌خورد اما دردش کم نمی‌شود.

یاسمن این بار به متخصص زنان مراجعه می‌کند و سونوگرافی مجدد انجام می‌دهد، توده‌ای بدخیم در بدنش در حال رشد است؛ به تصمیم پزشک معالج همان روز عمل و توده از بدنش خارج می‌شود، بعد از انجام آزمایش‌های پاتولوژی بیماری «سرطان» تشخیص داده می‌شود و یاسمن دوباره باید عمل شود تا غده‌های لنفاوی زیر بغلش برداشته شود و پروسه شیمی‌درمانی و سپس پرتودرمانی را ادامه دهد.

مریم با شنیدن این حرف‌ها در تخت می‌چرخد طوری که نگاهش رو به یاسمن باشد و می‌گوید: ولی من اصلاً درد نداشتم، احساس کردم که سینه‌ام تغییر شکل داده و رنگش رو به تغییر است بی هیچ دردی و بدون اینکه آن را جدی بگیرم بعد از مدت‌ها به دکتر مراجعه کردم، هرکسی یاد روز اول خودش می‌افتد زنی ۴۵ ساله به علت ترشح از سینه و دیگری به علت لمس توده‌ای در سینه به دکتر مراجعه کردند و جواب دکتر برای همه یکسان است «سرطان سینه».

یاسمن می‌گوید: من اصلاً اطلاعاتی در مورد سرطان سینه نداشتم و اطرافم کسی را ندیده بودم که مبتلابه سرطان باشد، باورش برایم سخت بود اما تشخیص اشتباه ماما باعث شده بود زمان درمانم به وقفه بیافتد، اگر زودتر متوجه می‌شدم با دارو و قرص قابل‌کنترل بود، روزهای سخت تمام‌شده و حالا یک سال از پرتودرمانی‌ام گذشته، هر سه ماه چکاپ می‌دهم و حالم خوب است، مژه‌ها و ابروهایم پرپشت‌تر شده و روحیه‌ام را به دست آوردم و دوباره به زندگی برگشتم.

حسن‌پور خدمه‌ای که به همراه یاسمن وارد اتاق شده است، اشک‌هایش را پاک می‌کند و می‌گوید: «گفتم که سرطان قابل‌درمان است، من اینجا افراد زیادی را دیدم که سرطان داشتند و خوب شدند، شما که خانواده‌تان همراهتان هستند قطعاً سریع‌تر بهبود پیدا می‌کنید، یاسمن تنهایی به جنگ سرطان رفت».

همسرم ترکم کرد

یاسمن علی‌رغم روزهای سخت شیمی‌درمانی و پرتودرمانی، روزهای سخت روحی را نیز پشت سر گذاشته است، نگاهی به شیشه اتاق که پشت آن مردانی نگران و منتظر همسرشان هستند، می‌اندازد؛ می‌گوید: «شوهرم هر وقت می‌خواست من را تحقیر کند به من می‌گفت «سرطانی»! روزهای شیمی‌درمانی را در دادگاه گذراندم چون همسرم و خانواده‌اش نمی‌خواستند با یک «سرطانی» هم‌خانواده باشند!»

نگاه بهت‌زده مریم، یاسمن را وادار می‌کند که داستان زندگی‌اش را تعریف کند، یاسمن روی یکی از تخت‌ها می‌نشیند و می‌گوید: زمانی که متوجه شدم سرطان دارم یک دختر کلاس سوم و یک پسر ۳ ساله داشتم، همان روزهای اول همسرم مرا ترک کرد، حتی برای عمل به ملاقاتم نیامد، بعد از اولین شیمی‌درمانی به خاطر استرس بالایی که داشتم تغییراتی در شکل ظاهری‌ام رخ داد و در روند درمان ۱۵ کیلو کاهش وزن داشتم.

بعد از اولین جلسه شیمی‌درمانی، مادر شوهرم زنگ زد و گفت: «تو دیگر به درد ما نمی‌خوری و مریض هستی، پسر من احتیاج به زن دارد و شما حالت بد است پس دیگر نمی‌توانی زندگی را اداره کنی»، شرایط روحی بدی داشتم و به طلاق توافقی رضایت دادم، همسرم بچه‌ها را قبول نکرد و در همان روزهایی که درگیر شیمی‌درمانی بودم در راهروهای دادگستری قدم می‌زدم و درنهایت طلاق و حضانت بچه‌هایم را گرفتم.

باید هشت دوره شیمی‌درمانی با دُز بالا انجام می‌دادم و دو هفته در بیمارستان قزوین بستری بودم، شرایط مناسبی نداشتم هرکسی که من را می‌دید گریه می‌کرد و کسی امید به زنده ماندم نداشت، همسرم هم در همان دوران ازدواج کرد، آن روزها می‌دیدم که همه با همسرشان می‌آیند و پنج ساعت پشت در منتظرشان می‌مانند اما شوهر من به بهانه بیماری ترکم کرد و هیچ حمایت مادی و عاطفی از طرف همسرم نداشتم.

