• دوشنبه / ۷ مهر ۱۳۹۹ / ۱۰:۳۳
  • دسته‌بندی: همدان
  • کد خبر: 99070704903
  • منبع : نمایندگی همدان

بانوان پشتیبان جبهه و جنگ از خانه

بانوان پشتیبان جبهه و جنگ از خانه

ایسنا/همدان مهمترین نقش بانوان در هشت سال دفاع مقدس، اعزام فرزندان خود به میدان جنگ و پشتیبانی از آنها بود و این در حالیست که دستیابی به پیروزی بزرگ در آن زمان نشأت گرفته از وجود مادران و بانوان ایرانی و خواهرانی است که همواره در کمک‌رسانی به رزمندگان پیشگام بودند.

هفته دفاع مقدس فرصتی برای مصاحبه با بانوان مجاهد گمنام همدانی در ستاد پشتیبانی جبهه و جنگ را رقم زد. بنابراین ایسنا بر آن شد تا نشستی با حضور دو تن از بانوان فعال در ستاد پشتیبانی برگزار کند تا بتواند گوشه ای از زحمات و تلاش های شبانه روزی آنها را به منصه ظهور برساند.

«سکینه ستاری» متولد ۱۳۳۸ از همدان دارای سه فرزند از بانوان فعال در ستاد پشتیبانی جبهه و جنگ با حضور در دفتر ایسنا به آغاز فعالیتش در دوران دفاع مقدس اشاره می کند و می گوید: فعالیت هایم در زمان انقلاب تا جنگ کماکان ادامه داشت و در امور مختلف شرکت می کردم اما بعد از فراخون بسیج و ثبت نام، فعالیت هایم هدفمندتر شد.

وی با بیان اینکه روزهای جمعه در ستاد نمازجمعه از ۸ صبح تا ۲ بعدازظهر فعالیت داشتیم و این فعالیت ها شامل از سروسامان دادن به خود نمازجمعه و انتظامات تا تمیز کردن و بسته بندی تنقلات برای پشت جبهه بود، ادامه می دهد: در فعالیت های مختص خواهران بسیجی هم شرکت داشتم، به یاد دارم با ۴۰ نفر از خواهران برای شناسایی گروهکی مستقر در روستاهای استان کردستان که با نیروهای مسلح و موادمخدر و تجهیزات سروکار داشتند، اذان صبح اعزام شدیم و ساعت ۱۲ ظهر رسیدیم، بلافاصله  توضیحات تکمیلی برای عملیات ارائه شد، امنیت منطقه به حدی پایین بود که حتی اجازه استفاده از سرویس های بهداشتی را نداشتیم این در حالی بود که من و یکی از خواهران در آن زمان باردار بودیم.

ستاری اظهار می کند: عملیات به خاطر دیده بان های مستقر در کوه لو رفته بود و زمان حضور ما مردهای گروهک فرار کرده بودند و فقط چند نفر از زنان گروهک باقی مانده بود، شروع به بازرسی منطقه کردیم و موارد مشکوک و وسایل به دست آمده را تحویل برادران بسیجی دادیم.

وی در ادامه بیان خاطراتش بیان می کند: به عنوان کادر ارشادگاه که گروهک های منافقین در آنجا حضور داشتند، به این محل فرستاده شدم و همکاری می کردم، بعد از مدتی یکی که از مسئولان به من گفت شما موقع خروج از ارشادگاه چهره ات رو عوض کن، گفتم چرا؟ گفت اسمت را به عنوان ناخن کش از رادیو عراق اعلام کردند! بعدها مجبور شدم در سکوت رفت و آمد کنم.

این بانوی فعال در ستاد پشتیبانی جبهه و جنگ با تأکید بر اینکه برای فعالیت هایمان هیچ هزینه ای نمی گرفتیم، در اصل کار را قربه الی الله انجام می دادیم، هر چند، کارهایمان کوچک بود، تصریح می کند: ما مدیون خون شهدا هستیم و خون پاک شهدا از این انقلاب پاسداری می کند. ان شاالله زنان و دختران بد حجاب ما هم به برکت خون شهدا روز به روز بهتر می شوند.

وی در ادامه خاطره ای از امر به معروف و نهی از منکر مطرح می کند: نخستین سالی که گشت خواهران تأسیس شد و هنوز جا نیفتاده بود، بنده به عنوان یکی از خواهران گشت حضور داشتم، در برگزاری دوره های آمادگی و توجیهی تأکید داشتند که با ملایمت و خوش رفتاری برخورد کنیم و حق برخورد فیزیکی نداریم، به یاد دارم آن زمان در حین ارشاد یک سیلی هم خوردم که سرخی آن تا چند ساعت باقی ماند، همینطور به پهلویم چند بار ضربه زده شد و ... اما گفتیم اشکال ندارد و همچنان تذکر می دادیم البته بعضی ها ارشاد ما را واقعاً قبول می کردند و برمی گشتند.