فوت پدرم شوک بزرگی بود

در همان زمان بود که پدرم را به دلیل بیماری قلبی از دست دادم، فوت پدرم در این شرایط شوک بزرگی بود، بعد از جلسه شیمی‌درمانی به مراسم ختم پدرم رفتم، سر مزار پدرم احساس کردم که موهای سرم به‌صورت قالبی جدا شد روسری‌ام را محکم بستم.

به گزارش ایسنا، یاسمن به‌سرعت به خانه برمی‌گردد و بدون اینکه به کسی چیزی بگوید داخل حمام می‌شود و روسری‌اش را برمی‌دارد تا ببیند چه اتفاقی برای موها افتاده، در اتفاقی ناگهانی موهای سرش به‌صورت کلاه‌گیس از سرش جداشده بود و بعد از مدت کوتاهی مژه‌ها و ابروهایش را نیز از دست می‌دهد.

یاسمن مانند همه‌کسانی که از ادامه زندگی یاسمن ناامید هستند رمقی برای ادامه دادن ندارد، اما پسر سه‌ساله و دختر ۹ ساله‌اش برای ادامه زندگی به بودنش نیاز دارند، روانشناسان تلاش زیادی می‌کنند اما یاسمن همه‌چیز را سیاه می‌بیند و به درمان هیچ روانشناسی پاسخ مثبت نمی‌دهد.

سومین دوره شیمی‌درمانی است، یاسمن دیگر انگیزه‌ای برای ادامه دادن ندارد و با بی‌حوصلگی و درد فراوانی که در بدنش حس می‌کند، نگاهی به شیشه اتاق شیمی‌درمانی می‌اندازد، مردانی را می‌بیند که با عشق به همسرشان نگاه می‌کنند و برای بهبود همسرشان دعا می‌کنند، این حجم از بی‌معرفتی همسرش سینه‌اش را می‌سوزاند روزهایی را به یاد می‌آورد که قول ماندن داده بود و حالا امروز در سخت‌ترین شرایط زندگی همسرش بی‌معرفتی را در حقش تمام کرده و او و فرزندانشان را تنها گذاشته است.

قطره اشکی که امید را زنده می‌کند

در همین فکرهاست که چشمش روی اشک دخترکش خشک می‌شود، دختر کوچکی که با التماس و اشک از خدا می‌خواهد مادرش را برگرداند، قطره اشک دخترش آتش سینه‌اش را خاموش می‌کند تا کی باید به بی‌معرفتی آن‌هایی که باید باشند و نیستند فکر کند؟ پس بامعرفت‌ها چه می‌شوند؟ دختر و پسری که امید زندگی‌شان مادرشان است و مادری که تمام‌قد پشت دخترش ایستاده تا با غول بیماری بجنگد؟ خودش هم نمی‌داند چه می‌شود که خون تازه در رگ‌هایش به جریان می‌یابد و تصمیم می‌گیرد که مبارزه کند و این بار پیروز شود.

یاسمن می‌گوید: پرتودرمانی را باید در زنجان انجام می‌دادم چون قزوین امکان انجام پرتودرمانی را نداشت، یا باید تهران را انتخاب می‌کردم یا زنجان، به خاطر هزینه‌هایش زنجان را انتخاب کردم که همه‌چیز رایگان باشد، سه ماه در زنجان تحت پرتودرمانی قرار گرفتم و خدا رو شکر سینه‌ام را برنداشتند.

 به قول خودش بعد از گذشت این سختی‌ها و چند سال درمان حالا دیگر حالت روحی و جسمی‌اش برگشته سرجای اولش، ابروها و موهای پرپشت و آزمایش خون‌های سالم، دیگر یاسمن به زندگی برگشته و اثری از بی‌معرفتی و بیماری در زندگی‌اش نیست، او و فرزندانش در پی خوشبختی زندگی می‌کنند و خوشحال هستند که سالم و در کنار هم هستند.

مریم که این‌همه درد و رنج در باورش نمی‌گنجد اشک‌هایش را پاک می‌کند و می‌گوید: حالا اینجا چه می‌کنی؟ نکند دوباره بیمار شدی؟

یاسمن می‌خندد و می‌گوید: مادرم مریض بود و برای ملاقاتش آمدم که آقای حسن‌پور را دیدم، اما آقای حسن‌پور من را نشناخت و باورش نمی‌شد که آن زن شکست‌خورده که مانند تیکه‌ای گوشت شده بود حالا سرزنده باشد، آن روزها وزنم بسیار پایین بود و حسن‌پور کمک می‌کرد و هر چیزی که لازم داشتم برایم می‌آورد.

حسن‌پور اشک‌هایش را پاک می‌کند و می‌گوید: دو سال است که یاسمن خانم ازاینجا رفته است اما انرژی و انگیزه امروزش قابل قیاس با آن روزها نیست؛ حسن‌پور نگاهی به یاسمن می‌کند و از او قول می‌گیرد که «باید هرماه یک‌بار اینجا بیایی تا این‌ها تو را ببینند و بدانند که سرطان درمان دارد و باید خودت با سرطان بجنگی تنها و قوی».

انتهای پیام 

  • در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • -لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • -«ایسنا» مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • - ایسنا از انتشار نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
  • - نظرات پس از تأیید مدیر بخش مربوطه منتشر می‌شود.

نظرات

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.