ستاری در ادامه فعالیت های خود در زمانی که کودک خردسال شیرخواره داشت، می گوید: زمانی که آیت الله مدنی در میدان امام خمینی(ره) شهر همدان سخنرانی داشت، مطرح کرد خانواده های بی بضاعتی در بعضی از  روستاها وجود دارند که همسران و پسرانشان در جبهه های جنگ هستند و برای چیدن گندم به کمک نیاز دارند، هر خواهر و برادری که در توانش است برای کمک عازم شود. پس از این درخواست سه روز از ساعت ۷ صبح تا ۵ عصر برای برداشت گندم می رفتم و همینطور همزمان در فراخوان های مسجد جامع برای بسته بندی مواد غذایی شرکت داشتم.

وی با بیان اینکه در ابتدای آغاز فعالیت هایم در دوران انقلاب خانواده همسرم مخالفت می کردند اما بعدها با حمایت همسرم این موضوع برطرف شد، خاطرنشان می کند: همسرم به مدت شش ماه اسیر کومله ها بود و بعد از برگشت چهره یکی از آنها به همراه نقشه مسیر طی شده را با وجود بسته بودن چشمانش طراحی کرد و به من داد تا تحویل اطلاعات دهم و بعد از یک هفته آن منطقه از کومله ها پاکسازی شد.

ستاری در پایان به نخستین بمباران همدان در روز قدس در محل نمازجمعه اشاره می کند و می گوید: روز جمعه که برای راهپیمایی حضور داشتم، قرار شد برای نمازجمعه به استادیوم قدس برویم، در راه  اطلاع دادند استادیوم را زده اند، سریع به محل استادیوم رفتم و تا ساعت ۴ بعدازظهر مشغول امدادرسانی بودم و مجروحان را به بیمارستان می بردیم و بعد از آن با خواهران با بلندگو از محله ها داروی اضافه و ملحافه جمع آوری می کردیم.

در ادامه با یکی دیگر از بانوان فعال در ستاد پشتیبانی جبهه و جنگ، «ترابی یگانه»، متولد ۱۳۳۵ دارای سه فرزند همصحبت می شویم. وی به خبرنگار ایسنا می گوید: ۱۴ سالگی ازدواج کردم و ۲۳ سالگی فعالیت خود را بعد از مرحوم شدن آخوند ملاعلی معصومی همدانی آغاز کرده و به طور پیوسته و هدفمند ادامه دادم و در ادامه در بسیج خواهران در بخش ستاد پشتیبانی جبهه و جنگ حضور داشتم. زمان جنگ برای پشت جبهه از باغاتی که در اختیار ما می گذاشتند، محصول برداشت می کردیم.

ترابی یگانه ادامه می دهد: با دختر دو ساله ام فعالیتم را ادامه می دادم، هر روز صبح بعد از کارهای خانه بچه بغل به خانه ای که در منطقه هنرستان همدان در اختیار ستاد پشتیبانی قرار داشت، می رفتم، در آنجا از قند شکستن و بسته بندی آجیل مشکل گشا بگیر تا تهیه مربا برای زمستان کار برای همکاری بود.

وی اظهار می کند: هر روز فعالیت های متفاوتی را تجربه می کردم، یک روز برای تهیه تنقلات در خانه ای در هنرستان و روز دیگر در محله حاجی برای خیاطی و دوخت متکا، لحاف، چادر نماز و .. برای مردم جنگ زده شرکت می کردم.

ترابی یگانه مطرح می کند: بعد از چند سال مشوق اصلی برای حضور پسرم که نخستین فرزندم است، در جبهه جنگ بودم، پسرم در آن زمان ۱۵ سال داشت و با توجه به علاقه خودش و برخلاف پدرش که معتقد بود حالا موقع تحصیل است و جنگ ادامه دارد، حامی حضورش در جبهه بودم. پسرم با سماجت زیاد رضایت همسرم را گرفت و عازم جبهه شد. در دومین حضورش از ناحیه چشم، دست راست و پای راست مجروح شد به طوریکه دارای ۴۰ درصد جانبازی است.

وی در ادامه بیان می کند: با توجه به تولد فرزند سومم کمتر در فعالیت های خارج از خانه شرکت می کردم البته همچنان فعالیت هایم در بسیج ادامه داشت اما به وسیله ای دیگر، خانه ام روبروی بسیج بود و با توجه به شرایطم در خانه فعالیت ها را ادامه می دادم. گاه پیش می آمد تا ساعت یک نیمه شب مشغول دوختن لباس زیر برای رزمندگان بودم چراکه صبح زود باید آنها را  تحویل می دادم.

این بانوی فعال در ستاد پشتیبانی جبهه و جنگ ادامه می دهد: زمستان وقتی از شرایط جبهه متوجه شدم سه تا النگو داشتم، فروختم و ماشین بافندگی تهیه کردم، کاموای پشمی از کانون بسیج می گرفتم و تا ساعت ۲، ۳ شب شال، کلاه و پلیور می بافتم.

وی اضافه می کند: با توجه به نزدیکی خانه ام به بسیج زیرزمین خانه ام را فرش کرده بودم و در مواقع بمباران و وضعیت قرمز، پناهگاه خواهران بسیجی بود به طوریکه به سپاه هم اطلاع داده بودند اگر ساختمان بسیج را زدند ما ساختمان بروبرو هستیم. اگر بسیج مهمانی داشتند و یا به هر وسیله ای احتیاج پیدا می کردند من در اختیار آنها قرار می دادم. در واقع آن زمان ما قلبی، جانی و مالی در خدمت بودیم.

ترابی یگانه در ادامه سخنانش از همسرش به عنوان یک حامی و مشوق یاد می کند و به بیان خاطره ای از بمباران نمازجمعه می پردازد: آن زمان هشت ماهه باردار بودم، داشتم به سمت برپایی نمازجمعه می رفتم که گفتند محل نمازجمعه را زدند، سریع دخترم را به همسایه سپردم و گفتم اگر من مُردم دخترم زیر دست و پا نماند و به مادرم تحویل بده، به همین جمله اکتفا کردم و برای کمک رفتم. در واقع از سال ۶۰ هر جمعه از ساعت ۸ صبح تا ۲ بعدازظهر محل برپایی نمازجمعه را نظافت می کردم و با خواهران همکار جمع صمیمی داشتیم و این روند تا دو سال پیش ادامه داشت اما الان فقط به عنوان انتظامات می روم.

وی در ادامه از مهدی، برادر شهیدش می گوید: خانواده و ویژه مادرم به برادرم به عنوان کوچکترین فرزند بسیار علاقمند بودند. نیمه های شبی که خانه مادرم بودم، بلند شدم دیدم بردارم در نمازشب برای شهادتش دعا می کند و من با توجه به علاقه خودم و خانواده به او، قلبم شکست. بردارم در سن ۱۹ سالگی ازدواج کرد و در سن ۲۱ سالگی تقریباً یک فرزند دو ساله داشت.

ترابی یگانه به نحوه اطلاع از شهادت برادرش اشاره می کند: مادرم خانه ما بود، ما برای تهیه شناسنامه بچه خواهر کوچکم رفته بودیم، با توجه به اینکه مادرم خانه نبود برای اطلاع شهادت برادرم به مغازه همسرم رفته بودند، همسرم با رنگ پریده به خانه آمد و لحظه ای که گفت مهدی، متوجه شهادتش شدم. بردارم قبلاً هم مجروح شیمیایی بود. همان زمان مادرم بی حال شد و تا خانه خودش یاحسین گویان رفت. مهدی را نه تنها مادرم بلکه همه اهالی دوست داشتند.

وی از آخرین اعزام برادرش می گوید: دو ماه قبل از شهادت مرخصی گرفته بود و زمان خداحافظی چون یکی از آشنایان مادرم به رحمت خدا رفته بود و خانه شلوغ بود، به خاطر شرم و حیا داخل خانه نیامد. مادرم وقتی متوجه شد، دنبالش دوید، انگار می دانست آخرین دیدارش است. سرانجام دور میدان باباطاهر او را پیدا کرد و در آغوش گرفت و بدرقه کرد و آن آخرین دیدار مهدی با مادرم بود و مادرم به خاطر علاقه شدیدی که به او داشت بعد از دوسال بی تابی به پسر شهیدش پیوست.

این بانوی ستاد پشتیبانی جبهه و جنگ در ادامه از فعالیت هایش در ستاد پشتیبانی به عنوان خوشی های زندگیش یاد می کند: زمان هایی که بچه ها را برای دو ساعت در خانه می خواباندیم  و برای خیاطی به خیاط خانه ای در کوچه مباشر می رفتیم و یا زمان هایی که در گرما برای کمک کردن و چیدن گندم می رفتیم و همه کارهایی هر چند کوچک که از دستمان بر می آمد و انجام می دادیم، حس خوب و مفید بودن را به ما القا می کرد.

ترابی‌یگانه و ستاری در پایان یک صحبت مشترک را مطرح می کنند: غصه الان ما فقط غصه رهبرمان است، اگر هر اتفاقی بیفتد خودمان، فرزندانمان، همه و همه، متعلق به این نظام هستند و تا آخرین لحظه مطیع و گوش به فرمان رهبری هستیم.

انتهای پیام

  • در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • -لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • -«ایسنا» مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • - ایسنا از انتشار نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
  • - نظرات پس از تأیید مدیر بخش مربوطه منتشر می‌شود.

نظرات

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.